هفته گذشته بعد از اعتراضات دانشجویی گسترده، پاپ بندیکت شانزدهم مجبور شد تا سخنرانی اش را که قرار بود به مناسبت آغاز سال تحصیلی در دانشگاه اسپینزا شهر رم برگزار شود لغو کند. دانشجویان و اساتید دانشگاه اسپینزا، پاپ را به خاطر موضع گیری های متعصبانه اش در مقابل علم محکوم می دانند و اشاره اصلی آنها به آخرین حضور بندیکت شانزدهم در این دانشگاه بر می گردد.
او هفده سال پیش در آخرین حضورش در این دانشگاه و در زمانی که هنوز پاپ نشده بود و با نام کاردینال جوزف راتزینگر شناخته می شد، از حکم دادگاه تفتیش عقاید، که در سال ۱۶۳۳ گالیله را به خاطر اعتقاد به گردش زمین به دور خورشید (که خلاف متن صریح انجیل است) مرتد شناخته بود، حمایت کرد و آن را در زمان خود حکمی قابل قبول دانست، که البته این اظهار نظر در همان زمان هم با مخالفت دانشجویان و حاضرین در دانشگاه روبرو شد.
اما امروز و بعد از هفده سال کاردینال جوزف راتزینگر که دیگر با نام پاپ بندیکت شانزدهم شناخته می شود مجددا قرار بود به دانشگاه اسپینزا بازگردد و سال تحصیلی را به سخنان خود آغاز کند که با مخالفت شدید دانشجویان روبرو شد.
البته بعد از این اعتراضات پاپ دانشجویان را به تحمل عقاید مخالف و احترام به آزادی بیان دعوت کرد، همچنین جمعیت بسیار زیادی که برخی خبرگزاری ها آنها را «صد هزار نفر» بر شمردند، با حضور در واتیکان از پاپ دفاع کردند. اما پاسح اساتید دانشگاه و دانشجویان این بود که ما پذیرای مباحثه در هر موردی با حضرت پاپ هستیم و برای افکار ایشان احترام قایلیم اما شرایط سخنرانی افتتاحیه فرق می کند و یک سخنرانی رسمی در مراسم افتتاحیه جای مباحثه نیست و از طرفی نمی توان اجازه داد که پاپ در دانشگاه حاضر شود و عقایدش را راجع به سقط جنین، استفاده از کاندوم و به خصوص گالیله اعلام کند و هیچ کس نتواند در مقام پاسخ گویی به او بر آید. آزادی بیان یک اصل دو طرفه است و اینگونه نیست که برخی آزادی بیشتر و برخی کمتر در بیان خود داشته باشند.
اما برای من به عنوان کسی که در محیط های دانشگاهی یک کشور اسلامی و جهان سومی حضور دارم تماشای خارج از گود اتفاقات رم و رخ به رخ شدن علم و مذهب هیجان انگیز و کمی نا مانوس است و صادقانه بگویم که حس حسادتم را به شدت تحریک می کند. از یک طرف یک محیط علمی و پویا را می بینم که آزادانه می تواند تعصبات دینی را به نقد بکشد و از طرفی رهبر کاتولیک های جهان را می بینم که متعصبانه بر سر طبل عقاید سنتی اش می کوبد و از حکم ارتداد گالیله دفاع می کند و استفاده از کاندوم را تحت هر شرایطی (حتی اگر بیماری یکی از طرفین ثابت شده باشد) حرام می داند و سقط جنین را گناهی نابخشودنی و کلونینگ را خیانت به بشریت می داند.
اما اعتراف می کنم که هیچ چیز برایم هیجان انگیز تر از خواندن مجموعه گزارش هایی با عنوان «پاپ دشمن علم؟!» در هفته نامه شهروند امروز نبود. این هیجان وقتی بیشتر می شود که در یکی از این گزارش ها که راجع به عقاید پاپ پیرامون سقط جنین است، نقل قولی از کتاب "توهم خدا" ریچارد داوکینز، استاد زیست شناسی دانشگاه آکسفورد، می بینم. حتی اگر در این نقل قول نامی از کتاب "توهم خدا" یا The God Delusion نیامده باشد و تنها به عنوان "کتابی تازه از ریچارد داوکنیز" مطرح شود.
