یک فشار کوچک و صدای شاتر: کلیک. تمام شد، یک عشق ثبت شد. عشقی که نوای گوشنوازش تا ابد پایدار است را به همین راحتی تصویرش را نیز می توان ثبت ابدی کرد. تاد هیسلر، عکاس نیویورک تایمز و برنده چندین جایزه از جمله پولیتزر، در این عکس همین کار را کرده است.
این عکس یازدهمین عکس از مجوعه دوازده تایی است که برنده جایزه بهترین گزارش تصویری سال ۲۰۰۶ شده است. گزارش تصویری که مربوط است به تشییع جنازه جیمز کتی سرباز آمریکایی که در عراق کشته شده. عکس ها از تابوت این سرباز در عراق شروع می شوند و تا لحظه دفنش داستان را روایت می کند. این عکس، عکس ماقبل آخر این مجموعه است و این بانویی که کنار تابوت خوابیده، کتی، همسر و معشوق سرباز فقید آمریکایی است که از ترک کردن تابوت همسرش امتناع کرده و خواسته که برای آخرین بار کنار همسرش بخوابد. دژبان ها برای او یک تختخواب موقت درست کرده اند و او قبل از اینکه بخوابد لب تاپش را باز کرده است تا به آهنگی گوش بکند که او را به یاد همسرش می اندازد.
عکس آنقدر گویا و تاثیر گذار است که گمان می کنم لازم نیست بیشتر از این شرح و تفصیلش بدهم. فقط این را اضافه کنم که این عکس را از یک مجموعه آموزشی عکاسی خبری برداشته ام و متاسفانه لینک این گزارش تصویری را بر روی نت نمی شناسم. در ضمن با کلیک بر روی عکس آن را در سایز بزرگتر می توانید ببینید.
ارسال شده در تاریخ ۳۰ شهریور ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر
آخ که چه لذتی دارد بعد از کلی حرص خوردن برای قالب جدید فتوبلاگ و کلنجار رفتن با کنترل پنل وبلاگت بنشینی و بنوشی و دل به صدای گوش نواز شهرام ناظری بدهی که عاشقانه ی مولانا را از عمق وجود فریاد می کشد و می خواند:
مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو / ما همگان محرمیم آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما، ای طربستان ما / در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او، ای که خدا یار او / دوش زگلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من / ای همه را دیده تو، آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود، عید تو ماند ابد / کز فلک بی مدد چون برهیدی بگو
می کشدم می به چپ، می کشدم دل به راست / رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی، فتنه بر انگیختی / کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
عشق مرا گفت دی، عاشق من چون شدی / گفتم بر چون متن، ز آنچه تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم / عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو
نمی دانم واقعا این شعر مولانا و صدای شهرام ناظری اینقدر زیباست و یا ذهن خسته من آن را اینچنین آسمانی می شنود؟ هر چه که باشد، من الان با این شعر و موزیک و صدا در اوج آسمان ها به سر می برم. رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو…
ارسال شده در تاریخ ۲۴ شهریور ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر
دیروز که از ترس نوشتم مطلبم را چند بار خواندم. یک حقیقتی پشت آن است که انگار برای کشف کردنش باید چنین چیزی را می نوشتم. حالا می نویسمش شاید نتایج دیگری هم گرفتم. فکر کنم همه آدم ها ترکیبی از ترس و عشق را در وجودشان دارند. یعنی اصولا انسان ها دو دسته اند؛ آنهایی که می ترسند و آنهایی که عاشق هستند. وقتی هم که این عشق یک بهانه ای به اسم معشوق پیدا می کند ترس کمرنگ و کمرنگ تر می شود. خلاصه یعنی اینکه وقتی شما عاشق کسی می شوید ترس از بین می رود و وقتی که می ترسید عشق از بین می رود.
می توان عشق را به یک چتر تشبیه کرد. در دنیایی که مثل فضای رمان های چارلز دیکنز تیره و تار است و خیر و شر مدام با هم مشغول نزاع هستند و متاسفانه دیگر مثل سابق اشرار موجودات فرا زمینی و هیولا ها و غول ها نیستند بلکه خود ما آدم ها هستیم، عشق می تواند مثل یک سایبان عمل کند.
چتر هر کسی هم اندازه ای دارد. دو نفری که جفت همدیگر هستند اندازه عشق و ترسشان با هم مساوی است. یعنی چتر یکی دقیقا به اندازه ترس دیگری است تا روی آن را بپوشاند و همه ترس ها را از بین ببرد. ولی اگر جفتت نباشد، یا ترسش بزرگتر از عشق تو خواهد بود و هرکاری هم بکنی نخواهی توانست ترس وجودش را از بین ببری یا اینکه عشق تو کوچکتر از آنی است که ترس او را بپوشاند و برایش عشق و بوسه را هدیه کند.
به اینجا که رسید یاد آهنگ "سقف" افتادم که فرهاد مهراد خوانده است. اتفاقا نهم شهریور سالمرگش بود. یادش بخیر، با صدای گرمش می خواند:
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
یک سقف پا بر جا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شب ها
لباس ما باشه
سقفی اندازه قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آیینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو
می گم و دوباره می گم
زندگیم رو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو
معنی تازه می گیرم
سقفمون افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت
کمترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم…
یک سقف رویایی
سقفی برای ما
حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم
سک سقف بی روزن
سقفی برای عشق
برای تو با من
ارسال شده در تاریخ ۲۰ شهریور ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر
نه که حوصله اش نباشد، نه اینکه نوشتنم نیاید. ولی یک حس غریبی دارم که نمی گذارد چیزی بنویسم. شاید به این خاطر که هرچیزی که تا کنون گفته ام را دروغ پنداشته اند. شاید به این خاطر که به من تهمت دو رویی می زنند. شاید هم به این خاطر که گمان می کنند این من نیستم و آنچه نمایش می دهم آن چیزی هست که دلم می خواهد باشم و نه آنچیزی که واقعا هستم! همه اینها ترکیب پیچیده و عجیب و غریبی می شود و باعث می شود تا این ادیتور وبلاگم را باز می کنم و چیزی بنویسم هزار تا فکر و خیال ذهنم را می گیرد و به تویی فکر می کنم که اینها را می خوانی و پیش خودت می گویی:«باز هم یک دروغ دیگر، باز هم یک ریا کاری دیگر»
خیلی وقت پیش ها اصلا به دل خودم توجه نداشتم، سعی می کردم چیزی بنویسم که بقیه خوششان بیاید. سعی می کردم جوری بنویسم که وبلاگم خواننده هایش را از دست ندهد و به آنها اضافه بشود. نمی دانم چرا برایم مهم بود که کسی مطلبم را بخواند. اصلا آن فلسفه را الان درک نمی کنم. از اثرات ۲۲ سالگی است آیا؟ بعد از مدتی این فلسفه در ذهنم از بی رنگ شد و فقط یک نفر برایم مهم بود و فقط برای او می نوشتم. حالا هم که همان او می گوید این خودت نیستی و من چه می توانم بگویم؟ چه می توانم بنویسم؟
دوست هم ندارم روزمره بنویسم ولی شاید همین کار را کردم. جرات بروز افکار و اعتقاداتم را دیگر ندارم. جرات ابراز احساسات هم دیگر برایم نمانده. ترسو شده ام. یادم هست تورج می گفت، نقطه مقابل عشق، نفرت نیست بلکه ترس است. و حالا شاید من به نقطه مقابل عشق رسیده ام ولی هنوز جرات ندارم بلند برای خودم این ترس را ابراز کنم. بد مخمصه ای است. این چند وقت اخیر زیاد به ریکاوری نیاز پیدا کرده ام. فکر کنم دوباره باید یک راهی برای ریکاوری قلب و روحم پیدا کنم.
ارسال شده در تاریخ ۱۹ شهریور ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر