حراج یوسف در بازار شهر
تا رسیدم تلویزیون داشت سریال یوسف پیامبر را نشان می داد. آنجایش بود که یوسف را به عنوان برده در بازار می فروشند.
گفتم: چقدر ارزان فروختند یوسف را!
نگاهی کرد و گفت: تعجب کردی؟ سالهاست که یوسف ها را ارزان می فروشند.
چشمانم را از او بر نداشتم تا ادامه بدهد، متوجه نگاه پرسشگرم شد و گفت: طوری نگاه می کنی انگار تا به حال ندیده ای! هنوز هم یوسف را در بازار به بهای ناچیزی می فروشند. یوسفِ خوبی، یوسفِ زیبایی، یوسفِ مهربانی، یوسفِ عشق، یوسفِ محبت، یوسفِ رفاقت و همه یوسف ها را سر هر چهار راهی در این شهر به ارزان ترین بها به حراج گذاشته اند.
گفتم: که می خرد؟
گفت: مهم نیست که می خرد! مهم این است که چه کسی می فروشد. مهم این است که یوسف را به بازار می برند و می فروشند حال چه فرقی می کند که چه کسی می خرد، حتی اگر کسی نخرد هم تفاوتی نمی کند.
گفتم: می فروشند که با بهایش چه بخرند؟
گفت: تا زهره و مه در آسمان گشت پدید / بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید / من در عجبم ز می فروشان کایشان / به زآنچه فروشند چه خواهند خرید