Wordpress Themes

به سلامتی آزادی

آخرین لحظات زندگی صدامنمی دانم شش صبح امروز، لحظاتی پیش از طلوع آفتاب سی ام دسامبر در بغداد، چه حسی داشتی!نمی دانم تمام این روز ها، چه آن موقع که در انتهای چاه مخوفی پنهان شده بودی و چه این روزهایی که پشت میله های زندان، خداوند به توفرصت فکر کردن داده بود به چه فکر می کردی.

ولی من یک چیز را خوب می دانم! می دانم که امروز، لحظاتی بعد از طلوع آفتاب سی ام دسامبر در بغداد، مردم عراق جشن و پایکوبی را آغاز کردند، می دانم که امروز کردستان عراق یکپارچه جشن و شادمانی است، می دانم که امروز روح کودکانی که در دجیل و حلبچه و خرمشهر کشته شدند غرق در نور است و می دانم که شیاطین جهنم از اینکه باید تا آخر الزمان پذیرای تو باشند، سخت خوشحالند.

و همینطور نمی دانم دیگر افرادی که افسار سرنوشت ملت ها را در دستان خود گرفته اند وقتی امروز تصاویر جشن و شادمانی ملت عراق را می دیدند به چه فکر می کردند.بعید می دانم که از سرنوشت صدام عبرت بگیرند که اگر عبرت پذیر بودند پیش از آن به صد ها دیکتاتور دیگری که سرانجام همگیشان سقوط بود می اندیشیدند و خیلی زودتر درس می گرفتند.

شاید حق با هگل باشد که می گوید:«تاریخ تنها این را به ما می آموزد که کسی از آن چیزی نیاموخته است»

مرتبط:

عکس هایی از واکنش مردم عراق به اعدام صدام

عکس هایی از واکنش عرب ها و کردهای ساکن آمریکا به اعدام صدام

چگونه برای مصاحبه آماده شویم (قسمت اول)

دانیل موریسی، یکی از مسئولین بخش استخدام رادیو بی بی سی در پاسخ به سوالی که درباره نحوه آمادگی برای شرکت در مصاحبه استخدامی پرسیده شده بود پاسخ و راهنمایی بسیار کامل نوشته است که قصد دارم در چند بخش آن را ترجمه کنم تا عده بیشتری از آن بهره ببرند.

قسمت اول-دو نکته کلیدی برای شروع مصاحبه

هیچ عذر و بهانه ای به خاطر عدم جستجوی کافی پذیرفته نیست.به عنوان یک روزنامه نگار یکی از مهارت های کلیدی شما باید توانایی در جستجوی اطلاعات باشد.امروزه با پدیده اینترنت دنیایی از اطلاعات در کنار دست شما قرار دارد اما متاسفانه از بین صد ها روزنامه نگاری که من مسئولیت مصاحبه استخدام انها را بر عهده داشته ام ضعف در جستجو و عدم امادگی کافی برای اینکار، اولین نقطه ضعف انها به شمار می آمد.

مساله دیگری که باید بدانید این است که تقریبا همه ما در هنگام مصاحبه عصبی می شویم.به خصوص اگر پیش از آن مورد مصاحبه قرار نگرفته باشیم.از یک سو، باید بدانید که آدرنالین گاهی به شما کمک می کند که سریع تر فکر کنید و از سوی دیگر ممکن است باعث قفل شدن ذهنتان بشود تا فراموش کنید درباره توانایی های شاخصتان صحبت کنید!

اما چاره چیست؟ به خاطر داشته باشید که مصاحبه کننده ها هم مثل شما تا حدودی در حین مصاحبه عصبی هستند و از به کار بردن برخی حقه هایشان باز می مانند!آنها وظیفه دارند تا موقعیت شغلی را با مناسب ترین فرد ممکن پر کنند و همین مساله باعث اضطراب آنها (حتی با تجربه ترین ها) می شود.پس نگران نباشید و با اعتماد به نفس در چشمان مصاحبه کننده خیره شوید و سخنانتان را شمرده شمرده بیان کنید.

عناوین:
قسمت اول-دو نکته کلیدی برای شروع مصاحبه

قسمت دوم-شناخت شغل

قسمت سوم-آشنایی با کلیات شرکت مورد نظر

قسمت چهارم-به روز بودن اطلاعات شغلی

قسمت پنجم-آخرین تمرین ها پیش از مصاحبه

قسمت ششم-مبارزه با اضطراب

هشت بیماری اینترنتی

معتاد اینترنتی

مدت هاست که دانشمندان در مورد عوارض استفاده بیش از حد از اینترنت هشدار می دهند ولی بیشتر این هشدار ها تا کنون کلی بوده است. اما به تازگی هفته نامه نیو ساینتیست نتیجه یک تحقیق جامع در مورد عوارض استفاده از اینترنت را با عنوان "هشت بیماری اینترنتی" منتشر کرده که در نوع خود جالب و تکان دهنده است.

جستجوی خود عنوان نخستین بیماری در این تحقیق است.مبتلایان به این بیماری که اکثرا جماعت روشنفکر و روزنامه نگاران را شامل می شود مدام مشغول جستجوی نام و یا وبلاگ خود در اینترنت هستند.

خود افشاگری وبلاگی نام بیماری دیگری است که مبتلایان به ان به طرز دیوانه واری اطلاعاتی که شخصی و محرمانه محسوب می شوند را در وبلاگشان قرار می دهند.این اطلاعات از عکس های شخصی تا روابط خصوصی را شامل می شود.

اینترنت گردی از همه جا، گوگل بازی مفرط، اعتیاد به ویکی پدیا، آشغال جمع کنی اینترنتی، دلبستگی به آلبوم عکس افراد ناشناس و خود بیمار پنداری اینترنتی، نام بقیه بیماری های اینترنتی است که ممکن است نصیب وبگردهای حرفه ای شود.

من کم و بیش به اکثر این بیماری ها مبتلا بوده و یا هستم.به خصوص به خود افشاگری وبلاگی که خوشبختانه ترکش کرده ام.خاطرم هست که چند وقت پیش در پاسخ به دوستی که از خود افشاگری من انتقاد می کرد گفتم:"وبلاگ حریم خصوصی من است!!"

در حال حاضر هم به اینترنت گردی و اعتیاد به ویکی پدیا دچار هستم.شما چطور؟! به کدام یک از این هشت بیماری مبتلا هستید و یا مبتلا بوده اید و اکنون ترکش کردید؟! چه راه حل و یا تجربه ای برای ترک بیماری های اینترنتی دارید؟!

پی نوشت: من هم مثل امید حبیبی نیا به یک روانشناس بالینی خوب نیاز دارم.آشنا سراغ ندارید؟!

پنج تایی بهزاد بلور

بهزاد بلوربهزاد بلور تو کامنت های مطلب قبلی پنج تا نکته ای که راجع بهش نمی دونستیم رو نوشته.میذارمش اینجا تا بقیه هم بخونین (البته من قضیه بوسیدن دختر فرانسویه رو قبلا هم می دونستم!):

خوب این پنج تا چیز من:
۱- اولین باری که مشروب خوردم رو خوب یادمه. پنج سالم بود! بابا مامانم دست تنها بودن و مجبور شدن منو با خودشون ببرن کاباره شکوفه نو توو نهران ( جریان ماله زماه شاهه و سال ۱۳۵۰) یادمه که یه سری دختر ژاپنی که بعدا تو یه فیلم سیاه سفید ایرانی دوباره دیدمشون، داشتن می رقصیدن از صدای ترقه هفت تیرشون بیدار شدم ( با لباس کابوئی داشتن می رقصیدن). تشنگی داشتم می مردم. دیدم یه لیوان آب جلومه . همه شون سر کشیدم بالا. تمام وجودم سوخت. فهمیدم ودکاست! زدم زیره گریه. همه خندیدن.

۲-اولین باری که کسی رو بوسیدم. دختر فرانسوی ای بود که دوست دختر فامیلمون بود . دندوناش سیمی بود. ازش تنفر داشتم.
آخرای پائینر بود داشتیم راک میرقصیدیم که افتادیم رو مبل. یه دفعه دهنشو چسبوند به دهنم و زبونش کرد توو . دندوناش سیمی بود.
اونموقع ۱۲ سالم بود.

۳-اولین باری که فکر مذهبی کردم ۴ سالم بود. مامان بزرگم داشت نماز می خوند. منم خیز برداشتم و تا دولا شد از روش پریدم. اینجوری خودمو هول دادم تو جهنم.

۴-اولین باری که عاشق شدم، ۷ سالم بود. اونموقع تو تهران " قصر یخ" خیلی مند بالا بود و آمریکائیها که یه محله تو تهران داشتن. می اومدن پاتیناژ رو یخ. من عاشق یه دختر آمریکائی بودم. او ذهنم اسمشو گذاشته بودم ژانت. ولی قبل از اون یادمه که عاشق مامانم بودم. و میگفتم اگه بزرگ شم با مامانم عروسی می کنم . یادمه حدودای ۴ سالم بود.

۵- اولین باری که عشقبازی کردم ۱۸ سالم بود . دیگه رسیده بودم لندن. عاشق معلم زبانم شد. یه دختر ۲۵ ساله اسکاتلندی بود.
شبی که این اتفاق افتاد. خیلی خجالت کشیدم. چراغا همه اش روشن بود. و با اینکه فیلم سکسی دیده بودم ولی وافعا نمیتونستم پیداش کنم! بهرحال. دختر خیلی خشنی بود. فرداش که برگشتم خونه برادرم. برادرم گفت : کی کتکت زده! دیگه ندیدمش. من دنبال عشق بودم. اون دنبال سکس. چه سعادتی که قدرشو ندونستم.

