نوستالژی
صبح در تاکسی نشسته بودم و غرق در افکارم شده بودم…کم کم داشت با خودم دعوایم می شد که بحث راننده با یکی از مسافرین تمرکزم را به هم ریخت. صحبت سر خاطرات قدیم بود و یکی پس از دیگری آنچنان از دوران قبل از انقلاب تعریف می کردند که من، به عنوان کسی که آن زمان را تجربه نکرده ام، به آنها حسودیم داشت می شد!
بعد از ین بحث شیرین که از استادیوم امجدیه آغاز شد و به شهر نو ختم شد، راننده یاد ولایتش افتاد و شروع کرد به سر هم کردن داستان هایی درباره لذت ماست خانگی و نان محلی و دوشیدن بز بعد از نماز صبح! مسافر، که درست کنار من نشسه بود، هم کم نیاورد و از قیمت های ارزان دوران پهلوی می گفت:«آقا ماست بود دو زار، نون بود سه شاهی، گوشت کیلویی یک قرون…» بعد هم رو به من از همه جا بی خبر کرد و گفت شما جوونا این چیزا رو ندیدین نمی فهمین زندگی یعنی چی!!
خواستم از لذت جوانی در عصر تکنولوژی و غوغای ارتباطات و طعم شیرین نافرمانی و… بگویم. ولی دو طرف به شدت با هم موافق بودند و عقل اجازه نمی داد کوچک ترین مخالفتی با آنها بکنم.
سعی کردم به افکار خودم برگردم و کمی در جایی که نشسته بودم فرو رفتم. همان موقع یک نفر سرش را داخل ماشین کرد و از راننده پرسید:«آقا عشرت آباد می خوره؟»
حالم داشت از این همه نوستالژی به هم می خورد!
پست شده توسط اردشیر طیبی |
نظر ها (۳)






