Wordpress Themes

یک ملت ِ عاشق…

ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ‍ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می‌کند، نگاه کن! ما ملت ِ خاموش ِ خاموش ِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبوده‌اییم، و ما ملت یاغی ِ پُر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبوده‌ایم. ما ملت ِ عاشق، چقدر خوب می‌دانیم که چگونه می‌توان، به ضرورت، صدا را – مثل نفرت – به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می‌دانیم چگونه می‌توان نان ِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل قرآن ِ خطی ِ بسیار کهنه، در پوششی از مخمل ِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت چقدر خوب می‌دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته‌ی به ظاهر آرام، با میلیون‌ها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت ِ عاشق، مثل ملت ما، ملتی‌ست که به هنگامْ نعره کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می‌داند.

یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ ِ عظیم ِ حجیم ِ غول آسا در دیواره‌ی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر – مگر در آن لحظه‌ی هراس انگیز که بخواهد، به قصد ِ له کردن، از دیواره جدا شود.

×یک عاشقانه‌ی آرام
×نادر ابراهیمی