به سلامتی آزادی
نمی دانم شش صبح امروز، لحظاتی پیش از طلوع آفتاب سی ام دسامبر در بغداد، چه حسی داشتی!نمی دانم تمام این روز ها، چه آن موقع که در انتهای چاه مخوفی پنهان شده بودی و چه این روزهایی که پشت میله های زندان، خداوند به توفرصت فکر کردن داده بود به چه فکر می کردی.
ولی من یک چیز را خوب می دانم! می دانم که امروز، لحظاتی بعد از طلوع آفتاب سی ام دسامبر در بغداد، مردم عراق جشن و پایکوبی را آغاز کردند، می دانم که امروز کردستان عراق یکپارچه جشن و شادمانی است، می دانم که امروز روح کودکانی که در دجیل و حلبچه و خرمشهر کشته شدند غرق در نور است و می دانم که شیاطین جهنم از اینکه باید تا آخر الزمان پذیرای تو باشند، سخت خوشحالند.
و همینطور نمی دانم دیگر افرادی که افسار سرنوشت ملت ها را در دستان خود گرفته اند وقتی امروز تصاویر جشن و شادمانی ملت عراق را می دیدند به چه فکر می کردند.بعید می دانم که از سرنوشت صدام عبرت بگیرند که اگر عبرت پذیر بودند پیش از آن به صد ها دیکتاتور دیگری که سرانجام همگیشان سقوط بود می اندیشیدند و خیلی زودتر درس می گرفتند.
شاید حق با هگل باشد که می گوید:«تاریخ تنها این را به ما می آموزد که کسی از آن چیزی نیاموخته است»
مرتبط:






