آه اگر آزادی سرودی می خواند…
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شدعالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
احمد عزیز!
گر چه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است. گر چه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده را بر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست، گر چه شکوه دلاوری مرده، بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سوداری هیچ شرری در شریان های خشکیده ی بودن مان نیست.
آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست، که طاعون به جان شهرمان افتاده، که درویزه گان را سروری داده اند و سیاهه ی فساد جای قرص خورشید را گرفته، اما بهار می آید، پشت تاریک ترین دریچه ی شهر، خورشید تو را می خواند که هیچ میله ی زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید، که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو، طلوع را نوید می دهد.
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است، تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی.
برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است.
می دانیم می آیی…
بر قرار باش که قرارمان از پایداری توست…
اندکی صبر…
بدون دیدگاه » بهمن ۳۰م, ۱۳۸۵