در انتظار صبح
قلم و کاغذ را برداشتند و حساب کردند: چند عدد، مقداری ضرب، کمی تقسیم. خبر تاریکی است. آه بله درست است این شب چند لحظه از دیشب و فرداشب طولانیتر است. و اینگونه است که مهم میشوی ای صبح.
«کجایی ای صبح امید؟» این سخن نیاکان من است، وقتی که نگران از طولانیتر شدن غیبتت به آسمان تاریک مینگریستند و یا دور هم جمع میشدند تا بادهای بنوشند و برای لحظهای غم نبودن تو را از یاد ببرند و انتظار به سر آمدن تاریکی و طلوع تو را بر خود سهل کنند. آنها هم مثل من فراقت را، حتی برای یک لحظه، باور نداشتند و به تجربه بهشان ثابت شده بود که بر میگردی و کلبهی احزان را گلستان میکنی.
صبح همیشه پس از یلدا زیباتر است. دلها برایش نگرانتر و چشمها به طلوعش خیرهتر است. یلدا بهانه است تا یاد بگیریم درس انتظار را و ایمان بیاوریم که تا نیست غیبتی نبود لذت حضور. تا باور کنیم که از غم هجران ِ صبح گله نباید کرد و به می ز دل ببریم هول شب تاریک را و بدانیم که در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور.
۳۰ آذر ۸۷ @ ۱۲:۳۸ ق.ظ
نمی دانم چرا نمی تونم بدون نوشتن مطلبی از نوشته هایتان عبور کنم. ولی برخلاف نظر شما همیشه صبح زیبا نیست حالا که از پا افتاده ام را نشنیده اید اگر بیش ازاندازه هجران وطلوع صبح امید طول بکشد آن وقت است که دیگر برایت فرقی نمی کند صبح شود چون آنقدر از پا افتاده هستی که دیگر توان دیدن صبح و اولین طلیعه نور را نداری…………………..
۳۰ آذر ۸۷ @ ۲:۰۱ ب.ظ
و صبح پر طلیعه آمد طلیعه ز رو شنائی میترا با طعم ایمان و امید و عشق آری عشق این است قصه میترای مهر