سرکنگبین صفرا فزود…
چقدر خوب می شد که همدیگر را کمی بیشتر دوست می داشتیم. چقدر خوب بود این مرز ها وجود نداشت. چقدر خوب می شد که ما شما را و شما ما را پا پتی و شلیته پوش خطاب نمی کردیم و نمی کردید. چقدر خوب بود که همه یک وطن داشتیم و آن کره زمین بود. چقدر خوب بود که بعضی انسان ها را می توانستیم تکثیر کنیم. چقدر خوب بود که بعضی ها نفرت را از قلبشان دور می کردند و به سرزمین عشق قدم می گذاشتند.
امروز وقتی کامنت یک آذری زبان مقیم ایران را در پای مطلب که راجع به تیم فوتبال ترکیه نوشته بودم می خواندم خیلی حس بدی بهم دست داد. به آسمان نگاه کردم و پرسیدم که در چه دنیایی داریم زندگی می کنیم؟ کجاست محبت و دوستی بین انسان ها؟ کجاست عشق؟ کجاست زمین زیبایی که دوستش داریم؟ کجاست جایی که هیچ کس از کس دیگر برتر نیست؟ یک ترک زبان شصت ساله که فقط چند ماه از عمرش را در تهران سپری کرده اینقدر عاشقانه با ما رفتار می کند و همه ما را دوست دارد و من و بسیاری دیگر او را عاشقانه ستایش می کنیم و از سوی دیگر یک آذری زبان که به گفته خودش همه عمرش را با ما فارس زبانان «پا پتی» سپری کرده، اینقدر نفرت انگیز صحبت می کند و خاکی که باید مایه آرامش ما باشد را به محل نفرت پراکنی تبدیل می کند و سودای جدایی سر می دهد. آیا این همان کره زمینی است که قرار بود گهواره ما باشد؟
از قضا سرکنگبین صفرا فزود / روغن بادام خشکی می نمود
پست شده توسط اردشیر طیبی |






