|

میرا؛ نویسنده:کریستوفر فرانک
|
مدتی است که تصمیم داشتم «میرا» را بخوانم و فرصتی برای این کار پیش نمی آمد.تا اینکه انتشار نقد این کتاب در رادیو زمانه و سپس یکی از یادداشت های وبلاگ فروغ و چند وبلاگ دیگر و البته خبر توقیفش در تابستان امسال، انگیزه ام را برای مطالعه اش بیشتر کرد.
میرا از آن دست کتاب هایی است که زمین گذاشتنش تقریبا غیر ممکن است.راوی، خود یکی از شخصیت های داستان است و ماجرا در یک فضای ناشناخته آغاز می شود و ما را از همان ابتدا در یک محیط وهم آلود قرار می دهد که کمی هم دلهره آور است:
«ما در مربع ۸۳۷-۳۳۳-۴ شرق زندگی می کنیم…ما یک خانه معمولی داریم با دیوار های شفاف تا چهار نفر ساکنان ان نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند.»
آنچه که برای راوی آشنا و طبیعی است برای ما خوانندگان غیر عادی جلوه می کند.آنچنان که ژان لویی کورتیس نیز در مقدمه کتاب می گوید:«از میان انواع طنز های سیاه که می شناسیم، از زمان سور رئالیسم به این سو، نویسنده میرا کلاسیک ترینشان را انتخاب کرده است که قوی ترین و کاراترین شان هم هست، و آن طنز swift است؛ یعنی چیزی را که عادی است غیر عادی ترین چیز ها وانمود کنیم، چیزی را که جرم است عدالت بشماریم و آنچه را که دیو آساست، اطمینان بخش بخوانیم»
این سبک طنز در عبارت زیر نمود کامل پیدا می کند:
«در مدرسه، از اول می خواستم بهتر از دیگران کار کنم.به رقابت پناه می بردم که بزرگ ترین گناه دنیا است…در سال دوم تحصیل به خاطر این که سه بار پشت سر هم در یک ماده شاگرد اول شده بودم، تنبیه شدم.به «شورای رفاقت» احضار شدم و از من خواستند که علت رفتارم را توضیح بدهم…»
راوی در دنیایی زندگی می کند که دوست داشتن جرم است، زیرا این کار باعث می شود تا از توجه به دیگران باز بماند و «آنها» این را گناهی نابخشودنی می دانند و وقتی که او و تویا احساس می کنند که به یکدیگر علاقمند شده اند، می گوید که بیمار است و این از نشانه های بیماری اش است.
«نشانهای تازه از بیماریم را کشف کرده ام.. چیزی را که ستایش میکنم دوست دارم. و حال آن که فرد سالم چیزی را که تحقیر میکند دوست دارد. یا بهتر بگویم: فرد سالم تحقیر نمیکند، بلکه میتواند متوجه عیبی بشود و همین عیب، عشقش را باعث میشود. برای فرد سالم دوست داشتن خوبیهای دیگری دلیل عشق نیست بلکه دوست داشتن عیبهای دیگری بزرگترین دلیل عشق است.»
در دشت زندگی او چنین افرادی را به خانه اصلاح می برند و در یک اقدام وحشتناک، نقابی را بر چهره «اصلاح شدگان» یعنی شورشی های سابق می گذارند و این به وسیله جراحی پلاستیک و روان شناسی صورت می گیرد، تا آنها را به اطاعت و اهلی شدن بکشانند:
«تویا یک ماه بعد بازگشت و در حالی که نقاب لبخند بر چهره داشت.برداشتن نقاب برایش ناممکن بود چون جزئی از صورتش شده بود.مثل این بود که به صورتش جوش خورده بود.پلاستیک به مرور زمان در پوستش چنان نفوذ می کرد که به زودی پوست و نقاب یکی می شدند…»
آنها برای اصلاح تویا از وجود میرا(خواهر ناتنی راوی) استفاده کرده بودند و همین باعث شده بود تا تویا و میرا هر دو خصوصیاتی از یکدیگر را داشته باشند و این مقدمه عشق راوی به خواهرش شد.عشقی که «آنها» با فرستادن راوی و همچنین میرا به خانه اصلاح سعی در از بین بردن آن داشتند.
اما بعد از اصلاح، میرا و برادرش هیچ چیز از گذشته به خاطر نمی آوردند و فراموش کرده بودند که روزی عاشق یکدیگر و پیش از آن خواهر و برادر یکدیگر بودند.ولی در انتهای داستان مجددا برق چشمان سبز رنگ میرا، آتش عشق را در وجود راوی شعله ور می کند و تصمیم می گیرند که از دشت فرار کنند که در حین فرار، «یک اصلاح شده با لبخندی پهن» آنها را به رگبار گلوله می بندد و میرا برای دفاع از عشقش خود را در مسیر گلوله ها قرار می دهد ولی هر دوی آنها کشته می شوند.
مرتبط:
نگاهی به رمان توقیف شده میرا-مجتبی پور محسن؛ رادیو زمانه
عشق و عیب-مهدی جامی؛ سیبستان
میرا…یک شاهکار!-فروغ؛ سیمای زنی در میان جمع
میرا-کتب های عامه پسند