Wordpress Themes

موشک بازی

 
از هفته پیش که مانور نظامی ایران و آزمایش های موشکی اش مورد توجه جهان قرار گرفت، تصمیم گرفتم که برنامه ای در این رابطه بسازم. اول می خواستم که برنامه ای جدی بسازم و با احمد زید آبادی، تحلیل گر مسائل خاور میانه در بی بی سی، حرف بزنم و vox pop  (صدای مردم؟) جمع بکنم.
اما بعد تصمیمم عوض شد و با نگاه طنز رفتم سراغ این سوژه و طبیعتا احمد زید آبادی و واکس پاپ ها هم کنار رفتن. صدای اظهار نظر های اخیر آمریکایی ها رو از سی ان ان ضبط کردم، صدای سرتیپ سلامی رو از برنامه جام جهان نمای بی بی سی دزدیدم و علی هم برام کلی صدای باحال از احمد خاتمی و جنتی و هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد جور کرد. صدای خامنه ای رو هم از تلویزیون ضبط کردم. بعد همه اینا رو ریختم رو میز و بافتم به هم نتیجه اش هم هرچند اول خیلی برام مزخرف بود ولی بیشتر که گوش کردم ازش خوشم اومد. اول که خواستم شروع بکنم می ترسیدم که توی ورطه تکرار برنامه بالاتر از خبر سیاوش اردلان بیفتم ولی فک کنم موفق شدم که کار تکراری انجام ندم، به هر حال تجربه جدیدی بود که البته از طرف ستاد نهی از منکر بی بی سی برای ادامه دادنش منع شدم.
اگر امروز برنامه روز هفتم رو گوش نکردید، می تونید این قسمت از برنامه رو همینجا بشنوید:
 

تفکر انباری

 

مجله نیویورکر را همه به خاطر بها دادنش به داستان نویسان جوان و کشف های به موقعی که از بین نویسندگان مستعد می کند می شناسند. البته بماند که این روز ها بیشتر به خاطر جنجالی که طرح روی جلد شماره اخیرش به راه انداخته نامش بر سر زبان هاست. اتفاقا نیویورکر بخش دیگری از شهرت خودش را مدیون همین کارتون هاست که به طرز شگفت آوری در پس طرح های ساده شان به اندازه یک کتاب پیام دارند. 
مثلا همین طرح، که دسامبر ۲۰۰۳ در نیویورکر چاپ شده است، را نگاه بکنید. بسیاری از ما با همین تفکر محافظه کارانه سعی داریم زندگی کنیم و فقط به فکر انبار کردن هستیم. آن هم نه انبار کردن به قصد استفاده، بلکه انبار کردن با هدف دور انداختن در آینده! اجازه بدهید اسمش را بگذارم: "تفکر انباری"
ریشه تفکر انباری را شاید بتوان ترکیبی از ترس و محافظه کاری و البته حماقت افراطی دانست. زن خانه دار غذا های نیم خورده را برای روز مبادا فریز می کند. مرد کارمند پرونده ها و فیش های دریافت و پرداختش را فریز می کند. آن یکی رفیقش را درون فریزر می گذارد تا روزی که به آن نیاز پیدا کرد تر و تازه در انتظارش باشد و آن دیگری به دختر معصومی تجاوز می کند (بخوانید فریز می کند) تا احساس مالکیت، و صد البته شهوشتش، را ارضا کند و با عشق مثل باقالی برخورد می کند که در فصل بهار برای زمستان فریزش می کنند.
 
با یک نگاه ماتریالیستی تر می توان ریشه های این تفکر را در انباری، کمد و کشوهایمان پیدا کنیم. قبل از اینکه اینقدر محکم ادعا کنید که از این قماش آدم ها نیستید، نگاهی به دور و برتان بیندازید و ببینید چند وسیله و شئ را فقط برای روز مبادا فریز کرده اید. دست آخر اگر فرصتی برایتان باقی ماند، سری هم به قلبتان بزنید تا دوستان فریز شده تان را در انجا ملاقات کنید. 
کاش قلب هایمان به جای اینکه فریزر باشد، کوره عشق می بود. کاش همدیگر را با گرمای عشق لمس می کردیم نه در سرمای فریزر… 

