تفکر انباری

ملاقات با سهراب



چشم هاتان به دنیایی عظیم گشوده است
چرا آن را نمی بینید؟
جواب می شنود: «ساکت
خواب آرام ما را بر هم نزن!»
اصفهان؛ نصف جهان؟

دیشب قبل از اینکه به کنار پل خواجو برویم سری هم به بقعه شهشانی و خانه قزوینی ها زدیم که شرط می بندم هیچ کدامتان تا به حال اسمش را هم نشنیده بودید، حتی آرلن و ندا که اصفهانی هستند هم فکر نکنم اسم این مکان ها به گوششان خورده باشد! بعد هم سری به مسجد جامع اصفهان زدیم که می گفتند اولین مسجد اصفهان بعد از ورود اسلام به این شهر است و با این اوصاف طبیعی است که هزار و چهارصد سال عمر آن باید باشد.
از معماری مسجد خیلی لذت بردم. معلوم بود که یک یا چند معمار عاشق و با حوصله آن را طراحی و اجرا کرده اند، این از کنگره ها و گوشواره های بنا کاملا مشخص بود. در سقف بنا یک ایده ساده چندین بار تکرار شده بود و البته تکرار بیش از حد آن اصلا خسته کننده نبود و به چشم نوازی اش کمک می کرد. مسجد جامع یکی از مکان هایی است که به خاطر موقعیتش از چشم توریست ها همواره دور می ماند. توصیه می کنم اگر گذرتان به اصفهان افتاد تماشای آن را از دست ندهید. چند تا عکس هم از مسجد جامع گرفتم که فکر می کنم بهترین عکس هایی بوده است که در اصفهان گرفته ام.
بعد از مسجد هم به طرف کلیسای وانک و محله جلفا (محله ارامنه اصفهان) حرکت کردیم. خیلی اتفاقی مسجد جامع و کلیسای وانک پشت سر هم در برنامه بازدید ما قرار گرفته بودند. در طول مسیر مابین مسجد و کلیسا مدام این شعر خیام در ذهنم می چرخید:
یک دست به مصحف و یک دست به جام / یک پا به کلیسا و یک پا به مقام
خلقی متحیر که چه خوانندم نام / نه کافر مطلق نه مسلمان تمام
آنقدر حواسم به این دو بیتی بود که مسیر جلفا را چند بار اشتباه رفتم و آخر سر یکساعت بعد از بسته شدن کلیسا به آنجا رسیدیم. اما زیبایی این محله تنها به کلیسای منحصر به فردش محدود نمی شود. سبک خیابان ها و خانه ها و کف پوش مسیر هایش حس جالبی به آدم می دهد. برای همین چند دقیقه ای را در کوچه پس کوچه های جلفا قدم زدیم و بعد وارد یکی از چندین کافه اطراف کلیسا شدیم تا قهوه ای بخوریم که البته تا نشستیم روی صندلی برق رفت و قهوه ساز کافه کار نمی کرد تا قهوه فرانسوی محبوب من را درست کند و من به یک قهوه ترک دوبل رضایت دادم که واقعا بهترین قهوه ای بود که در تمام زندگی ام خورده ام. توصیه بعدی من هم این است که اگر اصفهان رفتید حتما قهوه ترک های کافه شانت را امتحان کنید (درست چسبیده به دیوار شمالی کلیسا وانک است) دلیل اصلی خوشمزگی اش هم جوان خوشرویی است که آن را درست می کند. اسمش وازریک بود و در حالی که برق کافه اش رفته بود و ما (به قول الکساندر پوپ:) در تاریکی مطلق نهان بودیم، آنقدر به ما مهربانی کرد که دلمان می خواست شب را همانجا صبح کنیم!
قهوه ای که وازریک به ما داد خواب را از کله هر دویمان دزدیده بود، که البته اثراتش را در نوشته قبلی ام به وضوح می بینید، یکساعت بیشتر نتوانستیم بخوابیم و شش صبح بیدار شدیم تا منارجنبان و آتشگاه و کلیسای وانک، که شب قبل ندیده بودیمش، را ببینیم. البته برای بار سوم سری هم به بازار نقش جهان زدم تا گزارشی که از میناکاری درست کرده بودم را کامل کنم. با استاد اصغر فولاد گر راجع به هنر مینا کاری حرف زدم که چیز بدی از آب در نیامده. بخش کوتاهی از این گفتگو رو در زیر این مطلب می تونید بشنوید (حجمش خیلی کمه، حتی اگر سرعتتون هم کم باشه راحت دانلود میشه) اما گزارش کاملش رو هفته آینده در برنامه روز هفتم از رادیو بی بی سی (جمعه ساعت دو تا چهار بعد از ظهر) خواهید شنید.