چند وقت پیش دوستی که در یکی از دانشگاه های خوب تهران درس خوانده و اکنون در دانشگاه لندن مشغول تحصیل در رشته دکترا است برایم از تفاوت محیط آموزشی ایران و خارج از ایران می گفت و معتقد بود که تازه فهمیده است محیط آموزشی یعنی چه! او معتقد بود که اشکال عمده جامعه ما به ضعف علمی در دانشگاه، اساتید و دانشجویان علوم انسانی بر می گردد و با وجود موفقیت دانشجویان ایرانی در رشته های مهندسی، بنا به دلایلی (که شاید روزی از خودش خواستم برای وبلاگم بنویسد) دانشگاه های ایران در علوم انسانی بسیار ضعیف هستند و به جای اینکه اندیشیدن را به دانشجو بیاموزند مشغول تدریس برخی اندیشه های بی مایه هستند. اینگونه می شود که با وجود پیشرفت در صنایع در علوم انسانی عقب می مانیم و این حرکت نا متعادل جامعه ما را به اینجا کشانده است که امروز شاهدش هستیم.
بیشتر بخوانید:

یک روز آفتابی در جنگل های آمریکای جنوبی. چند تا مرد رو می بینیم که بیشتر از پشت سر معلوم هستند و دارند به عمق جنگل می روند. یک شخص قد بلند رو می بینیم که یک ژاکت چرمی قدیمی پوشیده، یک کلاه کابوی نمدی سرشه و یک شلاق در دست داره (آره یه شلاق!) سرانجام دو تا از اون جمع وارد غار می شوند و ما می شنویم که دارند راجع به مردی به نام فروستال صحبت می کنند که ظاهرا آدم خوبی بوده و به درون این غار رفته و زنده بر نگشته اما اون دو مرد به هر حال وارد غار می شوند. در همان ابتدا مورد هجوم رطیل ها قرار می گیرند. کمی جلو تر یک جنازه را می بینند که با نیزه کشته شده. چند قدم بعد یک منفذ نور قرار دارد که اگر بر رویش سایه بیفتد تیر های زهر آگین از سوراخ درون دیوار به بیرون پرتاب می شود. همه اینها برای محافظت از مجسمه طلایی باستانی است.آنها مجسمه رو بر می دارند و در راه بیرون رفتن یکی از دو نفر کشته می شود و آن یکی با مشقت و قبل از اینکه سقف روی سرش خراب شود بیرون می آید. بیرون غار بومیان محل و دشمن درجه یک او که بلوک نام دارد، با سلاح هایشان منتظرش هستند. مجسمه طلایی را که برای بدست آوردنش سخت تلاش کرده را به بلوک می دهد و به سمت هواپیما فرار می کند. در صندلی پشتی هواپیمای دو نفره نشسته که یک مار درون آن کابین وجود دارد. او به شدت از مار ها می ترسد و از انها متنفر است. حتما می خواهید نامش را بدانید؟! ایندیانا جونز.
اووووووو. حتی تعریف کردن چنین صحنه هایی نفس آدم را در سینه حبس می کند. من واقعا فیلمی را ندیده ام که به این خوبی شروع شود. جالب تر اینکه این شروع آنچنان ارتباطی با ادامه فیلم ندارد و تنها یک ماکت کوچک از آن چیزی هست که در ادامه فیلم خواهید دید.
اصلا عجیب نیست که کاراکتری که جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ ساخته اند و هریسون فورد بازی اش کرده بهترین کاراکتری است که تاکنون به تصویر در آمده. شاید الان که بیست و شش سال از زمان ساخت فیلم می گذرد یک کاراکتر معمولی به حساب آید، اما فقط تصور کنید که سال ۱۹۸۱ ایندیانا جونز چه تحولی محسوب می شده. نمونه امروزی اش می شود اینکه تام هنکس و براد پیت با جیمز کامرون و استیون اسپیلبرگ همراه شوند و یک فیلم بسازند! عحب کولاکی می شود…
"ایندیانا جونز و مهاجمین صندوق گمشده" تنها یک ایده ساده دارد. می گویند جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ ایده اش را از دیدن سریالی معمولی بدست آورده اند و پرورشش داده اند. چه پرورشی هم داده اند…فیلم اصلا برای شما صبر نمی کند تا نفسی تازه کنید. در تمام طول فیلم نفس ها در سینه حبس است. شخصیت پردازی بی نظیری هم دارد و همه شخصیت ها بسیار غنی هستند، از خود ایندیانا جونز گرفته تا ماریون، بلوک، صالح و حتی دکتر برودی هر کدام شخصیت خودشان را دارند و در سکانس هایی خاص می درخشند. سکانس مورد علاقه من، در شخصیت پردازی ها، صحنه ای هست که ماریون (دوست دختر ایندیانا جونز) در کافه اش در نپال با یک مرد بر سر عرق خوری کل کل می کند. مشابه این اتفاق در ادامه فیلم هم رخ می دهد، آنجا که ماریون با بلوک شروع می کند به ودکا خوردن و سعی دارد او را مست کند تا بتواند با چاقوی کره خوری(!) فرار کند.