ملاقات با سهراب

 
کاشان؛ باغ فین
 

سرانجام بعد از دو روز خودمان را مجاب کردیم که از اصفهان دل بکنیم. کار زیاد آسانی نیست چون اصفهان هم یک شهر معمولی نیست و به سرعت تو را عاشق خودش می کند و دل کندن عاشق از معشوق هم سخت دشوار است، اما به قول حافظ: از دست غیبت تو شکایت نمی کنم / تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
ما هم به شوق و امید وصلی دوباره و چشیدن لذت حضور در آینده ای نزدیک، اصفهان را ترک کردیم و به طرف کاشان راه افتادیم. تابلوی های راهنمایی که مسیر تهران را به ما نشان می دادند پی می گرفتیم و هر قدر که جلو تر می رفتیم به محسن می گفتم که این مسیر ها برای من آشنا نیست و مطمئن بودم که موقع رفتن از آنجا ها نگذشته بودیم اما تابلو ها گواهی می داد که تهران از همین مسیر است. خلاصه بعد از یکساعت فهمیدیم که راه اتوبان تهران-اصفهان را گم کرده ایم و از مسیری قدیمی که تنگ و باریک هم بود داشتیم به سمت کاشان می رفتیم. اتفاقا بد هم نشد از دل روستاهای بسیاری گذشتیم که هر کدامشان دنیایی داشتند و اتفاقات بامزه ای هم در طول مسیر افتاد. مثلا اینکه فهمیدم یک روستا در استان اصفهان به نام "کامو" وجود دارد و از شباهتش به اسم نویسنده محبوبم، آلبر کامو، آنقدر ذوق کردم که کلی دنده عقب آمدیم تا عکس بگیرم از تابلوی ورودی روستا:

خلاصه بعد از سه ساعت رانندگی در جاده ای تنگ و باریک و البته بسیار خلوت، به شهر کاشان رسیدیم. اولین چیزی که در کاشان توجهمان را جلب کرد خلوتی بیش از حد تصور این شهر بود، که البته دلیل اصلی اش گرمای هوا بود. خلوت بودن کاشان علاوه بر کوچکی نسبی اش، باعث شد تا در همان بدو ورود یک دور کامل در همه شهر بزنیم و خیابان ها را نگاه کنیم و با تک و توک کاشانی های درون خیابان صحبت بکنیم که در همان اولین برخورد ها نشان می دادند که بسیار مهمان نواز و مهربان هستند.
 
قبل از اینکه در جایی اقامت بکنیم به طرف تپه های سیلک، که قدمتی بیشتر از هفت هزار سال دارند، رفتیم. دیگر کم کم ساعت به هفت بعد از ظهر نزدیک می شد عجیب اینکه همه شهر رو به تعطیلی می رفت و اکثر بنا ها و جاهای دیدنی کاشان تعطیل می شدند. برای همین مجبور بودیم در هتل بمانیم و آخر شب فقط چند دقیقه ای را در هوای نسبتا خنک اطراف باغ فین گشتی زدیم. صبح روز بعد به طور کاملا فشرده و البته با حوصله، بسیاری از جاهای دیدنی کاشان را دیدیم. نخست به باغ فین رفتیم و تحت تاثیر مظلومیت امیر کبیر قرار گرفتیم (ادامه نمی دهم، چون بعدا مفصل خواهم نوشت) سپس از خانه طباطبایی، بروجردی، عباسیان و عامری ها بازدید کردیم که با کلمات نمی توان زیبایی انها را توضیح داد و به زودی عکس هایشان را همینجا می گذارم.
دست آخر هم چهل کیلومتر از کاشان دور شدیم و به مشهد اردهال رفتیم تا با مردی ملاقات کنیم که خیلی زودتر از موعد به دنیا آمده بود و خیلی زود هم از دنیا رفت. در مشهد اردهال در کنار بارگاه عظیمی که برای امامزاده ای ساخته اند، قبر سهراب به طرز مهجوری در صحن شرقی امامزاده قرار گرفته است. با این حال به طرز قابل توجهی همه فضا بوی سهراب می داد و صدایش در فضا پراکنده بود و روح عاشقش قلب ما، که تنها ملاقات کنندگانش بودیم، را تحت تاثیر خود قرار می داد. کمی آنطرف تر از سنگ قبر سهراب و روی دیوار، عکسی از او گذاشته اند و چند کاغذ که اشعارش را بر روی آن پرینت کرده اند. همه انها هم خاک گرفته و کهنه بود. اما تازگی شعر سهراب از پس همان گرد و خاک ها هم به وضوح فریاد کشیده می شد:
 

 

سار شب آواز خواند که ای خفتگان در خواب
چشم هاتان به دنیایی عظیم گشوده است
چرا آن را نمی بینید؟
جواب می شنود: «ساکت
خواب آرام ما را بر هم نزن!»
 
پی نوشت: دوستی ایمیل زده و پرسیده که این عکس ها را خودت انداختی؟ پاسخ دادم: نه خیر عمه محترمم انداخته است!

