سقفی از عشق؛ بالای سرمان…
دیروز که از ترس نوشتم مطلبم را چند بار خواندم. یک حقیقتی پشت آن است که انگار برای کشف کردنش باید چنین چیزی را می نوشتم. حالا می نویسمش شاید نتایج دیگری هم گرفتم. فکر کنم همه آدم ها ترکیبی از ترس و عشق را در وجودشان دارند. یعنی اصولا انسان ها دو دسته اند؛ آنهایی که می ترسند و آنهایی که عاشق هستند. وقتی هم که این عشق یک بهانه ای به اسم معشوق پیدا می کند ترس کمرنگ و کمرنگ تر می شود. خلاصه یعنی اینکه وقتی شما عاشق کسی می شوید ترس از بین می رود و وقتی که می ترسید عشق از بین می رود.
می توان عشق را به یک چتر تشبیه کرد. در دنیایی که مثل فضای رمان های چارلز دیکنز تیره و تار است و خیر و شر مدام با هم مشغول نزاع هستند و متاسفانه دیگر مثل سابق اشرار موجودات فرا زمینی و هیولا ها و غول ها نیستند بلکه خود ما آدم ها هستیم، عشق می تواند مثل یک سایبان عمل کند.
چتر هر کسی هم اندازه ای دارد. دو نفری که جفت همدیگر هستند اندازه عشق و ترسشان با هم مساوی است. یعنی چتر یکی دقیقا به اندازه ترس دیگری است تا روی آن را بپوشاند و همه ترس ها را از بین ببرد. ولی اگر جفتت نباشد، یا ترسش بزرگتر از عشق تو خواهد بود و هرکاری هم بکنی نخواهی توانست ترس وجودش را از بین ببری یا اینکه عشق تو کوچکتر از آنی است که ترس او را بپوشاند و برایش عشق و بوسه را هدیه کند.
به اینجا که رسید یاد آهنگ "سقف" افتادم که فرهاد مهراد خوانده است. اتفاقا نهم شهریور سالمرگش بود. یادش بخیر، با صدای گرمش می خواند:
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
یک سقف پا بر جا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شب ها
لباس ما باشه
سقفی اندازه قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آیینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو
می گم و دوباره می گم
زندگیم رو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو
معنی تازه می گیرم
سقفمون افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت
کمترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم…
یک سقف رویایی
سقفی برای ما
حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم
سک سقف بی روزن
سقفی برای عشق
برای تو با من