
مساله اینجاست که اگر کایوت اینهمه پول داشت که ترقه و دینامیت و مواد منفجره بخره تا رودرانر رو شکار بکنه، خوب چرا با پولهاش نمیرفت واسه خودش غذا بخره اینهمه بدبختی هم نکشه؟

من یک سرزمین میشناسم که خورشید در آن هیچ وقت غروب نمیکند و آن سرزمین عشق من و توست. فقط رسم بر این است که من طلوعش را ببینم و تو غروبش را…خدا را چه دیدی شاید روزی طلوعش را با هم تماشا کردیم. ها؟ زیر آن برج بلند در پاریس؟ آره چرا که نه.
ارسال شده در تاریخ ۲ دی ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر