بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۶
مادرم گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
(توضیح درباره عکس: مراسم تشییع پنج شهید گمنام در دانشگاه علم و صنعت)
۱ دیدگاه » اسفند ۱۰م, ۱۳۸۶
از همان اول هم که شنیدم تلویزیون قرار است سریالی درباره زندگی "شهریار" پخش کند با خودم گفتم مگر شاعر قحطی آمده به سراغ شهریار رفته اند؟ البته تعجبی هم نداشت. چون هرچه بود جناب شهریار شاعری هستند که روزی در مدح رضا خان و روزی در مدح خمینی و روز دیگر ریا کارانه به نفع علی شعر گفتند و چنین آدم نان به نرخ روز خوری باید هم بیشتر از ایرج میرزا و یا میرزاده عشقی برای اهریمنان صدا و سیما جذاب تر باشد.
این اواخر هم روزی نبود که از طرف دوستان و آشنایان دعوت به دیدن این سریال نشوم و جسته و گریخته دقایقی از آن را دیدم. مثلا یک قسمتش را دیدم که همه شاعران دور هم نشسته بودند و کارگردان محترم اصرار داشت که ایرج میرزا را یک مزخرف گو که چیزی به جز هزلیات سرودن بلد نیست معرفی کند و با کمال تاسف نشان می داد که جناب شهریار نیم وجبی برای ایرج میرزا ایراد می گیرد و به دروغ سعی داشت نشان بدهد که ملک اشعرای بهار هم جانب شهریار را می گیرد و از ایرج میرزا ایراد می گیرد.
یا یک قسمت دیگرش را یادم هست که شهریار داشت با ملک الشعرا قدم می زد و به بهار درس اخلاق و سیاست ورزی می داد. همین دو دروغ گنده کافی بود که نتوانم بقیه سریال را تحمل کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه اینها ناراحتم کرده و شاید این عصبانیت در نوشته ام نیز مشخص باشد این است که چند روز پیش دوست عزیز تر از جانی برایم از سریال شهریار تعریف می کرد و از عارف قزوینی می گفت که در این سریال مردی نشان داده شده که چشمش دنبال زن مردم است و با اقدمامی جنایت کارانه عشق دیگری را به زور در تملک خود در می اورد و زندگی پسری را تباه و دختری را نابود می کند. حقیقتش از شنیدن چنین چیزی راجع به عارف قزوینی شوکه شدم و از سر نقص اطلاعاتم باورم شد و پیش خودم گفتم عجب آدم کثیفی بوده!
ولی خوشبختانه ماه زیاد پشت ابر نمی ماند و امروز متوجه قضاوت اشتباهم راجع به عارف قزوینی شدم. عارف قزوینی نه تنها عشق کسی را غر نزده بلکه خود معشوقی داشت به نام خانم بالا که از طایفه سید جوادی های قزوین بوده و به خاطر قدرتی که خانواده اش داشته او را به زور از عارف قزوینی جدا کردند و به تهران فرستادند تا عارف دلسوخته ما عمری حسرت تماشای خانم بالا را ، که خود نیز عاشقانه عارف را دوست می داشت، بر دل نگه دارد.
من نمی دانم این اهریمن ها چه خصومتی با عارف قزوینی که سالهاست فوت کرده دارند! سال هشتاد و دو که خانه اش را نابود کردند و امسال هم اسمش را سعی کردند به لجن بکشند. البته کثافت کاری های کمال تبریزی به اینجا ختم نشده و شنیده ام که برای باد کردن بادکنک شهریار، پایشان را روی شانه های صبا و میرزاده عشقی و دیگران نیز گذاشتنه اند. و صد البته که این تلاش ها برای تخریب شخصیت های بزرگ این آب و خاک بیهوده است و تنها "آن خشت بود که پرتوان زد" عارف قزوینی، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، ملک الشعرای بهار، صبا و دیگران یک شبه بزرگ نشده اند که شما بخواهید یک شبه و در یک سریال سراسر دروغ آنها را نابود کنید.
اگر این فکر و خیال امانم بدهد می خواهم در چند نوبت برخی از شاعران مشروطه، به خصوص آنهایی که کمال تبریزی سعی در مفتضح کردنشان داشته، را معرفی کنم. ببینم چه پیش می آید.
۳ دیدگاه » اسفند ۸م, ۱۳۸۶
بعضی آدم ها فکر می کنند که هر وابستگی شدیدی عشق است! مشکل از اینجاست که یک خط بسیار نازک، حتی نازک تر از یک تار مو، بین عشق و برخی احساسات وجود دارد. البته تفاوت در دو سوی این تار موی باریک بسیار است. اما این نزدیکی باعث شده تا بعضی ها به نام عشق هر کاری که می خواهند بکنند و اسم خودشان را عاشق و دلباخته و چه و چه بگذارند.
می خواهم چند تا از این احساس های خطرناک که گاهی با عشق اشتباه گرفته می شوند را اینجا بنویسم:
1-به نظرم اولین و خطرناک ترینش احساس مالکیت است. آدم ها خودشان را مالک چیزی (یا حتی کسی) می دانند و اصلا تصور جدایی اش را هم نمی توانند بکنند. و به این خاطر که حتی تصور دوری آن شی یا شخص برایشان مشکل است، فکر می کنند که عاشقش هستند.
2-دومین مورد شهوت است. یک نفر، و تنها یک نفر، شما را ارضا می کند و این نیاز به حالت غیر طبیعی بزرگ می شود و این نیاز افراطی به عشق تعبیر می شود و طرف فکر می کند که عاشق شده است.
3- سومین مورد پرکردن خلا تنهایی است. چون حضور شخص دیگر باعث تامین امنیت و ارضای روانی شما می شود، لزوما عاشق ان فرد نیستید. اسم این حس هرچیزی می تواند باشد به جز عشق
من سه مورد را گفتم ولی احساسات بسیاری هستند که به سادگی انسان را گرفتار می کنند و به عشق تعبیر می شوند. کمی دور برتان را نگاه کنید خواهید توانست لیست بلند بالایی از نیاز هایی که به عشق تعبیر می شوند را تهیه کنید.
ناخدا امروز مرا با اوشو آشنا کرد. اوشو در پاسخ به این سوال که نشانه های عاشق بودن چیست؟ جواب می دهد:
"سه تاست و اولی اغنای محض است! یعنی به هیچ چیز دیگری نیاز نیست. دوم اینکه آینده وجود ندارد، همین لحظه عشق ابدیت دارد، نه لحظه بعد، نه فردا و نه آینده! سومین نشانه این است که "وجودت از میان بر می خیزد. دیگر وجود نداری، اگر داشته باشی معنی اش این است که هنوز وارد معبد عشق نشده ای
مورد اولی که آشو می گوید را من حتی در نیاز جنسی هم تجربه کرده ام. عشق همه نیاز ها را سیراب می کند، از سکس گرفته تا گرسنگی و حتی تشنگی (اگر درکش سخت است، شخصا توضیح بیشتر بخواهید)
دومی هم تاکیدی بر جمله "اگر عشق همان عشق باشد، زمان مقوله ای بی معنیست" هست و عشق واقعی حتی بعد از بیست و یک سال هم انسان را هیجان زده می کند، مگر نه ناخدا؟
مورد سوم را هم سعدی بسیار بسیار زیبا توضیح می دهد:
که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق / دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد
تنها با همین معیار هاست که عشق از تمام احساسات دیگر جدا می شود و رنگ و جلای بزرگی و عظمت می گیرد. عشق همین است و جز این نیست، اشتباهاتمان را به پای عشق ننویسیم و به این راحتی لجن مالش نکنیم. همین!
۶ دیدگاه » بهمن ۲۸م, ۱۳۸۶
دیروز بالاخره بعد از یه تاخیر طولانی، رادیو پارس فوتبال رو مجددا هوا کردیم. برنامه بدی نشد ولی شاید می شد بهتر هم درش آورد. یه خورده لحن صدام داغونه و توی ادیت ها هم بی حوصله عمل کردم و باید تر و تمیز تر در میومد. ولی به هر حال بد نیست و با توجه به اوضاع و احوالی که دیروز داشتم، باید بگم که زیاد بد نبود.
محتوای برنامه هم فقط یه بحث تحلیلی راجع به لیگ برتر و تیم ملی فوتباله و آخرش هم یه مصاحبه با محرم نویدکیا داریم که مهدی هاشمی انجام داده، که مصاحبه خوبی هم از آب درومده، مثلا یه جاش نویدکیا می گه که ترجیح می داد دنیزلی بره سپاهان! البته اگر این اتفاق می افتاد که من جا در جا سکته می کردم ولی همین نشون میده که دنیزلی چه حسن شهرتی تو ایران داره و چقدر محبوبه. از اون طرف هم رد کردن این پیشنهاد از جانب مصطفی دنیزلی نشون دهنده شعورشه! کاش می شد عمو مصطفی سرمربی تیم ملی ایران باشه…
قضیه ما و دنیزلی هم جالبه، هم ما عاشق دنیزلی هستیم و هم دنیزلی عاشق ما، ولی به هم نمی رسیم. گوه بگیرن این دنیا رو با این بازی های تکراریش!
برنامه رو گوش کنید و نظرتون رو بگید. برام مهمه که چی فکر می کنید راجع به محتواش.

Standard Podcast:
Play Now |
Play in Popup |
Download (22)
۲ دیدگاه » بهمن ۲۸م, ۱۳۸۶
[...]
بعد بلند شدم که برم بیرون قدم بزنم. همون موقع خواهرم هم رسید خونه. خواست که بیاید، با کمال میل قبول کردم. رفتیم و قدمی زدیم و کمی صحبت کردیم. درست یادم نیست که به خواهرم چی می گفتم ولی انگار داشتم براش نظریه تکامل داروین رو توضیح می دادم. انگار خل شده بودم و دوست داشتم راجع به یک چیز بی ربط حرف بزنم. طفلکی هم هاج و واج مونده بود و من هم بالای منبر داشتم از نقش قورباغه در شکل گیری حیات غاز های وحشی صحبت می کردم. یک خورده که ضر زدم حرفم رو قطع کرد و انگار می خواست دنبال چیزی بگرده که بحث رو عوض کنه، بهم گفت: راستی، نهار چی خوردی ما نبودیم؟
عجب سوالی پرسید! تازه فهمیدم که یادم رفته نهار بخورم (اون موقع ساعت تقریبا شش و نیم بعد از ظهر بود) مکثم طولانی داشت می شد برای همین خواهرم دوباره سوالش رو پرسید: گفتم نهار چی خوردی! کری مگه بچه…
بهش گفتم که یادم رفت نهار بخورم! چشماش چهار تا شده بود، با تعجب پرسید آخه دیوونه مگه میشه کسی یادش بره که گرسنه اشه؟
جواب دادم: خودت داری می گی "دیوونه!" و هر دو خندیدیم. منظورم رو نفهمیده بود، نمی دونم کجای دیوانگی من برایش خنده دار بود.
یه چیزی بیرون خوردیم و برگشتم خونه. زنگ زدم به فرشاد که برای فردا قرار بذارم که با هم بریم دانشگاه. گفت که نمیاد! بعد هم راجع به پرسپولیس یک چیز هایی می گفت که درست نمی فهمیدم. فقط فهمیدم که از برد پرسپولیس خوشحاله، خوش به حالش!
بعدش هم وقتم رو با یه سری کار های روزمره پر کردم. شب که شد با ناخدا حرف زدم. آروم بودم و با شنیدن حرفاش آروم تر هم شدم. برایم از نشانه ها گفت. از اتفاقاتی که دور از چشم ما می افتد ولی تاثیرش در زندگی هویداست. منه خر تا حالا چشمم رو بسته بودم! برایش چند تا نمونه از نشانه هایی که این روز ها تجربه کرده ام را گفتم. معجزه ای که در امضایم نهفته است را هم برایش رو کردم. همه گواه یک نشانه بود. حالا بهتر می توانم بعضی اتفاقات را توجیه کنم، این نشانه ها غوغا کرده اند!
الان ساعت سی دقیقه بامداد است و دقایقی از شروع هفته جدید می گذرد. دوباره تنها شده ام و به سراغ دوستان قدیمی ام خواهند رفت. این دی وی دی ها و آن کتاب ناخوانده و مجله شهروند امروز و البته دیوان حافظ؛ دوستان خوبی برایم هستند و همیشه بی چشمداشت در حقم رفاقت کرده اند، گاهی اوقات خیلی از این دوستان قدیمی ام غاقل می شوم، عجب رفیقی هستم من! الان هوس کرده ام با دی وی دی هام عشق بازی کنم. ولی قبل از آن بگذارید ببینم این حافظ چه می گوید، کشت من رو از سر شب هی داره صدام می کنه و میگه که کارم داره، بگذارید تفالی کنم و اینجا بنویسم.
آها عجب شعری اومد:
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا بکی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از ان شد که نصیحت شنود
مگرش هم سر زلف تو زنجیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه در بازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
۱ دیدگاه » بهمن ۲۷م, ۱۳۸۶
Older Posts