خلاصه اینکه ساعت دو بعد از ظهر امروز اصفهان را ترک کردیم. در این دو روز که اصفهان بودم فهمیدم که دروغ می گویند که اصفهان نیمی از جهان است. هرکه می گوید اصفهان نصف جهان است، فقط نیمی از اصفهان را دیده است. به هر حال، هرچند دل کندن از اصفهان سخت بود اما یک انرژی بزرگ ما را به سمت شهری دیگر کشاند و الان که این یادداشت ها را می نویسم در شهر کاشان هستیم. در بالکن هتل امیر کبیر کاشان و رو به باغ فین نشسته ام و نسیم خنکی که از جانب باغ می وزد را لمس می کنم، ولی فکر و قلبم جای دیگری است. به مردی فکر می کنم که شک ندارم انرژی او مسیر سفرمان را تغییر داده است. نجوایی که این مرد با من می کند همان قصه ای است که دیشب زاینده رود برایم تعریف می کرد اما ای عجب که از هر زبانی که می شنوم نا مکرر است. فردا نرم و آهسته به سراغش خواهم رفت و این حدیث نامکرر را با او زمزمه خواهم کرد.
کاشان؛ سی دقیقه پس از نیمه شب چهارشنبه نوزده تیر ماه هشتاد و هفت
صدای زاینده رود…
اصفهان آرامش عجیبی دارد. عجیب به این خاطر که با وجود ترافیک و شلوغی اش باز هم این آرامش بر هم زده نمی شود و آن را می توان حس کرد. کانون آن هم زاینده رود است و هرچه به آن نزدیک تر می شویم این آرامش بیشتر و بیشتر احساس می شود.زاینده رود، رودی است زاینده عشق و آرامش که محبتش را عاشقانه و بدون چشم داشت نصیب مردمی می کند که کنارش می نشینند و نفسی تازه می کنند و گهگاهی دست معشوقشان را می گیرند و بی توجه به تابلویی که می گوید:«عبور از عرض کم عمق رودخانه ممنوع» از عرض رودخانه آهسته عبور می کنند و همچنان که آب زنده رود پاهایشان را خیس می کند چشمانشان از حادثه عشق تر می شود.
زاینده رود جای عجیبی است. فضایش و احساسی که منتقل می کند برای من تداعی گر یک حس آشناست. احساس پیش آگاهی یا به قول فرانسوی ها "دژاوو" می کنم ولی درست نمی توانم تحلیلش کنم و بگویم که دقیقا این حس چیست، همینقدر می دانم که خوشایند است.
امشب زیر پل خواجو نشسته بودم و با انگشت دستم آب زنده رود را حس می کردم و همین حس غریب و آشنا در ذهنم پرسه می زد و برای زاینده رود درد و دل می کردم که صدای گروهی درست زیر ساحتمان میانه پل توجهم را جلب کرد. به خودم که آمدم کنار آنها ایستاده بودم و از بین جمعیتی که دور جوانی حلقه زده بودند خودم را جلو می کشیدم. جوان آوازی بس خوشایند می خواند و جواب آنچه که دقایقی قبل داشتم برای زاینده رود تعریف می کردم را به من می داد. جوانک آوازه خوان برای من صدای زنده رود بود و با حنجره رسا و گیرایش فریاد می کشید: روی برگی بنویس عشق، بنویس با چشم خیس عشق، عشق رو تکرار کن دوباره…
ساعت کم کم به یک بامداد نزدیک می شد و برای آنکه قبل از بسته شدن درب پارکینگ به هتل برسیم، باید باز می گشتیم. زاینده رود و جوان آوازخوان را ترک کردیم و همان مسیری که امده بودیم را باز گشتیم. اما احساسی که درون من وجود داشت قابل مقایسه با حسی که موقع رفتن به زاینده رود داشتم نبود. آدرنالین در خونم موج می زد و وجودم را هیجان گرفته بود. همچنان که خیابان چهارباغ را از زاینده رود به سمت هتل طی می کردیم من هم به تحلیل این هیجان در وجودم مشفول بودم. نبرد عقل و قلبم در کنار میدان نقش جهان به پایان خود رسید و من نزد خودم اعتراف کردم: «من باز هم عاشق شدم!»، و بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی قلبم از عشق سرشار شده بود.
اصفهان؛ دو و چهل دقیقه بامداد سه شنبه هجده تیر هشتاد و هفت
پی نوشت: صدای آن جوان که زیر پل خواجو آواز می خواند را می توانید این زیر بشنوید. اگر سرعت اینترنت شما کم است، توصیه می کنم اول دانلود کنید و بعد بشنوید. در غیر اینصورت روی نماد play کلیک کنید.







