رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

شب نشینی با یک «احساس لطیف»

پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶
 
پرسیدم از چه بنویسم و گفتی از عشق
اما مگر می شود جز ان هم نوشت
مدتیست که حس می کنم دنیا را زیبا تر می بینم. یادم هست که خواهرم بعد از اینکه مجبور شد از عینک استفاده کند
به من می گفت که تا کنون فکر می کردم همه مردم دنیا را همینگونه می بینند
خواهرم نمی دانست که دنیا از انچه که تا کنون فکر می کند زیبا تر است
و وقتی عینک را روی چشمش گذاشت انگار که زندگی رنگ دیگری گرفته باشد
همه تاریکی ها برایش کنار رفت
و دیگر می توانست تا افق های دور، حتی تابلوی راهنمایی که خیلی دور بود را هم بخواند
من هم حالا درست همان احساس را دارم
دو هفته پیش اگر از من می پرسیدی که آیا دنیا از این قشنگ تر هم می شود؟
می  گفتم هرگز
چون درست مثل خواهرم از بیماری ام خبر نداشتم
و درست وقتی که عینک عشق روی چشمم قرار گرفت
تازه فهمیدم عجب جایی بوده این دنیا و ما خبر نداشتیم
خوب یادم می آید همان روز های اولی که این عینک عجیب روی چشم دلم قرار گرفته بود
حافظ را باز کردم
همیشه شوکه ام کرده
ان بار هم چنین شوکه ام کرد:
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
حافظ هم هیجان زده شده بود انگار
هیجانش را حس می کردم
صدایش را می شنیدم، حتی قوی تر از آن زمانی که در کنار آرامگاهش گوشم را به سنگ قبر چسباندم
اما کانون اصلی شور و هیجان جای دیگری بود
درست نمی توان مکانش را نشان بدهم
ولی تقریبا وسط سینه ام است
گفتم گذراست و چیزی بیش از یک شور جوانی نیست
اما زمان گذشت و آن نگذشت
الان مشغول تجربه ناب ترین لحظات زندگی ام با این عینک جدیدم هستم
خواهرم دیگر نمی تواند بدون عینکش دنیا را تحمل کند
من هم همینطور
 
اردشیر
بامداد پنجشنبه ۲۵ بهمن

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۶
 
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
 
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
 
شرمم از خرقه آلوده خود می آید
که بر او وصله به صد شعبده آراسته ام
 
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
 
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده ام آنچه از دل و جان کاسته ام
 
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در برکشد ان دلبر نوخاسته ام 
 
پی نوشت: گفتم فالی بگیرم و متنی بنویسم و بگذارم اینجا، برای ثبت در همیشه. اما مگر حافظ اجازه می دهد؟ همه گفتنی ها رو گفت و تمام! 
 

فقر ظاهر مبین که حافظ را…

شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶
 
ناخدا گفت: زندگی همان ز یستن است و ز یستن همان دل ریختن است دل ریختن همان که بهر طلوع سحری خنده ز نی و بهر غر وب تر نم امید دگری فر یاد کنی ز ند گی همان دلباختگی و پاکی و بی تو قع به دامان معشوق آویختن است
 
گفتم: ناخدا معشوقم پر کشید و رفت
 
گفت: معشوقت نمي رو د معشوقت همان دلي است که بي دم مي ز ند پي در پي
 
گفتم: حضور فیزیکی اش را گفتم، وگرنه در دل من خواهد بود همیشه
 
گفت: مرا با تو کاری است رفیق
 
گفتم: چه کاری ناخدا، ناخدای من؟
 
گفت: ز رنجیده دل عاشقت بیمناکم
 
گفتم: رنج؟ عاشق؟ مگر جمع می شود؟؟ مگر آن رفیق شفیقمان نگفت: ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
 
گفت: نه در دلت، اما در چشمانت رنج هست
 
گفتم: هنوز فرصت نکردم از آن موقع خودم را در آینه ببینم، شاید اینطور باشه.
 
گفت:  تو در آينه به جای نقش خود، او و تنها او را بيني. صفت عاشق اين است که بي آينه خو د را بيند
 
گفتم: دل سراپرده محبت اوست / دیده آیینه دار طلعت اوست
  فقر ظاهر مبین که حافظ را / سینه گنچینه محبت اوست

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶
 
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوح سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
 
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
 
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
 
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم، اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
 
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
 
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه 

گاهی اوقات…

چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶
 
گاهی اوقات آدم ها با سر میرن تو دیوار
مهم این نیست که توی کدوم دیوار میری!
مهم اینه که دیوار رو خودت انتخاب کرده باشی
 
مثل اون سکانس از فیلم انجمن شاعران مرده
که ناکس میره سر کلاس برای معشوقش، کریس، شعر می خونه جلوی همه
 
ما واکنش دختره رو نمی بینیم
حتی نمی فهمیم که ناکس آخرش چیکار می کنه تو اون کلاس
ولی ما سکانس بعدی رو می بینیم
 
که دوستای ناکس ازش می پرسن که: تونستی شعر رو براش بخونی؟
ناکس جواب میده آره
بعد دوباره بچه ها ازش می پرسن: خوب اون چی گفت؟
ناکس جواب میده: مهم نیست اون چه عکس العملی داشت! مهم اینه که من شعرم رو خوندم! 
« صفحه ی قبلیصفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

February 2008
S S M T W T F
« Jan   Mar »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale