خبر میدهند
ز تودههای کم فشار
که از یمین و از یسار
بر شهر هجوم میآورند؛
هوا سرد و سرد تر
نفسها ابر
و درختان لخت و عور میشوند؛
وقتش است نازنین
آغوشت را باز کن
شب یلدا را سحر کن
بگذار بسوزم در حرارت عشقت؛
نگاه کن زمستان را
نگاه کن مردمان را
پندارند که عشق نفسهای آخرش را میکشد؛
باز کن آغوشت را
چشم ِ جهانی نگران ِ من و توست
ارسال شده در تاریخ ۲۶ آبان ۸۸ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: بدون نظر
دستان همدیگر را گرفته بودند و زیر نور سرد ِ خورشید راه میرفتند که به درهای بزرگ رسیدند. RC2057 که به اختصار RC خوانده میشد گفت:
- اینجا دهانهی سبئوس است.
دختر جوان حرفش را قطع کرد:
- انگار چیزی در اینجا منفجر شده
- آره، سال ۲۰۰۹ یک کاوشگر را به این منطقه کوبیدند تا احتمال وجود آب در سطح ماه را بررسی کنند.
- خوب نتیجه چی بود؟
- مقادیر زیادی آب پیدا کردند. این شروعی بود تا برسیم به امروز که من و تو اینجا قدم میزنیم.
- سال ۲۰۰۹ یعنی بیست و یک سال قبل از تولد من.
- آره و هنوز کسی تصور نمیکرد روزی روباتها هم عاشق بشن
ارسال شده در تاریخ ۲۳ آبان ۸۸ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: ۳ نظر
هرچند همهی آیتمهایی که در گوگل ریدر به اشتراک میگذارم را فقط و فقط برای تو شِر میکنم، اما در آن میان بعضی را ستاره میزنم، کنار میگذارمشان یعنی. و بعد که آمدی لینکش را مستقیم برایت میفرستم.
عکسی، قطعه شعری، یادداشت دلپذیری یا نوت خوشگلی را جدا میکنم و نشانت میدهم. در این لذتیست که در شر کردن گودریاش نیست. چون میتوانم تماشا کنم واکنشت را، شوقت را، لبخندت را، هیجانت را و خلاصه هر حسی که در تو ایجاد میکند را.
بعد میتوانم ذوق بکنم از این احساسات مشترک و هماهنگمان. اینجاست که انگار دوباره تازه عاشقت شدهام. و من چقدر دوست دارم این دوباره و سه باره و هزار باره عاشق ِ تو شدن را.
ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان ۸۸ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر
لعنت به برنامههایی که مراحل ساخت و به اصطلاح پشت صحنهی فیلمها را نمایش میدهند. ظرف ده دقیقه گند میزنند به همهی رویاهایی که با دیدن آن فیلمها داشتهای. انگار میخواهند به ریشت بخندند که بدانی بازی خوردهای و اینها “فقط در فیلمها رخ میدهد” و زندگی واقعی از این خبرها نیست.
متنفرم از همهی پشت صحنهها. متنفرم از مصاحبه با عوامل فیلم و کادرهای مسخرهای که دو عاشق و معشوق ِ فیلم را در حالی نشان میدهد که کمترین احساسی در چهرهشان دیده نمیشود. متنفرم از فرش قرمزهایی که قهرمان ِ کشته شدهی آخر فیلم، با کروات و کت شلواری براق بر رویش قدم میزند. از آن فلاش دوربینها متنفرم.
فیلم را باید زندگی کرد، باید وقتی eternal sunshine of the spotless mind را میبینی بروی در کالبد جول و آنجا که تلاش میکند جلوی پاک شدن کلمنتاین از خاطراتش را بگیرد همراهش بدوی و فرار کنی در لابلای خاطرهها. باید وقتی Memento را میبینی لئونارد باشی و ماشه را به روی قاتل همسرت بچکانی و با خونسردی از او عکس بگیری و بروی سراغ قاتل بعدی. باید در Eyes wide shot دکتر هارفورد باشی و بخزی روی تختخوابی که در آن همسرت آلیس خیانتش را تعریف میکند و بعد بروی بیرون و دیوانه بازی در بیاوری. باید در “خوب، بد، زشت” توکو باشی و در آن دوئل سه نفره اسلحهات را خالی بیابی و قلبت بایستد از ترس.
پشت صحنهها ساخته شدهاند تا احساست را به مسخره بگیرند، دور بریزید همهشان را. فیلم را باید زندگی کرد.
ارسال شده در تاریخ ۹ آبان ۸۸ توسط اردشیر | موضوعات: سینما | نظرات: یک نظر

اسمایلی غول چراغ جادو حتی!
ارسال شده در تاریخ ۸ آبان ۸۸ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: بدون نظر