اصفهان؛ نصف جهان؟

 
اصفهان؛ مسجد شیخ لطف الله
 

دیشب قبل از اینکه به کنار پل خواجو برویم سری هم به بقعه شهشانی و خانه قزوینی ها زدیم که شرط می بندم هیچ کدامتان تا به حال اسمش را هم نشنیده بودید، حتی آرلن و ندا که اصفهانی هستند هم فکر نکنم اسم این مکان ها به گوششان خورده باشد! بعد هم سری به مسجد جامع اصفهان زدیم که می گفتند اولین مسجد اصفهان بعد از ورود اسلام به این شهر است و با این اوصاف طبیعی است که هزار و چهارصد سال عمر آن باید باشد.

از معماری مسجد خیلی لذت بردم. معلوم بود که یک یا چند معمار عاشق و با حوصله آن را طراحی و اجرا کرده اند، این از کنگره ها و گوشواره های بنا کاملا مشخص بود. در سقف بنا یک ایده ساده چندین بار تکرار شده بود و البته تکرار بیش از حد آن اصلا خسته کننده نبود و به چشم نوازی اش کمک می کرد. مسجد جامع یکی از مکان هایی است که به خاطر موقعیتش از چشم توریست ها همواره دور می ماند. توصیه می کنم اگر گذرتان به اصفهان افتاد تماشای آن را از دست ندهید. چند تا عکس هم از مسجد جامع گرفتم که فکر می کنم بهترین عکس هایی بوده است که در اصفهان گرفته ام.

بعد از مسجد هم به طرف کلیسای وانک و محله جلفا (محله ارامنه اصفهان) حرکت کردیم. خیلی اتفاقی مسجد جامع و کلیسای وانک پشت سر هم در برنامه بازدید ما قرار گرفته بودند. در طول مسیر مابین مسجد و کلیسا مدام این شعر خیام در ذهنم می چرخید:

یک دست به مصحف و یک دست به جام / یک پا به کلیسا و یک پا به مقام

خلقی متحیر که چه خوانندم نام / نه کافر مطلق نه مسلمان تمام

آنقدر حواسم به این دو بیتی بود که مسیر جلفا را چند بار اشتباه رفتم و آخر سر یکساعت بعد از بسته شدن کلیسا به آنجا رسیدیم. اما زیبایی این محله تنها به کلیسای منحصر به فردش محدود نمی شود. سبک خیابان ها و خانه ها و کف پوش مسیر هایش حس جالبی به آدم می دهد. برای همین چند دقیقه ای را در کوچه پس کوچه های جلفا قدم زدیم و بعد وارد یکی از چندین کافه اطراف کلیسا شدیم تا قهوه ای بخوریم که البته تا نشستیم روی صندلی برق رفت و قهوه ساز کافه کار نمی کرد تا قهوه فرانسوی محبوب من را درست کند و من به یک قهوه ترک دوبل رضایت دادم که واقعا بهترین قهوه ای بود که در تمام زندگی ام خورده ام. توصیه بعدی من هم این است که اگر اصفهان رفتید حتما قهوه ترک های کافه شانت را امتحان کنید (درست چسبیده به دیوار شمالی کلیسا وانک است) دلیل اصلی خوشمزگی اش هم جوان خوشرویی است که آن را درست می کند. اسمش وازریک بود و در حالی که برق کافه اش رفته بود و ما (به قول الکساندر پوپ:) در تاریکی مطلق نهان بودیم، آنقدر به ما مهربانی کرد که دلمان می خواست شب را همانجا صبح کنیم!

قهوه ای که وازریک به ما داد خواب را از کله هر دویمان دزدیده بود، که البته اثراتش را در نوشته قبلی ام به وضوح می بینید، یکساعت بیشتر نتوانستیم بخوابیم و شش صبح بیدار شدیم تا منارجنبان و آتشگاه و کلیسای وانک، که شب قبل ندیده بودیمش، را ببینیم. البته برای بار سوم سری هم به بازار نقش جهان زدم تا گزارشی که از میناکاری درست کرده بودم را کامل کنم. با استاد اصغر فولاد گر راجع به هنر مینا کاری حرف زدم که چیز بدی از آب در نیامده. بخش کوتاهی از این گفتگو رو در زیر این مطلب می تونید بشنوید (حجمش خیلی کمه، حتی اگر سرعتتون هم کم باشه راحت دانلود میشه) اما گزارش کاملش رو هفته آینده در برنامه روز هفتم از رادیو بی بی سی (جمعه ساعت دو تا چهار بعد از ظهر) خواهید شنید.

