Wordpress Themes

قهرمان باشیم و قهرمان بمانیم

 
مصطفی دنیزلی یکی از بهترین انسان هایی بوده که تا الان شناخته ام. با او یکبار بیشتر برخورد نداشتم، برای قرار ملاقاتی به هتل المپیک رفته بودم و در لابی هتل منتظر نشسته بودم که دیدم دارد از پله ها پایین می آید. ناخودآگاه با دیدنش لبخند زدم و او هم با لبخند جوابم را داد. نزدیک تر که شد، به احترامش از جا بلند شدم و او هم وقتی بلند شدن من را دید به طرفم آمد و دستش را بلند کرد و با هم دست دادیم. گفتم:«سلام آقا مصطفی» با لهجه ترکی و به زبان فارسی سلامم را جواب داد و رفت. همین. فقط چند ثانیه او را دیده ام اما برای شناختن و دوست داشتن یک نفر لازم نیست که او را سالها ببینی و مدت ها با او صحبت بکنی. فقط کافی است او و شخصیتش را درک کنی. 
 
 مدتی بعد از این ملاقات کوتاه اتفاقی افتاد که باعث شد من بزرگترین درس زندگی ام را از مصطفی دنیزلی بگیرم. هفته های پایانی لیگ برتر فوتبال ایران بود و قرار بود پاس تهران، که مصطفی دنیزلی سرمربی اش بود، در شهر اصفهان به مصاف تیم ذوب آهن اصفهان برود. مدیرعامل باشگاه پاس حقوق محمد نصرتی را کامل پرداخت نکرده بود و همین باعث بحث و جدلی بین نصرتی و باشگاه پاس شده بود و ظاهرا در این بحث ها توهینی هم به محمد نصرتی شده بود که به گوش مصطفی دنیزلی رسیده بود. در حالی که پاس اگر ذوب آهن را می برد قهرمان فوتبال ایران می شد، مصطفی دنیزلی در یک حرکت غیر منتظره اعلام کرد در دفاع از شخصیت خودش و بازیکن تیمش با تیم پاس به اصفهان نمی رود. نرفتن دنیزلی به اصفهان منجر به باخت سه بر صفر تیمش در مقابل ذوب آهن و از دست رفتن قهرمانی شد و از آن طرف استقلال تهران توانست از این موقعیت استفاده کند و قهرمانی را از چنگ پاس در بیاورد و به سکوی اول لیگ ایران تکیه کند.
 
بعد از پایان لیگ مصطفی دنیزلی در مصاحبه با یکی از روزنامه ها با این پرسش مواجه شد:«پشیمان نیستید که با پاس به اصفهان نرفتید و قهرمانی را از دست دادید؟» پاسخ دنیزلی ۵۸ ساله به این سوال تاثیر گذارترین درسی است که در زندگی ام گرفته ام. او جواب داد:«به هیچ وجه پشیمان نیستم، بدست آوردن قهرمانی هرچند بسیار لذت بخش است اما هرگز اینقدر ارزش ندارد که به خاطرش از شخصیتمان بگذریم و اجازه بدهیم که به ما توهین کنند. می توانیم باز هم تلاش کنیم تا قهرمانی را در فرصت های آینده بدست آوریم ولی هرگز نمی توان شخصیت خورد شده را بازسازی کرد. رفتن من به اصفهان مترادف بود با خورد شدن شخصیت خودم و بازیکن تیمم»
 
دنیزلی فصل بعد از آن را در تیم پرسپولیس تهران گذراند و مافیای پشت پرده فوتبال ما او را از دو قهرمانی در جام حذفی دور کرد و در لیگ هم نتوانست قهرمان شود و بعد از آن به کشور خودش، ترکیه، بازگشت. اما او هرچند که هیچ مدال طلایی به گردنش آویزان نشد و با هیچ جامی در استادیوم آزادی دور افتخار نزد، اما قهرمان شد. او نشان داد که چه شخصیت بزرگی دارد. او به همه ما یاد داد که قهرمانی به آن جامی که بالای سر می رود نیست، بلکه قهرمانی به داشتن شخصیت بزرگ است. قهرمانی به این است که نگذاریم هر تازه به دوران رسیده ای به ما توهین کند و از ما سو استفاده کند. قهرمانی به این است که عاشق باشیم و معشوق، قهرمانی به این است که بزرگ باشیم و با شخصیت و نگذاریم با ما مثل یک عروسک رفتار کنند که گریه های یک بچه لوس را پایان می بخشد. دنیزلی به ما یاد داد که اسباب بازی نباشیم، انسان باشیم و تا ابد قهرمان بمانیم.   

سیزده نکته مهم زندگی و عشق از زبان گابریل گارسیا مارکز

 
یک: دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
دو: هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشک های تو نمی شود.
سه: اگر کسی را آنگونه که تو را دوست دارد دوست نداری، به این معنا نیست که او را با تمام وجودت دوست نداری.
چهار: دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
پنج: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
شش: هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هرکسی ممکن است عاشق لبخند تو بشود.
هفت: تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هشت: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران!
نه: شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.
ده: به چیزی که گذشته غم مخور، به چیزی که پس از آن آمده لبخند بزن.
یازده: همیشه افرادی هستند که تو را می آزاراند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن. فقط مواظب باش به کسی که تو را دو بار آزرده اعتماد نکنی.
دوازده: خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
سیزده: زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیز ها وقتی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش را نداری. 

آنها مبارزند…

 
همیشه مظلوم ها برایم جذاب بوده اند. شاید مظلومان بسیاری در دنیا وجود داشته باشند که من حتی برایشان یک حرکت هم نکرده باشم ولی برای تمامیشان نگران می شوم و اخبارشان را پی گیری می کنم و دلم با دلشان است. اشتباه نکنید، اصلا بحث دلسوزی و لطف و این چیز ها مطرح نیست، راستش اصلا اینکار ها را بلد نیستم. شاید یکجور امیدواری باشد، امیدواری برای پایان گرفتن ظلم و نابودی ظالم.
لزوما هم این مظلوم ها انسان نیستند، گاهی اوقات یک تیم فوتبال است، گاهی اوقات یک کشور است، گاهی هم حیوانی است که جسد بی جانش در میان اتوبان افتاده و همه بی توجه از رویش رد می شوند. البته در کنار همه این ها باید بگویم که هیچ چیز مثل یک انسان عاشق، یک قهرمان واقعی، یک باشگاه فوتبال با بیشتر از یک قرن افتخار و یا یک حیوان پر ابهت برایم جذاب نیست. مثل این آدم های مضحک نیستم که همیشه ادای طرفداری از مظلوم ها را در می آورند و بی خود و بی جهت از طرف ضعیف تر دفاع می کنند. اشتباه انها این است که ضعیف را با مظلوم، و حقیر را با تحقیر شده اشتباه می گیرند. من طرفدار مظلومین با وقار و با ابهت هستم. آنها که عمری با عزت زندگی کرده اند و چندی مورد هجوم یک جنایت کار ظالم قرار گرفته اند.
 
این دست مظلومین، ظلم را بر نمی تابند. هرچند گرفتار آن شده اند اما تسلیم نشده اند. از هر فرصتی برای رهایی از دست ظالم استفاده می کنند و تو سری خور و بی شعور نیستند چون اینگونه بار نیامده اند. به ظالم فرصت خودنمایی نمی دهند و از همه مهمتر اینکه او را تحسین نمی کنند و خودشان را مستحق ظلمی که بهشان وارد می شود نمی دانند و نگاه و قدمشان رو به جلو است و پشت سرشان را کمتر نگاه می کنند و امیدشان را از دست نمی دهند.
 
اجازه بدهید از اینجا به بعد نام آنها را عوض کنم، اینها فقط مظلوم نیستند، بلکه مبارز هستند. مبارزانی که تمرکزشان به زمین زدن جنایتکاران است. مبارزانی که برای رسیدن به عشق و آرامش می جنگند و هیچ چیز جلودارشان نیست. مبارزانی که شجاعند و به هدفشان ایمان دارند و از آتش سوزان نمی ترسند. مثل سیاوش از آتش گذر می کنند چون می دانند که عشق بزرگترین و قوی ترین سپر دنیا در مقابل هر ظلم و جوری است. 
 
این جنگجویان، قهرمان و معشوق من هستند. آنها سربازان لشگر عشق نیستند، عشق لشگر آنان است. آنها هرکدام یک فرمانده اند، یک ناخدا و یک کاپیتان. زیر بار ظلم و توهین نمی روند و قدر عشق را می دانند و آن را به پای خوکان نمی ریزند. در موفقیتشان ذره ای شک ندارم و حاضرم جانم را هم برایشان بدهم.