من و سرباز و مسعود دهنمکی
این روزها که بحث درباره مسعود دهنمکی و سریالش داغ است یاد اتفاقی افتادم که در اواسط سال گذشته شاهدش بودم.
جلوی دکه روزنامه فروشی در خیابان گلبرگ غربی ایستاده بودم و تیتر روزنامهها را مرور میکردم. سربازی هم کنارم بود و لابلای روزنامههای ورزشی را نگاه میکرد. یک نفر دیگر هم بود که نه من و نه سرباز نگاهمان به صورتش نیفتاده بود ولی متوجه حضورش بودیم. مرد یک روزنامه ایران برداشت و رفت که پولش را حساب کند. صدای سرباز توجهم را جلب کرد که میگفت:”آقای دهنمکی؟؟ واقعا خودتون هستید؟” همانقدری ذوق زده بود که اگر من مارتین اسکورسیزی را ببینم ذوق زده میشوم. لبخند بزرگی به صورت سرباز بود و با هیجان منتظر واکنشی از سوی دهنکی ایستاده بود. مسعود دهنمکی بقیه پولش را گرفت و سرباز را با دستش کنار زد و به سمت اتوموبیلش رفت. سرباز که تازه باورش شده بود که این شخص واقعا همان مسعود دهنمکی اخراجیها هست با همان لبخند گنده و با همان لهجهی قشنگ جنوبیاش مجددا او را صدا کرد:”آقای دهنمکی…”
ایشان هم در نهایت وقتی سوار پژوی ۲۰۶ صفرش میشد با اکراه دستی برای سرباز بلند کرد و احتمالا رفت بر سر لوکیشن سریالی که این روزها در حال پخش است و در دفاع از آن در وبلاگش نوشته است:
“ما این سریال را ساختیم تا این نو کیسه ها و بلند گو های آنها عصبانی شوند و ازاین عصبانیت بمیرند.قرار نیست پاشنه همیشه بر این در بچرخد که فقرا قربانی قلم و قدم و هنر حضرات شوند و می شود که گاه جنگ فقر و غنا مغلوبه شود.حتی اگر با یک گل بهار نشود…چرا که در نهایت پیروزی از آن مستضعفین است.”
۱۲ فروردین ۸۹ @ ۲:۱۷ ب.ظ
همینکه جوجه حزب اللهی مثل دهنمکی هم فهمیده که دیگه نمیشه مردم را با فیلمهای بسیجی سرگرم کرد ، همینقدر که اونم با اون همه ادا برای دست بردن تو جیب مردم از سینما استفاده کرد، همینکه مجبورشد برای پول درآوردن تمام ارزشهای اسلامیش را زیر پا بزاره و به رقص و موسیقی لوس آنجلسی پناه ببره برای خوارشدن او کافیست