فقر ظاهر مبین که حافظ را…
ناخدا گفت: زندگی همان ز یستن است و ز یستن همان دل ریختن است دل ریختن همان که بهر طلوع سحری خنده ز نی و بهر غر وب تر نم امید دگری فر یاد کنی ز ند گی همان دلباختگی و پاکی و بی تو قع به دامان معشوق آویختن است
گفتم: ناخدا معشوقم پر کشید و رفت
گفت: معشوقت نمي رو د معشوقت همان دلي است که بي دم مي ز ند پي در پي
گفتم: حضور فیزیکی اش را گفتم، وگرنه در دل من خواهد بود همیشه
گفت: مرا با تو کاری است رفیق
گفتم: چه کاری ناخدا، ناخدای من؟
گفت: ز رنجیده دل عاشقت بیمناکم
گفتم: رنج؟ عاشق؟ مگر جمع می شود؟؟ مگر آن رفیق شفیقمان نگفت: ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
گفت: نه در دلت، اما در چشمانت رنج هست
گفتم: هنوز فرصت نکردم از آن موقع خودم را در آینه ببینم، شاید اینطور باشه.
گفت: تو در آينه به جای نقش خود، او و تنها او را بيني. صفت عاشق اين است که بي آينه خو د را بيند
گفتم: دل سراپرده محبت اوست / دیده آیینه دار طلعت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را / سینه گنچینه محبت اوست
پست شده توسط اردشیر طیبی |
نظر ها (۱)






