بیگانه؛ قصه مردی که بازی را بازی نکرد!
مدت ها بود که می خواستم رمان «بیگانه» آلبر کامو را بخوانم ولی شنیده بودم که لیلی گلستان مشغول ترجمه این کتاب است و ترجیح دادم تا ترجمه او بیرون بیاید و بعد این کتاب را بخرم. خوشبختانه بیگانه ترجمه شده توسط لیلی گلستان به نمایشگاه کتاب امسال رسید و چند ماه بعد به صورت گسترده در کتاب فروشی ها منتشر شد. من هم به آرزویم رسیدم! عادت دارم وقتی کتابی را می خرم در همان دقایق صفحات اولش را مرور کنم ولی جادوی بیگانه به سرعت مرا گرفت و تا رسیدن به صفحه آخر نتوانستم کتاب را ببندم. به همین خاطر دو بار در مترو ایستگاه را اشتباه پیاده شدم و یکبار هم نزدیک بود در خیابان زیر ماشین بروم!
داستان در مورد مردی است به نام مورسو که احساساتش را پنهان نمی کند و سعی ندارد خود را به جز چیزی که هست نشان دهد. شاید به همین خاطر است که کامو نام رمان را بیگانه گذاشته چون مورسو به واقع بیگانه ای است در میان ما که سعی داریم از جمع پیروی کنیم و در این تقلید کورکورانه به خودمان هم دروغ می گوییم.
داستان شیوه بی نظیری از روایت اول شخص را دنبال می کند و دو بخش است. بخش نخست آن با تلگرافی آغاز می شود که خبر فوت مادر مورسو را به او می رساند و او به مراسم تشییع مادرش و سپس همخوابی با همکارش در فردای روز تشییع و یک روز بعد یک سفر تفریحی می رود و در پایاین او خود را نقش اول ماجرای یک قتل می بیند.
بخش دوم نیز از ورود مورسو به زندان و بازجویی او آغاز می شود و تا لحظاتی پیش از اعدام ادامه پیدا می کند. مورسو به اعدام محکوم می شود. اما این محوکمیت برای قتلی که انجام داده نیست بلکه برای وجود خودش است. در جایی از کتاب می خوانیم:«در جامعه ما، هر مردی که در تدفین مادرش گریه نکند، این خطر را می کند که به مرگ محکوم شود» کمی بعد تر معنای این جمله را خواهیم فهمید. مشکل مورسو این است که دروغ نمی گوید، به قوانین بازی های اجتماعی (مانند گریه و زاری بر سر مزار مادر و یا احساس پشیمانی از قتل) احترام نمی گذارد و همین دلیل کافی است تا جامعه او را حذف کند.
خود کامو در مقدمه کتابش این چنین می نویسد:«قهرمان کتاب محکوم می شود چون بازی را بازی نکرد.از این جهت او از دید جامعه ای که در آن زندگی می کند بیگانه است.[…]اما اگر از خود بپرسیم چرا مورسو بازی را بازی نمی کند، آن وقت می توان تصویر درست تری از این شخصیت بدست آورد. جواب آن ساده است: او از دروغ گفتن ابا دارد. دروغ گفتن فقط گفتن آن چیزی نیست که وجود ندارد. افزون اینکه، بیش از آنچه که هستف بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا می کندف گفتنِ بیش از آنچه حس می شود، است.
این کاری است که هر روز همه ما در جهت آسان تر کردن زندگی می کنیم و مورسو بر خلاف آنچه که نشان می دهد نمی خواهد زندگی را آسان کند. او همان چیزی را می بیند که هست. او نمی خواهد بر حس هایش نقاب بزند […] به طور مثال از او می خواهند که طبق روال همیشگی از جنایتی که کرده اظهار پشیمانی کند. او می گوید که بیشتر حس ملال دارد تا حس پشیمانی واقعی و بیان این تفاوت جزیی او را محکوم می کند.»
این یادداشت را با نقل جمله ای از برنار پنگو که پشت جلد کتاب نیز چاپ شده است به پایان می برم:« این رمان به ظاهر ساده است. و این را کامو به شدت احساس کرده است: یک «اضطراب» در تمام طول کتاب وجود دارد، حتی لحظاتی که احساس می شود همه چیز دارد راحت می گذرد، خواننده کنجکاو می شود و وادار می شود در مورد تردید هایش از خود سوال کند. انگار نویسنده خواسته است به او یادآوری کند که در این جا چیزی راز آمیز وجود دارد که باید کشف شود.»
همه شما را به کشف این راز دعوت می کنم.
L’Étranger بیگانه
نویسنده: آلبر کامو
ترجمه: لیلی گلستان
مشخصات نشر: تهران، نشر مرکز
پست شده توسط اردشیر طیبی |
نظر ها (۹)






