برای مینا ملکزادهی نازنین
چند سال پیش وقتی مشغول نوشتن گزارشی دربارهی تخریب مزار ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل بودم خیلی اتفاقی توانستم یکی از نوادگان ملک المتکلمین را پیدا کنم و با او مصاحبه کنم.
خانمی بود به نام مینا ملکزاده که تقریبا نود سال سن داشت ولی بسیار قبراق و سر حال به نظر میرسید. تلاش بسیار زیادی هم برای حفظ آرامگاه ملک المتکلمین انجام داده بود و به شدت پیگیر مسالهی مقبره بود.
ابتدا قصد داشتم تلفنی با او مصاحبه کنم که گفت پای تلفن راحت نیست و مرا به منزلش دعوت کرد. خانهاش ساده ولی مثل یک موزه بود، عکس بزرگی از دکتر مصدق بر روی دیوار خودنمایی میکرد که زیرش را دکتر امضا کرده بود و جملاتی هم نوشته بود. میگفت مصدق داییاش است. یک طرف دیگر هم عکس بزرگی از ملک المتکلمین قرار داشت.
شاید حدود دو یا سه ساعت در منزلش بودم نه او از صحبت کردن خسته میشد و نه من از شنیدن. از برخوردهایی که در بیمارستان لقمان با او شده بود تعریف کرد، از تلاشش برای یافتن نوادگان میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل برایم گفت و خیلی خاطرات ریز و درشت از زندگیاش. نود سال داشت ولی شیطنت یک دختر بچه در وجودش نهفته بود. با ذوق و شوق از من خواست که برویم بیمارستان لقمان و رییس بیمارستان را ملاقات کنیم و او من را نوهی خودش معرفی کند و مخفیانه صدای رییس را ضبط کنیم و گزارش را پر و پیمان کنیم. چشمانش برق میزد وقتی این نقشه را میکشیدیم (هرچند هیچ وقت عملی نکردیمش)
گزارش که تمام شد به او زنگ زدم و گفتم که بخواند و نظرش را بگوید، ولی هرگز خبری از او نشد. من هم دیگر تماسی با او نگرفتم. الان چند سال از آن روز میگذرد و من بارها دستم به تلفن رفته تا به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم. ولی میترسم. نکند گوشی را جواب ندهد؟ نکند دیگر نباشد؟
امروز از صبح به یادش هستم، امیدوارم در آستانهی صد سالگی همچنان قبراق و سرزنده باشد.
پینوشت۱: آن گزارش را اینجا میتوانید بخوانید.
پینوشت۲: امروز وارد ۲۵ سالگی شدم