البته صحنه نبرد ایندی با مرد شمشیر زن هم فراموش نشدنی است.
دیالوگ بی نظیر فیلم هم به نظر من صجنه ای است که ایندی صندوق را پیدا کرده و از کف داده و توانسته خود را مخمصه نجات بدهد و در گوشه ای مخفی شود و شاهد حمل صندوق باشد. صالح به او می گدوید: ایندی، دیگه وقت نیست. اگر صندوق رو هنوز می خوای. باید بدونی که اون توی کامیون گذاشته شده و قراره که به قاهره حمل بشه!
(ایندی با سر و صورت زخمی) : کامیون؟ کدوم کامیون؟ (بعد از چند لحظه) شما کشتی، هواپیما یا هر چیز دیگه ای پیدا کنید و به انگلستان بر گردید. من هم میرم دنبال کامیون.
(صالح:) آخه چطوری؟
(ایندی:) هنوز بهش فکر نکردم تو راه تصمیم می گیرم
انرژی فیلم "ایندیانا جونز و مهاجمین صندوق گمشده" بیشتر از سه فیلم اکشن است و همین مساله آن را بسیار متمایز می کند. این فیلمی است که شما را نا امید نمی کند. بسیار سرگرم کننده است و هیچ بحثی در آن نیست. وقتی فیلم را می دیدم احساس پسر بچه کوچولویی را داشتم که دارد محبوب ترین برنامه تلویزیونی زندگی اش را تماشا می کند و غرق در ان است و نمی شود از جو فیلم کشیدش بیرون!
"ایندیانا جونز و مهاجمین صندوق گمشده" نهایت سرگرمی است. دیگه بیشتر از این چی بگم راجع بهش؟ اگر تازگی ها این فیلم رو ندیدین، یا اگر اصلا در عمرتان این فیلم را ندیده اید (نصف عمرتان بر فنا) یک لطف بزرگ در حق خودتان بکنید و همین امشب جور کنید و ببینید.
به من اعتماد کنید!
imdb rating: 8.7/10
my rating: 8/10
ارسال شده در تاریخ ۲۶ دی ۸۶ توسط اردشیر | موضوعات: سینما | نظرات: ۲ نظر
امشب در برنامه "تهران ۲۰" که هر شب ساعت هشت از شبکه تهران پخش می شود اتفاق با مزه ای افتاد که نمی دانم با طرح قبلی بود یا خیر. قضیه از این قرار بود که مهندس بیات معاون عملیاتی آتشنشانی تهران بزرگ پای خط تلفن بود و داشت گزارشی از آخرین فعالیت های این مرکز ارایه می کرد و دست آخر هم گفت که ظرفیت های خط تلفن ۱۲۵ بیشتر شده تا مردم مشکلی برای برقراری ارتباط با این سازمان نداشته باشند.
مجری برنامه (سلوکی) هم با زرنگی خاصی از همکارانش خواست تا شماره ۱۲۵ را بگیرند و یکی از متصدیان تلفن سازمان آتش نشانی را مستقیم پای خط تلفن بیاورند. چند دقیقه گذشت و خبری نشد و شبکه تهران مستقیما بوق اشغال ۱۲۵ را روی آنتن پخش می کرد. به گفته مجری برنامه این شماره بیشتر از ۱۶ بار شماره گیری شد و هر شانزده بار هم بوق اشغال تنها چیزی بود که شنیده می شد و شبکه تهران اینگونه همه ادعا های بی خودی مهندس بیات رو نقش بر آب کرد.
