ملاقات با سهراب

کاشان؛ باغ فین
سرانجام بعد از دو روز خودمان را مجاب کردیم که از اصفهان دل بکنیم. کار زیاد آسانی نیست چون اصفهان هم یک شهر معمولی نیست و به سرعت تو را عاشق خودش می کند و دل کندن عاشق از معشوق هم سخت دشوار است، اما به قول حافظ: از دست غیبت تو شکایت نمی کنم / تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
ما هم به شوق و امید وصلی دوباره و چشیدن لذت حضور در آینده ای نزدیک، اصفهان را ترک کردیم و به طرف کاشان راه افتادیم. تابلوی های راهنمایی که مسیر تهران را به ما نشان می دادند پی می گرفتیم و هر قدر که جلو تر می رفتیم به محسن می گفتم که این مسیر ها برای من آشنا نیست و مطمئن بودم که موقع رفتن از آنجا ها نگذشته بودیم اما تابلو ها گواهی می داد که تهران از همین مسیر است. خلاصه بعد از یکساعت فهمیدیم که راه اتوبان تهران-اصفهان را گم کرده ایم و از مسیری قدیمی که تنگ و باریک هم بود داشتیم به سمت کاشان می رفتیم. اتفاقا بد هم نشد از دل روستاهای بسیاری گذشتیم که هر کدامشان دنیایی داشتند و اتفاقات بامزه ای هم در طول مسیر افتاد. مثلا اینکه فهمیدم یک روستا در استان اصفهان به نام "کامو" وجود دارد و از شباهتش به اسم نویسنده محبوبم، آلبر کامو، آنقدر ذوق کردم که کلی دنده عقب آمدیم تا عکس بگیرم از تابلوی ورودی روستا:

خلاصه بعد از سه ساعت رانندگی در جاده ای تنگ و باریک و البته بسیار خلوت، به شهر کاشان رسیدیم. اولین چیزی که در کاشان توجهمان را جلب کرد خلوتی بیش از حد تصور این شهر بود، که البته دلیل اصلی اش گرمای هوا بود. خلوت بودن کاشان علاوه بر کوچکی نسبی اش، باعث شد تا در همان بدو ورود یک دور کامل در همه شهر بزنیم و خیابان ها را نگاه کنیم و با تک و توک کاشانی های درون خیابان صحبت بکنیم که در همان اولین برخورد ها نشان می دادند که بسیار مهمان نواز و مهربان هستند.
قبل از اینکه در جایی اقامت بکنیم به طرف تپه های سیلک، که قدمتی بیشتر از هفت هزار سال دارند، رفتیم. دیگر کم کم ساعت به هفت بعد از ظهر نزدیک می شد عجیب اینکه همه شهر رو به تعطیلی می رفت و اکثر بنا ها و جاهای دیدنی کاشان تعطیل می شدند. برای همین مجبور بودیم در هتل بمانیم و آخر شب فقط چند دقیقه ای را در هوای نسبتا خنک اطراف باغ فین گشتی زدیم. صبح روز بعد به طور کاملا فشرده و البته با حوصله، بسیاری از جاهای دیدنی کاشان را دیدیم. نخست به باغ فین رفتیم و تحت تاثیر مظلومیت امیر کبیر قرار گرفتیم (ادامه نمی دهم، چون بعدا مفصل خواهم نوشت) سپس از خانه طباطبایی، بروجردی، عباسیان و عامری ها بازدید کردیم که با کلمات نمی توان زیبایی انها را توضیح داد و به زودی عکس هایشان را همینجا می گذارم.
دست آخر هم چهل کیلومتر از کاشان دور شدیم و به مشهد اردهال رفتیم تا با مردی ملاقات کنیم که خیلی زودتر از موعد به دنیا آمده بود و خیلی زود هم از دنیا رفت. در مشهد اردهال در کنار بارگاه عظیمی که برای امامزاده ای ساخته اند، قبر سهراب به طرز مهجوری در صحن شرقی امامزاده قرار گرفته است. با این حال به طرز قابل توجهی همه فضا بوی سهراب می داد و صدایش در فضا پراکنده بود و روح عاشقش قلب ما، که تنها ملاقات کنندگانش بودیم، را تحت تاثیر خود قرار می داد. کمی آنطرف تر از سنگ قبر سهراب و روی دیوار، عکسی از او گذاشته اند و چند کاغذ که اشعارش را بر روی آن پرینت کرده اند. همه انها هم خاک گرفته و کهنه بود. اما تازگی شعر سهراب از پس همان گرد و خاک ها هم به وضوح فریاد کشیده می شد:

سار شب آواز خواند که ای خفتگان در خواب
چشم هاتان به دنیایی عظیم گشوده است
چرا آن را نمی بینید؟
جواب می شنود: «ساکت
خواب آرام ما را بر هم نزن!»
چشم هاتان به دنیایی عظیم گشوده است
چرا آن را نمی بینید؟
جواب می شنود: «ساکت
خواب آرام ما را بر هم نزن!»
پی نوشت: دوستی ایمیل زده و پرسیده که این عکس ها را خودت انداختی؟ پاسخ دادم: نه خیر عمه محترمم انداخته است!
پست شده توسط اردشیر طیبی |







حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود .
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۷ | #
اردي ! واقعا خوش ب حالت! من الان ۲ ساله دارم زور ميزنم برم مشهد اردهال نميشه!! البته باغ فين رو در محضر يه مشت پير وپاتال(اقوام محترمه) با مصادبي كه كمتر از مصائب مسيح نبود! زيارت كرديم!!
اوف بر اين زاهنمايي و رانندگي ناجا كه با اين گواهينامه اي كه داده دستمون پامونو دو متر اونور تر از شهر نمي تونيم بزاريم!!!!!!!!!!!!!
سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷ | #
ار دشیر عزیزم
از حافظ گفتی من نیز ادامه آن را گو یم
گر دیگر ان به عیش و طر ب و خر مند و شاد
ما را غم نگاری بو د مایه سرور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
که در هجر و صل باشد در ظلمت است نور
ابه و اقع سهراب دنیا را دید و در این کل دنیا چینی ناز ک تنهائی را با تمام و جو د حس کر د زیرا تنها بو د که او بیدار و دیگران در خو اب بو دند
سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷ | #