بایگانی برای تیر, ۱۳۸۷
همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه. فقط خواستم بگم که در طول سفر نه امکان دسترسی به اینترنت رو داشتم و نه فرصتش رو. برای همین عکس ها و یادداشت هایی که نوشتم رو از امروز به بعد به تدریج همینجا منتشر می کنم. و پایینش رو هم تاریخ زدم.
این رو فعلا داشته باشید. تا چند دقیقه دیگه که اولین مطلبی که در اصفهان نوشتم رو بذارم اینجا.
بدون دیدگاه » تیر ۱۹م, ۱۳۸۷
درست روزی که امتحانات کوفتی دانشگاه تموم شد جرقه سفر کردن هم تو مغزمون زده شد. هدف اول شمال بود و دریا و لب ساحل و ویلا و (به قول دانشمند) قص علی هذا!! اما خیلی زود منتفی شد چون قرار شد با ماشین بریم شمال و ما هم دیدیم که لب دریا رفتن که دیگه ماشین نمی خواد و تصمیم گرفتیم حالا که ماشین هست بریم یه جای دور تر با دیدنی های بیشتر و بعدا سر یه فرصت مناسب دل به دریا بزنیم. همینجوری رو هوا پروندم اصفهان، همه موافقت کردن! (بابا جذبه!!)
روز اول هممون، یعنی هر شش نفرمون، اعلام آمادگی کردن و کلی استقبال و اینا، به طوری که مونده بودیم چطوری شش نفری سوار ماشین بشیم! اما هر روز یکی منصرف شد و دیگه تا الان که ده دوازده ساعت مونده به سفرمون، فقط من موندم و محسن. ولی هنوز برنامه لغو نشده و احتمالا هم نخواهد شد. هیچکس هم نیاد من تنهایی میرم!
توی برنامه هام هست که دو سه تا گزارش اصفهانی برای مجله روز هفتم (نیم ساعت اول برنامه) بسازم و صدا و عکس و (اگر اینترنت پرسرعت پیدا کردم) فیلم هم میذارم روی وبلاگم. ولی هدف سفر اصلا اینا نیست. بذارین برسم اصفهان می نویسم دقیقا واسه چی دارم میرم!
این حضرت حافظ هم انگار از دست من شاکیه، حق هم داره بنده خدا. من قول داده بودم که اوایل اردیبهشت برم شیراز ولی نشد. حالا امروز که دارم میرم اصفهان واسه من قهر می کنه و عشوه میاد. امروز همینطوری دیوان حافظ رو باز کردم و چشمم خورد به این بیت، و قلبم چند ثانیه وایساد:
اگرچه زنده رود آب حیات است / ولی شیراز ما از اصفهان به
شمس الدین جان، قربونت برم من، میام عزیزم. شیراز هم میام. ولی خودت بودی که شرط و شروط گذاشتی واسه شیراز اومدن من. نکنه عمه من بود سه چهار ماه پیش داشت واسه من از قبای زر افشان و مستی و می و شیراز حرف می زد؟ حالا دو حالت داره، یا باید بزنیم زیر قول و قرارمون و بگیم خودتو عشق است، یا اینکه همه چیز رو بسپری به من و یه چند دقیقه ای بشینی و قمار من رو نگاه کنی. البته قول میدم زود جام رو رد کنم برات و شراب رو دو تایی بخوریم کنار خونه ات. به قول خودت: دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.
ببین کی بهت گفتم…
حالا هم گیر نده و من رو وارد دعوای قدیمی شیرازی ها و اصفهانی ها نکن. بذار بریم حالمون رو بکنیم…
پی نوشت: یک صفحه ویژه برای اصفهان درست کردم. همه چیزایی که می نویسم رو می تونید یکجا د
ر این صفحه پیدا کنید.
۲ دیدگاه » تیر ۱۵م, ۱۳۸۷
تورانیان در نبرد با ایرانیان پیروز شده اند و همه را به خاک و خون کشیده اند. هوا تیره و ناپاک بود و دشمن مشغول پیدا کردن راهی بود تا هرچه بیشتر ایرانیان را تحقیر کند. سرانجام وقتش رسید. سواری از میان تورانیان جدا شد تا تصمیم دشمن را به مردم و ارتش شکست خورده ایران برساند. چشم ها همه نگران و گریان و سرها پایین انداخته شده بود.
سرباز دشمن با غرش شروع به خواندن حکم کرد:« شما حق دارید یک تیر پرتاب بکنید و هرجا تیر به زمین نشست، مرز بین ایران و توران خواهد بود» ناگهان ارتش دشمن از خنده منفجر شد. باده گساری آغاز شد و شروع به تمسخر ایرانیان کردند. تصمیمشان مرگ آور بود. آنها می خواستند به دست خودمان شکست ما را رقم بزنند.
اضطرابی سخت درد آور لشگر ایران را فرا گرفته بود. مردم لشگریان را نگاه می کردند و سربازان و کمانداران چشم هاشان را از نگاه مردم می دزدیدند. کودکان گریه می کردند. دختران از روی بام ها معشوقشان را ملتمسانه نگاه می کردند. مادران غمگینانه سرهاشان را به در می کوفتند و پیرمرد ها چشم بر آسمان داشتند. ناگهان قلب سپاه شکست خورده ایران شکافته شد و مردی چون گوهر از صدف بیرون آمد و فریاد زد:« منم آرش»
قهقه دشمن خاموش شد. سر ها چرخید و چشم ها او را جستجو می کرد. مرد رو به دشمن کرد با فریادی بلند لب به سخن گشود:« منم آرش، سپاهی مرد آزاده / به تنها تیر در ترکش آزمون تلختان را اینک آماده» سپس پشتش را به سپاه دشمن کرد و همسرش را، تاج سرش را، قوت بازویش را، عشق جاویدانش را اندکی دور تر در بین مردم پیدا کرد. قدمی رو به او برداشت و بغضش را فشرد و زیر لب گفت:« بدرود ای سحر بدرود، که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند، به پنهان آفتاب مهریار پاک بین سوگند، که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند» آرش سخن می گفت و جهان خاموش بود، انگار که تمام کائنات گوش به سخن آرش داشتند. معشوقش با غرور لبخند زد. اشکش را قبل از اینکه به گونه هایش برسد جمع کرد. تمام عشقش را با یک نگاه به آرش منتقل کرد و بوسه ای برایش فرستاد و دستی تکان داد. آرش را دیگر توان خیره شدن به معشوق نبود. چشم برگرداند و شهر را نظاره کرد، کودکان از بام ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند و پیر مردان چشم گرداندند، دشمنان راه وا کردند آرش اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت و از پی او پرده های اشک پی در پی فرود امد.
***
شب شده بود و آرش بازنگشته بود. مرد های شهر مشعل بدست گرفتند و در پی یافتن او کوه را بالا رفتند و او را بر سر قله ها جستجو کردند اما تنها چیزی که یافتند کمانی بدون تیر در نوک قله دماوند بود، کمان را برداشتند و بی نشان از پیکر آرش بازگردیدند. مردم شهر از دوردست تعداد را می شمردند. به امید اینکه یک نفر بیشتر از ان جمعی که رفتند را در برگشتشان بیابند اما همان تعدادی که رفته بودند بازگشتند، بدون آرش. مرد ها اشک می ریختند و وارد شهر شدند. مردم گردشان جمع بودند و سراغ آرش را می گرفتند و مردان تنها اشک می ریختند و حرفی نمی زدند. از بین جمعیت یک نفر خودش را به جلو رساند و فریاد زد:«آرش من کجاست؟»
یکی از مردان سرانجام به سخن امد و در چشمان معشوق آرش نگاه کرد و گفت:« آری آری، جان خود در تیر کرد آرش / کار صد ها صد هزاران ضربه شمشیر کرد آرش» همه شهر ساکت شد و نگاه ها خیره به دخترک زیبارویی شد که قلبش در گرو آرش بود. دختر آسمان را نگاه کرد، ستاره ها در کنار هم تشکیل یک کماندار با وقار را می دادند. اشک از چشمان دختر سرازیر شد و معجزه عشق را ستایش کرد.
فردای آن روز، سوارانی که بر جیحون اسب هایشان را می تاختند. تیر آرش را نشسته بر ساقه تنومند درخت گردویی پیدا کردند و از آن پس آنجا را مرز توران و ایران نامیدند.
آفتاب و ماه را درگذشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده، آگاه
می دهد امید
می نماید راه
پی نوشت: جشن تیرگان مبارک
۵ دیدگاه » تیر ۱۳م, ۱۳۸۷
چقدر خوب می شد که همدیگر را کمی بیشتر دوست می داشتیم. چقدر خوب بود این مرز ها وجود نداشت. چقدر خوب می شد که ما شما را و شما ما را پا پتی و شلیته پوش خطاب نمی کردیم و نمی کردید. چقدر خوب بود که همه یک وطن داشتیم و آن کره زمین بود. چقدر خوب بود که بعضی انسان ها را می توانستیم تکثیر کنیم. چقدر خوب بود که بعضی ها نفرت را از قلبشان دور می کردند و به سرزمین عشق قدم می گذاشتند.
امروز وقتی کامنت یک آذری زبان مقیم ایران را در پای مطلب که راجع به تیم فوتبال ترکیه نوشته بودم می خواندم خیلی حس بدی بهم دست داد. به آسمان نگاه کردم و پرسیدم که در چه دنیایی داریم زندگی می کنیم؟ کجاست محبت و دوستی بین انسان ها؟ کجاست عشق؟ کجاست زمین زیبایی که دوستش داریم؟ کجاست جایی که هیچ کس از کس دیگر برتر نیست؟ یک ترک زبان شصت ساله که فقط چند ماه از عمرش را در تهران سپری کرده اینقدر عاشقانه با ما رفتار می کند و همه ما را دوست دارد و من و بسیاری دیگر او را عاشقانه ستایش می کنیم و از سوی دیگر یک آذری زبان که به گفته خودش همه عمرش را با ما فارس زبانان «پا پتی» سپری کرده، اینقدر نفرت انگیز صحبت می کند و خاکی که باید مایه آرامش ما باشد را به محل نفرت پراکنی تبدیل می کند و سودای جدایی سر می دهد. آیا این همان کره زمینی است که قرار بود گهواره ما باشد؟
از قضا سرکنگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی می نمود
بدون دیدگاه » تیر ۱۲م, ۱۳۸۷
بعد از ۲۵ روز کامل برگشتم تهران. زندگی جالبی بود شاید یک ماکت کوچک از چیزی که در آینده قرار است تجربه کنم. مشکلش فقط دلتنگی است و لحظاتی که دلت برای همه چیز تنگ می شود. سوای مادر و پدرم و همچنین آتوسا خواهرم، دلم برای خیلی چیزها تنگ شد. دلم برای آرامش اطاقم تنگ شده بود. دلم برای لحظاتی که می نشینم پشت لپ تاپم و در تاریکی مطلق فیلم می بینم تنگ شده بود. دلم برای قهوه جوش کوچکم که با صدای عجیب و غریبش لیوانم را پر می کند تنگ شده بود. دلم برای کتابهایی که تنها گذاشته بودم تنگ شده بود. دلم برای دوستانی که تنها راه ارتباطی ام با آنها اینترنت است هم بسیار تنگ شده بود و برایشان پر می کشید.
از همه اینها مهمتر اینکه یک ماه است روز هفتم دارد پخش می شود و من هیچ کدومش رو گوش نکردم. البته دو تا برنامه رو مشارکت کردم ولی بقیه رو حتی حضور هم نداشتم. دلم برای لحظاتی که در دقیقه نود فایل ها را دارم ادیت می کنم و علی هم پای تلفن سرم غر می زد و با لحن کش دار می گفت:«اردی بدووووووووو» هم تنگ شده. تشنه شنیدن صدای بچه های روز هفتم از رادیو هستم دلم برای صدای تک تکشان تنگ شده.
اماهرچه بوده گذشته، تجربه جالب و بامزه ای بود. امروز برگشتم ولی در تدارک یک سفر متمایز هستم. و چند روز دیگر باز هم از خانه دور خواهم شد و به دنبال ماجراجویی می روم. بی خودی هم کنجکاوی نکنید، لحظه لحظه اش را همینجا ثبت خواهم کرد و همه اش را کاملا مولتی مدیا گزارش می کنم. فعلا اینقدر ایده در ذهنم هست که نمی دانم از کجایش شروع برای نوشتن…
پی نوشت: دو تا مطلب وعده داده بودم که اینجا می گذارم به زودی، مطلبی که راجع به فاحشگی مدرن نوشته بودم رو بی خیال بشید، اوضاع روبراه نیست فعلا. اما اون فیلم ها رو به زودی شروع می کنم به نوشتن. همه دوستام رو می خوام بکشم وسط و لو بدمشون. فکر کنم تا چند ساعت دیگه بتونم اولی رو منتشر کنم.
۲ دیدگاه » تیر ۱۱م, ۱۳۸۷
Newer Posts
Older Posts