یلدا بازی
رشته یلدا بازی که از سلمان شروع شده بعد از گذر از جلال و امید به من رسیده و مثل اینکه هیچ راهی برای فرار از زیرش وجود نداره.حالا قضیه این بازی چیه؟! بهتره از زبان خود سلمان بشنوید:«کسی شروع می کنه و ۵ نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم ۵ نفر را معرفی می کنه. اون ۵ نفر هم به همين ترتيب ۵ نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم ۵ نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.»
۱-چهارم ابتدایی که بودم یه معلم بهداشت داشتیم به اسم خانم رحیمی، گیر داده بود و نام خانوادگی من رو طیبی (بر وزن جیبی) بدون اعراب ها و کسره و فتحه ها تلفظ می کرد و وقتی بهش تذکر می دادم می گفت چون تو شناسنامه ات بالای ی تشدید نذاشتن پس همینی که من می گم درسته و حرف نباشه! منم چون دیدم زورم بهش نمی رسه تصمیم گرفتم که جور دیگه حالش رو بگیرم، پس یه جعبه پونز رو خالی کردم زیر روکش صندلی و…بقیه اش مهم نیست، مهم این بود که خانم رحیمی ۲ هفته مدرسه نیومد و از اون به بعد اسم خانوادگی من درست تلفظ شد!
۲-در مقابل شکلات هیچ مقاومتی نمی تونم از خودم نشون بدم…اگر جورج بوش برای بن لادن به جای پنجاه هزار دلار، پنجاه هزار بسته شکلات جایزه تعیین بکنه، سر یک هفته کت بسته بن لادن رو تحویل کاخ سفید میدم، به جان خودم!
۳-تو یه مهمونی خیلی شیک و پیک بودم و کلی ادای آدم های روشن فکر رو درآورده بودم و به قول معروف عنان کلام دست من افتاده بود و همه آدم بزرگ ها داشتن حرف من رو گوش میدادن.من هم گرم صحبت بودم و حد و اندازه خودم از دستم در رفته بود و عمو جان هم نامردی نمی کرد و نمی گذاشت گیلاس من یک لحظه هم خالی بمونه و فرت و فرت پرش می کرد…نوبت شام که شد دیدم از شانس گند من غذا سبزی پلو با ماهی سفیده من هم تو اون وضعیت قاشقم رو نمی دیدم چه برسه بخوام تیغ ماهی سفید رو پاک کنم! قاشق اول، دوم، سومی یه تیغ گنده تو گلوم گیر کرد و من یک دفعه منفجر شدم و هرچی تو معدم بود ریخت تو بشقابم…بقیش رو هم بگم؟!
۴-چهارده یا پانزده سالم بود که یه دختره بهم گفت دوستم داره، خیلی نافرم زدم تو حالش…همون موقع ها منم به یه دختره گفتم دوستت دارم، خیلی نافرم زد تو حالم! هم از ضد حال زدن به اولی و هم از گفتن دوستت دارم به دومی مثل سگ پشیمون شدم…ضد حال زدن اولی رو جبران کردم (حالا دختره ازدواج کرده) و ضد حال خوردن از دومی هم سلیقه ام رو عوض کرد، حالا هم یه نفر رو دوست دارم ولی هنوز بهش نگفتم!!
۵-ترم اولی که دانشگاه رفتم از یه نفر که اون موقع ترم پنجم بود پرسیدم چند تا پاس کردی؟! جواب داد:«پنجاه تا» تو دلم حسابی مسخره اش کردم.الان من هم پنجمین ترمیه که دانشگاه میرم و وضعم از کسی که ۲ سال پیش مسخره اش کردم بهتر نیست!نپرسید که چند واحد پاس کردم، همینقدر بدونید که در کارنامه ترم قبلم، جلوی تعداد واحد پاس کرده در ترم چهارم نوشته شده بود:صفر. تو دانشگاه هیچی یاد نگرفته باشم این یک چیز رو یاد گرفتم که هیچکس رو مسخره نکنم!
اما من هم این پنج نفر رو می خوام دعوت کنم تا تو یلدا بازی شرکت کنند:
۱-بهزاد بلور که به خاطر شکستن خط قرمز ها و نافرمانی از قوانین ستاد امر به معروف و نهی از منکر بی بی سی، وبلاگ روز هفتم رو ول کرده و داره مستقل می نویسه.
۲-برون کا که قدیمی ترین دوست وبلاگی و اینترنتی منه.
۴-مدیار
۵-نیما
۱+۵-شیخ وبلاگستان، محمد علی ابطحی (دامه حرکاته و برکاته)






