صدای زاینده رود…
اصفهان آرامش عجیبی دارد. عجیب به این خاطر که با وجود ترافیک و شلوغی اش باز هم این آرامش بر هم زده نمی شود و آن را می توان حس کرد. کانون آن هم زاینده رود است و هرچه به آن نزدیک تر می شویم این آرامش بیشتر و بیشتر احساس می شود.زاینده رود، رودی است زاینده عشق و آرامش که محبتش را عاشقانه و بدون چشم داشت نصیب مردمی می کند که کنارش می نشینند و نفسی تازه می کنند و گهگاهی دست معشوقشان را می گیرند و بی توجه به تابلویی که می گوید:«عبور از عرض کم عمق رودخانه ممنوع» از عرض رودخانه آهسته عبور می کنند و همچنان که آب زنده رود پاهایشان را خیس می کند چشمانشان از حادثه عشق تر می شود.
زاینده رود جای عجیبی است. فضایش و احساسی که منتقل می کند برای من تداعی گر یک حس آشناست. احساس پیش آگاهی یا به قول فرانسوی ها "دژاوو" می کنم ولی درست نمی توانم تحلیلش کنم و بگویم که دقیقا این حس چیست، همینقدر می دانم که خوشایند است.
امشب زیر پل خواجو نشسته بودم و با انگشت دستم آب زنده رود را حس می کردم و همین حس غریب و آشنا در ذهنم پرسه می زد و برای زاینده رود درد و دل می کردم که صدای گروهی درست زیر ساحتمان میانه پل توجهم را جلب کرد. به خودم که آمدم کنار آنها ایستاده بودم و از بین جمعیتی که دور جوانی حلقه زده بودند خودم را جلو می کشیدم. جوان آوازی بس خوشایند می خواند و جواب آنچه که دقایقی قبل داشتم برای زاینده رود تعریف می کردم را به من می داد. جوانک آوازه خوان برای من صدای زنده رود بود و با حنجره رسا و گیرایش فریاد می کشید: روی برگی بنویس عشق، بنویس با چشم خیس عشق، عشق رو تکرار کن دوباره…
ساعت کم کم به یک بامداد نزدیک می شد و برای آنکه قبل از بسته شدن درب پارکینگ به هتل برسیم، باید باز می گشتیم. زاینده رود و جوان آوازخوان را ترک کردیم و همان مسیری که امده بودیم را باز گشتیم. اما احساسی که درون من وجود داشت قابل مقایسه با حسی که موقع رفتن به زاینده رود داشتم نبود. آدرنالین در خونم موج می زد و وجودم را هیجان گرفته بود. همچنان که خیابان چهارباغ را از زاینده رود به سمت هتل طی می کردیم من هم به تحلیل این هیجان در وجودم مشفول بودم. نبرد عقل و قلبم در کنار میدان نقش جهان به پایان خود رسید و من نزد خودم اعتراف کردم: «من باز هم عاشق شدم!»، و بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی قلبم از عشق سرشار شده بود.
اصفهان؛ دو و چهل دقیقه بامداد سه شنبه هجده تیر هشتاد و هفت
پی نوشت: صدای آن جوان که زیر پل خواجو آواز می خواند را می توانید این زیر بشنوید. اگر سرعت اینترنت شما کم است، توصیه می کنم اول دانلود کنید و بعد بشنوید. در غیر اینصورت روی نماد play کلیک کنید.
۱۹ تیر ۸۷ @ ۱۱:۲۵ ب.ظ
دلم می خواد به اصفهان برگردم…..
لگر نامه می نویسی به زاینده رود…..سلامه مرا نیز برسان…..
۲۰ تیر ۸۷ @ ۱۰:۱۷ ق.ظ
اومده بودی اصفهان ؟ چه سعادتی D:
ببین اینا که میگی تازه مقدمش بود . اینا ماله شب اولیه که میای اصفهان . اگه بتونی این همه شور و هنر رو تحمل کنی و از این آزمون سر بلند بیرون بیای تازه نوبت میدون نقش جهان و متعلقاتش می رسه که البته تحمل و درکش کار آسونی نیست !
اردشیر: کوروش جون این چیزایی که نوشتم برای شب دومیه که اصفهان بودم. الان هم تهرانم. اونجا به یاد تو و احسان هم بودم که بیام ببینمتون، ولی خیلی فشرده بود برنامه هام و اصلا فرصت نشد. دفعه بعد که بیام اصفهان اول میام پیش شما دو تا
۲۰ تیر ۸۷ @ ۲:۲۱ ب.ظ
دروووود…
اصفهان زیبایی خاص خودش رو داره… الکی نیست که بهش میگن نصف جهان…
تو هم خوش اومدی و خوش برگشتی ولی ما که سعادت و افتخاره این رو نداشتیم که میزبانتون باشیم.
مرسی از اینکه انقدر قشنگ توصیف کرده بودی…
امیدوارم در روزهای اتی و اینده ای نه چندان دور دوباره اینورا بیای و اصفهان رو بیشتر توصیف کنی…
مونده تا ببینی باقی جاهاش رو…
در هر حال خوشحالیدم…
(ترافیک نداشتااا یادت باشه!)هر…هررر…
اردشیر:
فک کنم یه دفعه فقط باید بیام اصفهان و دوستانی که اونجا دارم رو ببینمو بر گردم. تو و کوروش و احسان و… رفیق اصفهانی دیگه ای هم اگر دارم و خودم خبر ندارم همینجا بگه که داریم ثبت نام می کنیم هااا. آها راستی آرلن هم هست. ولی آرلن باید اول از لس آنجلس بیاد اصفهان، بعد من از تهران برم اصفهان. اونجا با همدیگه بریم کافه های محله جلفا، قهوه بخوریم و کیف کنیم.
۲۰ تیر ۸۷ @ ۳:۴۴ ب.ظ
فاش گو یم از گفته خو د دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
خوش آمدی ار دشیر عزیزم
می دانم عاشقی می دانم عاشق اصلی تو ئی همان که عشق را عاشق است
۳۱ خرداد ۹۰ @ ۶:۲۹ ب.ظ
خوب یکم از عصبانیتم کم شد اردشیر جون دادا …
دیدم ز من یادی کردی و دلم شاد شد .
ایشالله زودی دوباره بیا و منو ببین
کوروش رو ولش کن زیاد دیدنی نیست !