اردشیر دیگه نق نزنی که سر به وبلاگت نزدما!(اردشیر:من کی نق زدم بابا!) اینا رو نوشتم که بدونین اگه فکر آبرو بودم خط قرمز نمیشکستم.
۵ نفر دیگه : صادق هدایت، چه گوارا، مزدک، منصور ( خواننده ) و قدسی خانم یکی از دوستای مامانمه که همیشه بی پروا حرف میزد.

یلدا بازی

رشته یلدا بازی که از سلمان شروع شده بعد از گذر از جلال و امید به من رسیده و مثل اینکه هیچ راهی برای فرار از زیرش وجود نداره.حالا قضیه این بازی چیه؟! بهتره از زبان خود سلمان بشنوید:«کسی شروع می کنه و ۵ نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی دونند می نویسه و در آخرش هم ۵ نفر را معرفی می کنه. اون ۵ نفر هم به همین ترتیب ۵ نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اون ها می دونه را می نویسند و هر کدوم ۵ نفر دیگه را معرفی می کنند و همین جوری ادامه پیدا می کنه.»

۱-چهارم ابتدایی که بودم یه معلم بهداشت داشتیم به اسم خانم رحیمی، گیر داده بود و نام خانوادگی من رو طیبی (بر وزن جیبی) بدون اعراب ها و کسره و فتحه ها تلفظ می کرد و وقتی بهش تذکر می دادم می گفت چون تو شناسنامه ات بالای ی تشدید نذاشتن پس همینی که من می گم درسته و حرف نباشه! منم چون دیدم زورم بهش نمی رسه تصمیم گرفتم که جور دیگه حالش رو بگیرم، پس یه جعبه پونز رو خالی کردم زیر روکش صندلی و…بقیه اش مهم نیست، مهم این بود که خانم رحیمی ۲ هفته مدرسه نیومد و از اون به بعد اسم خانوادگی من درست تلفظ شد!

۲-در مقابل شکلات هیچ مقاومتی نمی تونم از خودم نشون بدم…اگر جورج بوش برای بن لادن به جای پنجاه هزار دلار، پنجاه هزار بسته شکلات جایزه تعیین بکنه، سر یک هفته کت بسته بن لادن رو تحویل کاخ سفید میدم، به جان خودم!

۳-تو یه مهمونی خیلی شیک و پیک بودم و کلی ادای آدم های روشن فکر رو درآورده بودم و به قول معروف عنان کلام دست من افتاده بود و همه آدم بزرگ ها داشتن حرف من رو گوش میدادن.من هم گرم صحبت بودم و حد و اندازه خودم از دستم در رفته بود و عمو جان هم نامردی نمی کرد و نمی گذاشت گیلاس من یک لحظه هم خالی بمونه و فرت و فرت پرش می کرد…نوبت شام که شد دیدم از شانس گند من غذا سبزی پلو با ماهی سفیده من هم تو اون وضعیت قاشقم رو نمی دیدم چه برسه بخوام تیغ ماهی سفید رو پاک کنم! قاشق اول، دوم، سومی یه تیغ گنده تو گلوم گیر کرد و من یک دفعه منفجر شدم و هرچی تو معدم بود ریخت تو بشقابم…بقیش رو هم بگم؟!

۴-چهارده یا پانزده سالم بود که یه دختره بهم گفت دوستم داره، خیلی نافرم زدم تو حالش…همون موقع ها منم به یه دختره گفتم دوستت دارم، خیلی نافرم زد تو حالم! هم از ضد حال زدن به اولی و هم از گفتن دوستت دارم به دومی مثل سگ پشیمون شدم…ضد حال زدن اولی رو جبران کردم (حالا دختره ازدواج کرده) و ضد حال خوردن از دومی هم سلیقه ام رو عوض کرد، حالا هم یه نفر رو دوست دارم ولی هنوز بهش نگفتم!!

۵-ترم اولی که دانشگاه رفتم از یه نفر که اون موقع ترم پنجم بود پرسیدم چند تا پاس کردی؟! جواب داد:«پنجاه تا» تو دلم حسابی مسخره اش کردم.الان من هم پنجمین ترمیه که دانشگاه میرم و وضعم از کسی که ۲ سال پیش مسخره اش کردم بهتر نیست!نپرسید که چند واحد پاس کردم، همینقدر بدونید که در کارنامه ترم قبلم، جلوی تعداد واحد پاس کرده در ترم چهارم نوشته شده بود:صفر. تو دانشگاه هیچی یاد نگرفته باشم این یک چیز رو یاد گرفتم که هیچکس رو مسخره نکنم!

اما من هم این پنج نفر رو می خوام دعوت کنم تا تو یلدا بازی شرکت کنند:

۱-بهزاد بلور که به خاطر شکستن خط قرمز ها و نافرمانی از قوانین ستاد امر به معروف و نهی از منکر بی بی سی، وبلاگ روز هفتم رو ول کرده و داره مستقل می نویسه.

۲-برون کا که قدیمی ترین دوست وبلاگی و اینترنتی منه.

۳-عماد عطایی

۴-مدیار

۵-نیما

۱+۵-شیخ وبلاگستان، محمد علی ابطحی (دامه حرکاته و برکاته)