Wordpress Themes

کمدی الهی

۱- عصر داشتم از یک خیابان یک طرفه عبور می کردم، یک زانتیا از روبرو آمد و یکی هم از تقاطع دیگر می‌خواست وارد خیابان بشود. راه بسته شد. شیشه را پایین کشیدم و به راننده زانتیا گفتم ورود ممنوعه. گفت:«به تو ربطی نداره گمشو کثافت تا نیومدم پایین با لگد ننداختمت اونور» خشکم زد، خیلی عصبانی بود. چند ثانیه نگاهش کردم و با بوق ماشین‌های پشت سری به خودم آمدم. گفتم که می‌خواهم بروم اما راه را بستی. نهایتا خودرویی که از تقاطع سمت راست آمده بود کمی عقب‌تر رفت و من در حالی که همچنان راننده زانتیا داشت فحش می‌داد از آنجا دور شدم. بعدتر به این فکر کردم که حق با من بود، چرا کوتاه آمدم؟ و البته به این فکر کردم که تقریبا هیچ کاری به جز اینکه پیاده شویم و کتک‌کاری کنیم نمی‌توانستم بکنم و از تفاوت ابعادمان سرنوشت این کتک‌کاری از همان ابتدا معلوم بود.

۲- می‌خواهم یک اعترافی بکنم ولی قبل از آن یک توضیحی لازم است. ذهن من توانایی معجزه‌آسایی در حل کردن پازل‌های انسانی دارد. نه اشتباه نکنید به این مساله افتخار نمی‌کنم و اگر دست خودم بود خاموشش می‌کردم. نتیجه‌ی چنین ابزار ذهنی این است که هیچ رازی برای من وجود ندارد. همه پازل‌ها یا حل شده‌اند یا با انبوهی از شواهد در انتظار حل شدن هستند. اینگونه است که هیچ کس در مقابل من آرامش ندارد، همه لخت هستند و فقط مساله این است که چه زمانی متوجه لخت بودن خود بشوند تا فلنگ را ببندند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند و آنچه که می‌خواهم اعتراف کنم درست در همین نقطه پنهان است: من اجازه می‌دهم افراد در مقابلم احساس پیروزی و برتری کنند و در پس ذهنم می‌دانم که این احساس آنها تحت کنترل من است و هر وقت که بخواهم می‌توانم مثل هرکول پوآرو در صفحات آخر رمان‌های آگاتا کریستی، طرف را روی مبل بنشانم و برایش پرده از تمام اسرارش بردارم. نتیجه اینکه او ناگهان متوجه پوشالی بودن جایگاهش در ذهن من می‌شود و خودش را نگاه می‌کند که لخت در مقابل من ایستاده است. از اینجا به بعد همه‌ی افرادی که این بلا را سرشان آورده‌ام به طرز مضحکی رفتار یکسانی از خود بروز داده‌اند: نخست پذیرش سپس انکار و دست آخر فرار.

۳- پشیمانم؟ هم بله و هم نه. آدم‌ها باهوش نمی‌شوند، بلکه باهوش به دنیا می‌آیند. بنابراین راه گریزی از این وضعیت ندارم. اشتباه را آنجایی می‌کنم که این را تبدیل به یک بازی در روابط انسانی می‌کنم. بازی‌ای که در آن از شرلوک هلمز بودن لذت می‌برم و از آن لحظات پایانی رابطه که طرف می‌گوید:«من هیچ وقت راجع به چنین چیزی با تو صحبت نکرده بودم، از کجا می‌دونی؟» ارضا می‌شوم. وگرنه این بازی را که از ماجرا حذف کنیم آنچه می‌ماند توانایی معجزه‌آسایی در شناخت دیگران و جلوگیری از گرفتار یک رابطه بیهوده شدن و یا در مقابل، شناسایی بهترین دوست دنیا در سریع‌ترین زمان ممکن است. اما حذف کردن این «بازی» آنچنان که به نظر می‌رسد ساده نیست. دانته در کمدی الهی نسخه‌ای برای این درد من پیچیده است و می‌گوید:«بیایید با آنها سخن نگوییم، تنها به آنان بنگریم و بگذریم.»

پی‌نوشت: ارتباط بند اول با دو بند دیگر را متوجه شدید؟ بله منظورم دقیقا همان است.

۲ نظر برای “کمدی الهی”

  1. امید گفته:

    هی منم خیلی با اینجور آدمهای وحشی برخورد میکنم ولی یکی حکایتی تعریف میکرد که خیلی جالب و عبرت آموز بود
    میگفت با تاکسی داشتیم تو خیابانی حرکت میکردیم که ناگهان یک ماشین با سرعت زیاد از پارک خارج شد و راننده تاکسی به سختی و با ترمزی بسیار شدید در نزدیکی ماشین متخلف ایستاد به محض توقف راننده ماشین متخلف بنای داد و بیداد را گذاشت و راننده تاکسی با دست نشان داد که بفرمایید و ببخشید
    من متعجب بهش گفتم بابا اون مقصره و نباید اینکار رو میکرد
    اون پاسخی داد که من حیران شدم و کاری که کرده بود را تایید کردم
    اون گفت بعضی از آدمها مانند سطل پر از آشغال و گندآبه هستند و اگر بخواهید در اون باز کنید و اون گندآبه ها رو بهم بزنید بیشتر از اونی که اون سطل پر از گندآبه صدمه ببینه خودتون آلوده و کثیف میشید

  2. solaris گفته:

    بعد تو ذهنت هی تمرین کنی چجوری به بهترین نحو میشه با گفتن چیزایی که فهمیدی تحقیرش کنی و کپ کنه
    وای اون لحظه که طرف دهنش بازه ها! وای!

محل نوشتن نظرات