در انتظار صبح
قلم و کاغذ را برداشتند و حساب کردند: چند عدد، مقداری ضرب، کمی تقسیم. خبر تاریکی است. آه بله درست است این شب چند لحظه از دیشب و فرداشب طولانیتر است. و اینگونه است که مهم میشوی ای صبح.
«کجایی ای صبح امید؟» این سخن نیاکان من است، وقتی که نگران از طولانیتر شدن غیبتت به آسمان تاریک مینگریستند و یا دور هم جمع میشدند تا بادهای بنوشند و برای لحظهای غم نبودن تو را از یاد ببرند و انتظار به سر آمدن تاریکی و طلوع تو را بر خود سهل کنند. آنها هم مثل من فراقت را، حتی برای یک لحظه، باور نداشتند و به تجربه بهشان ثابت شده بود که بر میگردی و کلبهی احزان را گلستان میکنی.
صبح همیشه پس از یلدا زیباتر است. دلها برایش نگرانتر و چشمها به طلوعش خیرهتر است. یلدا بهانه است تا یاد بگیریم درس انتظار را و ایمان بیاوریم که تا نیست غیبتی نبود لذت حضور. تا باور کنیم که از غم هجران ِ صبح گله نباید کرد و به می ز دل ببریم هول شب تاریک را و بدانیم که در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور.