Wordpress Themes

«ستاره ها چه می کنند؟ می درخشند!»

 
یکی بود یکی نبود. پسری بود به اسم تریستین که قلب مهربونی داشت و توی یک فروشگاه کار می کرد. یک روز یه دختر خانمی رو دید و عاشقش شد. شب رفت جلوی پنجره خونه دختره و با سنگ به پنجره ضربه زد. وقتی دختره، که ویکتوریا بود اسمش، اومد جلوی پنجره و پسره رو دید ترس وجودش رو بر داشت، گفت تو اینجا چیکار می کنی! الان دوست پسرم میاد شر به پا می کنه. ولی پسره از چیزی نمی ترسید. گفت برات گل آوردم. همون موقع اون یکی پسره که اسمش همفری بود، از راه رسید و گل های عاشق داستان ما رو روی زمین پرت کرد و بعد از چند تا ضربه که به بدن عاشق ما وارد کرد، رفت داخل ساختمون پیش دختره.
فردا شب پسره باز تصمیم گرفت بره پیش دختره، ایندفعه دختره از خونه اومد بیرون و با همدیگه رفتن زیر یک درخت نشستن و شامپاین خوردن و حرف های عاشقانه زدن. دختره گفت هفته دیگه تولدمه و همفری می خواد بره از شهر کناری برام حلقه بخره به عنوان کادوی تولد. تریستین گفت حلفه؟؟ واسه کادوی تولد؟؟ ویکتوریا گفت آره، چون می خواد بهم پیشنهاد ازدواج بده. تریستین گفت: تو که نمی خوای قبول کنی؟ ویکتوریا جواب داد: مگه میشه تقاضای ازدواج کسی که میره از شهر بقلی حلقه می خره رو رد کرد!
تریستین جواب داد: شهر بقلی چیه! من حاضرم به خاطر تو تا کهکشان ها برم. حاضرم برم پیش ستاره ها
همون موقع یه شهاب سنگ از آسمون به زمین افتاد. ویکتوریا به تریستین گفت: می تونی بری و اون ستاره که از آسمون افتاد زمین رو برام بیاری؟ تریستین گفت البته که می تونم. و دختره جواب داد تا روز تولدم فرصت داری. اگر ستاره رو بیاری من با تو ازدواج می کنم و اگر نیاوردی به پیشنهاد همفری پاسخ مثبت میدم.
 
پسرک عاشق داستان ما همان شب راه افتاد. همزمان چند نفر دیگه هم که دیده بودن ستاره افتاد زمین شروع کردن به جستجو کردن برای یافتن ستاره. آخه توی شهر همه می گفتند که هرکسی بتونه قلب ستاره رو بدست بیاره زندگی جاویدان پیدا می کنه و هرگز نمی میره. خلاصه چندین نفر گروهی یا انفرادی به دنبال ستاره به راه افتادن. ولی عاشق قصه ما زودتر از بقیه به ستاره رسید. ستاره یه دختر خانم زیبایی بود به نام ایوین و وقتی با تریستین مواجه شد خیلی ترسید. چون از بقیه ستاره ها شنیده بود که ادم ها سینه اونها رو با چاقو می شکافند و قلبشون رو در میارن تا بخورند تا زندگی جاویدان پیدا کنند. ولی تریستین براش توضیح داد که من قلبت رو نمی خوام، فقط تو رو باید به یه نفر نشون بدم تا قبول کنه که با من ازدواج بکنه. پس به راه افتادند و در این راه بقیه کسایی که دنبال ستاره بودند براشون دردسر های زیادی بوجود اوردن ولی پسرک عاشق و ستاره زیبا به همدیگه کمک کردن تا از دست اونها فرار کنند. 
تا اینکه یه شب ستاره فکر کرد تریستین خوابیده و شروع کرد واسه عاشق به خواب رفته درد و دل کردن، درد و دل هایی که وقتی اون بیدار بود نمی تونست به زبون بیاره. ستاره گفت:
 