خلاصه اینکه ساعت دو بعد از ظهر امروز اصفهان را ترک کردیم. در این دو روز که اصفهان بودم فهمیدم که دروغ می گویند که اصفهان نیمی از جهان است. هرکه می گوید اصفهان نصف جهان است، فقط نیمی از اصفهان را دیده است. به هر حال، هرچند دل کندن از اصفهان سخت بود اما یک انرژی بزرگ ما را به سمت شهری دیگر کشاند و الان که این یادداشت ها را می نویسم در شهر کاشان هستیم. در بالکن هتل امیر کبیر کاشان و رو به باغ فین نشسته ام و نسیم خنکی که از جانب باغ می وزد را لمس می کنم، ولی فکر و قلبم جای دیگری است. به مردی فکر می کنم که شک ندارم انرژی او مسیر سفرمان را تغییر داده است. نجوایی که این مرد با من می کند همان قصه ای است که دیشب زاینده رود برایم تعریف می کرد اما ای عجب که از هر زبانی که می شنوم نا مکرر است.  فردا نرم و آهسته به سراغش خواهم رفت و این حدیث نامکرر را با او زمزمه خواهم کرد.

کاشان؛ سی دقیقه پس از نیمه شب چهارشنبه نوزده تیر ماه هشتاد و هفت

 

صدای زاینده رود…

 

اصفهان آرامش عجیبی دارد. عجیب به این خاطر که با وجود ترافیک و شلوغی اش باز هم این آرامش بر هم زده نمی شود و آن را می توان حس کرد. کانون آن هم زاینده رود است و هرچه به آن نزدیک تر می شویم این آرامش بیشتر و بیشتر احساس می شود.زاینده رود، رودی است زاینده عشق و آرامش که محبتش را عاشقانه و بدون چشم داشت نصیب مردمی می کند که کنارش می نشینند و نفسی تازه می کنند و گهگاهی دست معشوقشان را می گیرند و بی توجه به تابلویی که می گوید:«عبور از عرض کم عمق رودخانه ممنوع» از عرض رودخانه آهسته عبور می کنند و همچنان که آب زنده رود پاهایشان را خیس می کند چشمانشان از حادثه عشق تر می شود.

زاینده رود جای عجیبی است. فضایش و احساسی که منتقل می کند برای من تداعی گر یک حس آشناست. احساس پیش آگاهی یا به قول فرانسوی ها "دژاوو" می کنم ولی درست نمی توانم تحلیلش کنم و بگویم که دقیقا این حس چیست، همینقدر می دانم که خوشایند است.

امشب زیر پل خواجو نشسته بودم و با انگشت دستم آب زنده رود را حس می کردم و همین حس غریب و آشنا در ذهنم پرسه می زد و برای زاینده رود درد و دل می کردم که صدای گروهی درست زیر ساحتمان میانه پل توجهم را جلب کرد. به خودم که آمدم کنار آنها ایستاده بودم و از بین جمعیتی که دور جوانی حلقه زده بودند خودم را جلو می کشیدم. جوان آوازی بس خوشایند می خواند و جواب آنچه که دقایقی قبل داشتم برای زاینده رود تعریف می کردم را به من می داد. جوانک آوازه خوان برای من صدای زنده رود بود و با حنجره رسا و گیرایش فریاد می کشید: روی برگی بنویس عشق، بنویس با چشم خیس عشق، عشق رو تکرار کن دوباره…

ساعت کم کم به یک بامداد نزدیک می شد و برای آنکه قبل از بسته شدن درب پارکینگ به هتل برسیم، باید باز می گشتیم. زاینده رود و جوان آوازخوان را ترک کردیم و همان مسیری که امده بودیم را باز گشتیم. اما احساسی که درون من وجود داشت قابل مقایسه با حسی که موقع رفتن به زاینده رود داشتم نبود. آدرنالین در خونم موج می زد و وجودم را هیجان گرفته بود. همچنان که خیابان چهارباغ را از زاینده رود به سمت هتل طی می کردیم من هم به تحلیل این هیجان در وجودم مشفول بودم. نبرد عقل و قلبم در کنار میدان نقش جهان به پایان خود رسید و من نزد خودم اعتراف کردم: «من باز هم عاشق شدم!»، و بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی قلبم از عشق سرشار شده بود.

اصفهان؛ دو و چهل دقیقه بامداد سه شنبه هجده تیر هشتاد و هفت

پی نوشت: صدای آن جوان که زیر پل خواجو آواز می خواند را می توانید این زیر بشنوید. اگر سرعت اینترنت شما کم است، توصیه می کنم اول دانلود کنید و بعد بشنوید. در غیر اینصورت روی نماد play کلیک کنید.