جان خود در تیر کرد آرش
تورانیان در نبرد با ایرانیان پیروز شده اند و همه را به خاک و خون کشیده اند. هوا تیره و ناپاک بود و دشمن مشغول پیدا کردن راهی بود تا هرچه بیشتر ایرانیان را تحقیر کند. سرانجام وقتش رسید. سواری از میان تورانیان جدا شد تا تصمیم دشمن را به مردم و ارتش شکست خورده ایران برساند. چشم ها همه نگران و گریان و سرها پایین انداخته شده بود.
سرباز دشمن با غرش شروع به خواندن حکم کرد:« شما حق دارید یک تیر پرتاب بکنید و هرجا تیر به زمین نشست، مرز بین ایران و توران خواهد بود» ناگهان ارتش دشمن از خنده منفجر شد. باده گساری آغاز شد و شروع به تمسخر ایرانیان کردند. تصمیمشان مرگ آور بود. آنها می خواستند به دست خودمان شکست ما را رقم بزنند.
اضطرابی سخت درد آور لشگر ایران را فرا گرفته بود. مردم لشگریان را نگاه می کردند و سربازان و کمانداران چشم هاشان را از نگاه مردم می دزدیدند. کودکان گریه می کردند. دختران از روی بام ها معشوقشان را ملتمسانه نگاه می کردند. مادران غمگینانه سرهاشان را به در می کوفتند و پیرمرد ها چشم بر آسمان داشتند. ناگهان قلب سپاه شکست خورده ایران شکافته شد و مردی چون گوهر از صدف بیرون آمد و فریاد زد:« منم آرش»
قهقه دشمن خاموش شد. سر ها چرخید و چشم ها او را جستجو می کرد. مرد رو به دشمن کرد با فریادی بلند لب به سخن گشود:« منم آرش، سپاهی مرد آزاده / به تنها تیر در ترکش آزمون تلختان را اینک آماده» سپس پشتش را به سپاه دشمن کرد و همسرش را، تاج سرش را، قوت بازویش را، عشق جاویدانش را اندکی دور تر در بین مردم پیدا کرد. قدمی رو به او برداشت و بغضش را فشرد و زیر لب گفت:« بدرود ای سحر بدرود، که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند، به پنهان آفتاب مهریار پاک بین سوگند، که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند» آرش سخن می گفت و جهان خاموش بود، انگار که تمام کائنات گوش به سخن آرش داشتند. معشوقش با غرور لبخند زد. اشکش را قبل از اینکه به گونه هایش برسد جمع کرد. تمام عشقش را با یک نگاه به آرش منتقل کرد و بوسه ای برایش فرستاد و دستی تکان داد. آرش را دیگر توان خیره شدن به معشوق نبود. چشم برگرداند و شهر را نظاره کرد، کودکان از بام ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند و پیر مردان چشم گرداندند، دشمنان راه وا کردند آرش اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت و از پی او پرده های اشک پی در پی فرود امد.
***
شب شده بود و آرش بازنگشته بود. مرد های شهر مشعل بدست گرفتند و در پی یافتن او کوه را بالا رفتند و او را بر سر قله ها جستجو کردند اما تنها چیزی که یافتند کمانی بدون تیر در نوک قله دماوند بود، کمان را برداشتند و بی نشان از پیکر آرش بازگردیدند. مردم شهر از دوردست تعداد را می شمردند. به امید اینکه یک نفر بیشتر از ان جمعی که رفتند را در برگشتشان بیابند اما همان تعدادی که رفته بودند بازگشتند، بدون آرش. مرد ها اشک می ریختند و وارد شهر شدند. مردم گردشان جمع بودند و سراغ آرش را می گرفتند و مردان تنها اشک می ریختند و حرفی نمی زدند. از بین جمعیت یک نفر خودش را به جلو رساند و فریاد زد:«آرش من کجاست؟»
یکی از مردان سرانجام به سخن امد و در چشمان معشوق آرش نگاه کرد و گفت:« آری آری، جان خود در تیر کرد آرش / کار صد ها صد هزاران ضربه شمشیر کرد آرش» همه شهر ساکت شد و نگاه ها خیره به دخترک زیبارویی شد که قلبش در گرو آرش بود. دختر آسمان را نگاه کرد، ستاره ها در کنار هم تشکیل یک کماندار با وقار را می دادند. اشک از چشمان دختر سرازیر شد و معجزه عشق را ستایش کرد.
فردای آن روز، سوارانی که بر جیحون اسب هایشان را می تاختند. تیر آرش را نشسته بر ساقه تنومند درخت گردویی پیدا کردند و از آن پس آنجا را مرز توران و ایران نامیدند.
آفتاب و ماه را درگذشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده، آگاه
می دهد امید
می نماید راه
پی نوشت: جشن تیرگان مبارک
پست شده توسط اردشیر طیبی |







تیران مبارک ….
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷ | #
تیرگان مبارک منظورم بود .
اردشیر:
عجله می کنی همین میشه دیگه ویدا جان! حالا هی بشین توییتر بازی کن. گفتم اینا واسه پری مانتو نمیشه ها!! (جمله اسلامیزه شده ی : واسه فاطی تنبون نمیشه)
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷ | #
جانها در کمان آرش وار
بهر عشق به مام میهن
بهر عشق سحر
بهر عشق آن که همیشه با افتخار گو ید تو آرش منی و من هم سحر شامگاه تنهائی تو
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۸۷ | #
تیرگان مبارک اما چه فایده که چشنشو نمی گیریم!!!
شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۷ | #
درود بیکران
خجلم و می بالم به خودم
خجل از این جهت که زرتشتیم و بی خبر از همه جا ، می بالم به خودم چون دوستی مثل تو دارم.خداوندگار نور همراه تو باد….
شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۷ | #