«یادته یکبار بهت گفتم که من راجع به عشق چیزی نمی دونم؟ راست نگفتم. من خیلی چیز ها راجع به عشق می دونم. قرن ها از دل آسمان به تماشای کره زمین نشسته ام و عشق تنها چیزی بود که دنیای شما رو برام قابل تحمل می کرد. همه آن جنگ ها، دروغ ها، رنج ها و نفرت ها رو وقتی می دیدم می خواستم چشمم رو از کره زمین برگردونم و دیگه هرگز بهش نگاه نکنم. اما وقتی می دیدم دو نفر چقدر زیبا و عاشقانه همدیگه رو دوست دارند، همه بدی ها رو فراموش می کردم. می دونی، حتی وقتی به دورترین و پیشرفته ترین نقاط کهکشان هم نگاه می کردم هیچ چیزی زیبا تر از عشق رو در اونجا ها نمی دیدم. 
خوب آره، من هم می دونم که عشق بی قید و شرط هستش، اما خوب این رو هم می دونم که غیر قابل پیش بینی، غیر منتظره و غیر قابل کنترل هستش. و…چیزی که دارم سعی می کنم بگم اینه که…تریستن من…من عاشقت شدم. حس می کنم قلبم دیگه توی سینه ام جا نمیشه. چون دیگه متعلق به من نیست. قلب من به تو تعلق داره تریستن. و اگر تو هم این قلب رو بخوای، در مقابلش هیچی ازت نمی خوام. نه پاداشی، نه چیزی و نه هیچ از جان گذشتگی ای. هیچی ازت نمی خوام به جز اینکه بدونم تو هم من رو دوست داری. در مقابل قلبی که به تو می دم فقط یک چیز می خوام تریستن و اون قلب توست.»
 
ستاره وقتی این ها رو می گفت نمی دونست که پسرک عاشق پیشه ما هم بیداره و داره حرفاش رو می شنوه. صبح وقتی تریستن از خواب بیدار شد با همدیگه رفتن تا سوار یک کشتی بشن و به طرف شهر حرکت کنند تا تریستن با نشون دادن ستاره به ویکتوریا، بتونه با اون ازدواج کنه. داخل کشتی ناخدای تنهایی بود که خیلی سریع به تریستن و ستاره علاقمند شد و اونها رو خیلی کمک کرد. موقعی که به خشکی رسیدند و تریستن می خواست از کشتی پیاده بشه ناخدای تنها در گوش تریستن چیزی گفت که ستاره نشنید.
وقتی ستاره از تریستن پرسید که ناخدا در گوشت چه گفت، تریستن جوابی نداد و فقط پرسید: چیز هایی که دیشب می گفتی راست بود؟ و ستاره از اینکه تریستن همه حرف هایش را شنیده سرخ شد و جوابی نداد. تریستن گفت، می دونی ناخدا چه گفت؟ ناخدا گفت: عشق واقعی تو جلوی چشمانت هست، و راست می گفت!
لبخندی روی لب های هردویشان نشست و لب هایشان به هم گره خورد و بوسه ای طولانی آغاز شد. 
 
همه مردم شهر شنیده بودند که هرکس بتواند قلب ستاره را بدست بیاورد زندگی جاویدان خواهد داشت و گمان می کردند که باید قلب ستاره را با خنجر از سینه اش بیرون کشید و آن را خورد! اما تریستن تنها کسی بود که توانست واقعا قلب و عشق ستاره را بدست بیاورد. 
نمی دونم، شاید تریستن هم در شب های تنهایی اش حافظ را باز کرده بود و از زبان حافظ راز قلب ستاره را توانسته بود کشف بکند و معنای واقعی زندگی جاویدان و ارتباطش با قلب ستاره را بیابد. حتما حافظ برای او هم گفته بود:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما
 
و اینگونه بود که تریستن و ایوین به عشقی جاویدان رسیدند که به آنان زندگی جاویدان بخشید.
 
(داستانی که خواندید ماجرای فیلم stardust است که دیشب تماشایش کردم) 

یک نظر برای “«ستاره ها چه می کنند؟ می درخشند!»”

  1. الهام گفته:

    بعد از ابراز عشق تریستن و ایوین به همدیگه،ترستن تصمیم گرفت در روز تولد ویکتوریا به دیدنش برود و چند تار مو ی ایوین را به عنوان ستاره به او داد.ویکتوریا با دیدا بسته کوچک یکه خورد و گفت این آن ستاره ای نیست که میخواستم ولی تو میدونی که چی میخوام!تریستین اما نشان داد که دیگه علاقه ای به ویکتوریا نداره و به همفری که تازه از راه رسیده وقصد جنگ داشت گفت: شما دو نفر زوج خوبی خواهید شد.ویکتوریا هم با باز کردن بسته کوچک دید که پودری بیش نیست و ترستین به سرعت به سوی عشقش حرکت کرد…

    همه داستانو که لو دادی منم این قسمت رو گفتم تا چیزی از قلم نیو فته:smile:

محل نوشتن نظرات