Wordpress Themes

عشق یعنی…(۱)

عشق یعنی اینکه…
وقتی می‌خوای برسونیش، رادیو پیام رو روشن کنی و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک‌ هست تا از همون مسیر بری.

به پیشواز انقلاب زمستانی

هزار تا کار دارم که نصفه انجام شده. گزارشی که به امین قول داده بودم می‌نویسم رو هنوز ننوشته‌ام. قرار بود با علی برویم قهوه‌ای بخوریم و گپی درباره یک مسابقه ویدیویی بزنیم که هنوز نرفته‌ایم. فشار درس هم روز به روز بیشتر می‌شود و من مانده‌ام که چطور اینهمه واحدی که برداشته ام را پاس بکنم!
در این گیر و دار بی دغدغه و بی خیال نشسته‌ام و قالب وبلاگم را عوض می‌کنم و فتوبلاگم را با عکسی جدید به روز می‌کنم (راستی هنوز معرفی‌اش نکرده‌ام؟) اینها نشان دهنده این است که من عقلم را به طور کامل از دست داده‌ام!

حالا بگذریم، این قالب جدید چطور است؟ آن قبلی حوصله‌ام را سر برده بود. خواستم تنوعی بدهم و حرکت انقلابی‌ام را شروع بکنم. امشب که صرف به روز کردن وردپرس و دستکاری با این قالب شد. انقلاب باشد برای فردا…

زندگی واقعا زیباست؛ به بهانه‌ی تولد روبرتو بنینی

 
در بین تمام فیلم‌هایی که دیده‌ام، در بین همه چشم‌هایی که می‌شناسم و در بین تمام قلب‌هایی که دوستشان دارم هیچ کس را ندیده‌ام که مثل روبرتو بنینی باشد و حتی وقتی که فیلم بازی می‌کند هم صداقت از چشمانش ببارد. پدربزرگم همیشه می‌گفت:«آدم‌های عاشق، فارغ از هرگونه آشنایی قبلی، سریع همدیگر را شناسایی می‌کنند» و من هر وقت به چشمان روبرتو بنینی و به حرکات دست‌هایش یا ورجه ورجه‌هایش نگاه می‌کنم عشق بی‌کران و تمام نشدنی او به زندگی، محصورم می‌کند و احساس آشنایی هزاران ساله‌ای برایم تداعی می‌شود. چند روز پیش هوس کرده بودم که راجع به یکی از شاهکار‌های بی‌نظیرش یادداشتی بنویسم، گذاشتم تا به مناسبت تولدش منتشر بکنمش.
 
فیلم زندگی زیباست (life is beautiful) را یکی از برترین ساخته‌های بنینی می‌دانند. خودش در مورد این فیلم که هم نوشتن فیلمنامه و هم کارگردانی و هم نقش اولش را بر عهده داشته می‌گوید:«قسمت اول داستان خیلی بامزه است و کلی شیرین کاری در اون استفاده کردم اما قسمت دوم فیلمنامه، کمدی نیست بلکه به یک تراژدی تمام عیار تبدیل می‌شود»
داستان در سال ۱۹۳۹ شکل می‌گیرد و ماجرای مردی را روایت می‌کند که عاشق زنی می‌شود و او را پرنسس خطاب می‌کند. نقش این زن را نیکولتا براشی (همسر واقعی بنینی) بازی می‌کند و با وجود اینکه او نامزد یک افسر فاشیست است اما آنها زندگی شیرینشان را آغاز می‌کنند و مدتی بعد درگیر حوادث جنگ جهانی دوم می‌شوند و هر دو، به اضافه پسرشان، و به همراه هشت هزار یهودی دیگر به اردوگاه کار اجباری فرستاده می‌شوند و در این اردوگاه است که بخش تراژی-کمیک فیلم آغاز می‌شود و بنینی تمام انرژی و عشقش را صرف این می‌کند که پسرش هرگز نفهمد که در این اردوگاه چه می‌گذرد و همه خشونت های جنگ را به بازی می‌گیرد تا به پسر کوچکش ثابت کند که اینها همه مسابقه است و یک بازی شیرینِ تلخ را با او شروع می‌کند؛ بازی که هرکس در آن امتیاز بیشتری جمع کند یک تانک برنده خواهد شد! او همچنین بی وقفه تلاش می‌کند تا در اردوگاه کار اجباری فاشیست‌ها بر لبان کودک و همسرش لحظه‌ای لبخند نقش ببندد و اینگونه است که در فیلمی که بنینی در فیمی که سرانجام این مرد کشته می‌شود نام "زندگی زیباست" را می‌گذارد.
 
"زندگی زیباست" در نگاه اول فیلمی درباره هلوکاست به نظر می‌آید. اما هرچقدر که بیشتر در طول فیلم پیش می‌روید خواهید فهمید که کمتر با هلوکاست و بیشتر با احساسات انسان سر و کار دارد و رابطه زیبای یک پدر و فرزند و یک عاشق و معشوق را به نمایش می‌کشد. من هیچ فیلمی را ندیده‌ام (و گمان نمی‌کنم ساخته هم شده باشد) که مثل "زندگی زیباست" بتواند خنده، اشک و عشق را همزمان در وجود من سرشار بکند، به خصوص در یکی از سکانس‌های انتهایی و هنگامی که افسر فاشیست گوییدو را برای تلخ‌ترین لحظه‌ی زندگی‌اش (تیر باران و مرگ) می‌برد و او حتی در آن لحظه هم خود را وا نمی‌دهد و همچنان برای خنداندن پسرش تلاش می‌کند، روبرتو بنینی با قدم برداشتن مسخره‌اش و لبخندی که بر لبان پسرش نقش می‌بندد این حقیقت را فریاد می‌کشد که:
آری، آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش شعله‌اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است، و خاموشی گناه ماست

اینه معنی روزمره‌گی

 
صبح:
کمی زودتر از خواب بیدار شدم. صورتم را اصلاح کردم و رفتم دانشگاه که دوستی به من برنامه نویسی یاد بدهد. البته فرصتی برای درس خواندن باقی نماند.
 
ظهر: 
از دانشگاه به خانه برگشتم و آنقدر ذهنم درگیر بود که یادم رفت نهار بخورم. سعی کردم خودم را سرگرم کنم، فایده نداشت. خوابیدم…بعد از مدت ها خواب آرامی را تجربه کردم. حیف که یک ساعت بیشتر طول نکشید و با فشار گرسنگی از خواب بیدار شدم.
 
بعد از ظهر:
به علی تلفن زدم و نظرش را راجع به شرکت در مسابقه ویدیوی دموکراسی پرسیدم، همونطوری که انتظار داشتم استقبال کرد و حرف های خوبی رد و بدل شد و به زودی قرار است بنشینیم و سناریویی بنویسیم و در سه دقیقه این عبارت را کامل کنیم: "دموکراسی عبارت است از…"
 
عصر:
دلم برای دوست مهربانی تنگ است، به کافی نت آمده ام شاید در گوشه ای از دنیای اینترنت پیدایش کنم ولی نیست، قرار بود فتوبلاگم را افتتاح بکند ولی انگار پیغامم به دستش نرسیده. 
تصمیم می‌گیرم که یادداشتی برای وبلاگم بنویسم، ایده‌ای که برای فیلم سک‌/سی حاج آقا گلستانی در ذهنم بود چطور است؟ نه خیلی نیاز به تمرکز دارد. چطور است سفره دلم را باز بکنم و بنویسم که چه بر سر اردشیر اردیبهشت ماه آمده؟ نه حوصله‌اش را ندارم. اصلا چطور است لحظه‌های امروزم را ثبت کنم؟ آره این بهترین کار است پس می‌نوسم:
 
صبح:
کمی زودتر از خواب بیدار شدم. صورتم را اصلاح کردم و رفتم دانشگاه که دوستی به من برنامه نویسی یاد بدهد. البته فرصتی برای درس خواندن باقی نماند.
… 
 

اینه معنی روزمره‌گی

 
صبح:
کمی زودتر از خواب بیدار شدم. صورتم را اصلاح کردم و رفتم دانشگاه که دوستی به من برنامه نویسی یاد بدهد. البته فرصتی برای درس خواندن باقی نماند.
 
ظهر: 
از دانشگاه به خانه برگشتم و آنقدر ذهنم درگیر بود که یادم رفت نهار بخورم. سعی کردم خودم را سرگرم کنم، فایده نداشت. خوابیدم…بعد از مدت ها خواب آرامی را تجربه کردم. حیف که یک ساعت بیشتر طول نکشید و با فشار گرسنگی از خواب بیدار شدم.
 
بعد از ظهر:
به علی تلفن زدم و نظرش را راجع به شرکت در مسابقه ویدیوی دموکراسی پرسیدم، همونطوری که انتظار داشتم استقبال کرد و حرف های خوبی رد و بدل شد و به زودی قرار است بنشینیم و سناریویی بنویسیم و در سه دقیقه این عبارت را کامل کنیم: "دموکراسی عبارت است از…"
 
عصر:
دلم برای دوست مهربانی تنگ است، به کافی نت آمده ام شاید در گوشه ای از دنیای اینترنت پیدایش کنم ولی نیست، قرار بود فتوبلاگم را افتتاح بکند ولی انگار پیغامم به دستش نرسیده. 
تصمیم می‌گیرم که یادداشتی برای وبلاگم بنویسم، ایده‌ای که برای فیلم سک‌/سی حاج آقا گلستانی در ذهنم بود چطور است؟ نه خیلی نیاز به تمرکز دارد. چطور است سفره دلم را باز بکنم و بنویسم که چه بر سر اردشیر اردیبهشت ماه آمده؟ نه حوصله‌اش را ندارم. اصلا چطور است لحظه‌های امروزم را ثبت کنم؟ آره این بهترین کار است پس می‌نوسم:
 
صبح:
کمی زودتر از خواب بیدار شدم. صورتم را اصلاح کردم و رفتم دانشگاه که دوستی به من برنامه نویسی یاد بدهد. البته فرصتی برای درس خواندن باقی نماند.
…