طفلک مهندس بیچاره معلوم بود که از شنیدن بوق اشغال حسابی دارد حرص می خورد مدام سعی داشت که بگوید این اتفاق به ندرت رخ می دهد که همان موقع صدای بوق آزاد به گوش رسید و همه منتظر شنیدن صدای اپراتور شدند اما این تازه اول ماجرا بود و صدایی که بر روی آنتن پخش شد این بود:"شما با مرکز آتشنشانی تهران بزرگ تماس گرفته اید. متاسفانه در حال حاضر کلیه خطوط اشغال می باشد لطفا منتظر بمانید"
بعد هم یک آهنگ بسیار ملایم پخش شد و مجری و مهمان تلفنی برنامه هر دو ساکت چند ثانیه ای به آهنگ گوش کردند. بعد از یک دقیقه سلوکی دقیقا همان سوالی را پریسید که به ذهن همه بینندگان برنامه هم رسیده بود:"اگر در این فاصله برای کسی مشکلی پیش بیاید چه استانداردی برای زمان انتظار وجود دارد؟ اول که آن بوق اشغال و حالا هم این ملودی ملایم!" البته مهندس قصه ما هم تایید کرد که این دارد از زمان استاندارد خارج می شود و گفت که اجازه بدهید من شماره دیگری را به شما بدهم تا با آن تماس بگیرید. سلوکی هم که انگار شیطنتش گل کرده بود گفت اجازه بدهید ما هم از همان راهی که بیشتر مردم اسفتاده می کنند برویم ببینیم چه مشکلاتی دارد !
دست آخر هم ارتباط برقرار نشد و دیگر نمی شد وقت آنتن زنده یک برنامه پر بیننده را به شنیدن آن موسیقی ملایم اختصاص داد. مهندس با دست پاچگی و بدون معذرت خواهی از مردم خداحافظی کرد و رفت. مهدی سلوکی و تهیه کنندگان برنامه "تهران ۲۰" هم یک بیست گنده از مخاطبانشان گرفتند.
پی نوشت: عکسی که در پست قبلی هست عکس من نیست. هم خونه اییم تو قزوین هستش. اسمش هم فرشاده. قصد ازدواج هم نداره!
"یک هفته است اومدم قزوین دارم درس می خونم برای امتحان، روز امتحان بهمون خبر دادند که دانشگاه تعطیله!" این رو علی، دانشجوی کامپیوتر، می گه و سینا بهش اضافه می کنه:"حداقل یک اطلاع رسانی درست و حسابی هم نمی کنند که آدم تکلیف خودش رو بدونه! ما تا جلوی در دانشگاه هم رفتیم ولی هیچ کس به جز مسئولین حراست تو دانشگاه نبود. تازه اونها هم از تعطیلی خبر نداشتند و می گفتند امروز تعطیله از فردا هم خبر نداریم!"
بچه هایی که تو شهرستان ها درس می خونن و خونه دانشجویی دارند به جز دردسر رفت و آمد تو این هوای برفی مشکلات دیگه ای رو هم تجربه می کنند. فرشاد در حالی که داشت برف رو تو «قوری» فرو می کرد تا بتونه چایی درست کنه گفت:"فشار گاز کمه و شومینه رو نمیشه زیاد کرد، هر لحظه هم ممکنه همین گاز نصفه و نیمه هم قطع بشه! از طرف دیگه از بس هوا سرده آب توی لوله ها یخ زده و الان دو سه روزه که آب هم نداریم و با آب کردن برف ها داریم زندگی می کنیم!" هرچند بچه ها از این وضعیت ناراضی بودند اما علی می گه:"این وضعیت سخت هم تجربه خوبیه برامون تا یاد بگیریم این جور موقع ها باید چیکار کنیم و هم باعث شده بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم، به خصوص وقتی مجبور میشیم از شدت سرما تو یه اتاق ۹ متری چهار نفره بخوابیم و…"
این گزارش امشب در برنامه زیگ زاگ از بخش فارسی رادیو بی بی سی پخش خواهد شد.
دنیا اینقدر پیشرفت کرده که آدما با موبایلشون می تونن وبلاگشون رو به روز کنن!
من هم واسه اینکه از قافله جا نمونم دارم این پست رو با کمک gprs هوا می کنم!
ساعت ۴ صبحه، فرشاد ور دل من نشسته سرش بد تر از من تو موبایلشه و داره عکسای سک سی دانلود می کنه! علی هم از سر شب رفته خوابیده هی غر می زنه که ما هم بخوابیم! بیرون هم یه برف وحشتناک داره میاد که تا حالا تو عمرم ندیده بودم.
پی نوشت: حق با فرناز بود، gprs هم اعتیاد داره!
ارسال شده در تاریخ ۱۶ دی ۸۶ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر