جنبش گودری
شـِر شـِر تا پیروزی
شـِر شـِر تا پیروزی
گوش میکنم به صدای نامجو در قطعهی “شمس” از آلبوم جدیدش. خشم موج میزند در صدا و موزیکش. پنجه را محکمتر بر ساز میکوبد انگار و نفس را تا انجا که توان دارد میکشد وقتی که میگوید: و رتل القرآن ترتیلا و پشت سرش از عمق وجودش فریاد میزند که یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً
همین قطعه را نامجو قبلا هم خوانده بود و شخصا برای من به هیچ وجه جالب نبود و چیز خاصی نداشت، البته خودش هم بعدا در نامه عذرخواهیاش نوشته بود که این قطعه را برای خودش خوانده و ناخواسته در دسترس عموم قرار گرفته، ولی حالا در آلبوم جدیدش که به آن گوش میدهم با اینکه در تنظیم تفاوت چندانی نکرده و به جز چند ساز کوبهای به موزیکش هم تغییری نداده اما صدا صدای دیگریست. ممنون از آقای عباس سلیمی که با شکایتش از نامجو و بریدن ۵ سال حبس برایش به تبع آن این چنین کوبندگی را به صدای او اضافه کرد تا امروز محسن نامجو یک آلبوم بی نقص و “بی نظیر” را ارائه کرده باشد.
اگر ماجرای عباس سلیمی و محسن نامجو را نمیدانید این لینکها را پیگیری کنید: (به ترتیب زمان مرتب کردهام)
با شکایت عباس سلیمی؛ محسن نامجو به خواندن توهین آمیز قرآن متهم شد
محسن نامجو در نامهای به خبرگزاری قرآن از انتشار اثر خود ابراز ندامت کرد
ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را میگویم. امروز را میگویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه میکند، نگاه کن! ما ملت ِ خاموش ِ خاموش ِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبودهاییم، و ما ملت یاغی ِ پُر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبودهایم. ما ملت ِ عاشق، چقدر خوب میدانیم که چگونه میتوان، به ضرورت، صدا را – مثل نفرت – به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که میدانیم چگونه میتوان نان ِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل قرآن ِ خطی ِ بسیار کهنه، در پوششی از مخمل ِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت چقدر خوب میدانیم که کِی باید به یک صدای برخاستهی به ظاهر آرام، با میلیونها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت ِ عاشق، مثل ملت ما، ملتیست که به هنگامْ نعره کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب میداند.
یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ ِ عظیم ِ حجیم ِ غول آسا در دیوارهی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر – مگر در آن لحظهی هراس انگیز که بخواهد، به قصد ِ له کردن، از دیواره جدا شود.
×یک عاشقانهی آرام
×نادر ابراهیمی
صد سال تنهایی، با طعم ِ چشمانت بر برگ برگش
پ.ن: لذتی که در هدیه گرفتن ِ کتاب ِ خوانده شده است، در گرفتن ِ کتاب ِ نو نیست. به جان خودم
دوست میدارم کشف کردنت را، ذره ذره کشف کردنت را. مثل سرمازدهای که از پس شیشهی کلبهای با آستینش شیشهی بخار گرفته را پاک میکند تا بلکه داخل آنجا آتش گرمی و قلب مهربانی و سه پایهای بیابد و کشف بکند عشق را کنار آتشدان.
و بنشینم و کشف بکنم خوشبختی واقعی را با تو، و بگویم و بگویی و گفتهها کمکم چهرههایمان را روشن کند و آدرنالین فوران کند در خونم از اینهمه آشنایی و صمیمیت و مهربانی ناب و هی بگویی “من بیشتر” و بهانهی بوسیدن بدهی به لبهایم
دوست میدارم کشف کردنت را،
ذره ذره کشف کردنت را