بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۷

این باد بهار بوستانست

 
چند وقت پیش غزلی از سعدی را خواندم و مدهوش و مست شدم و در دل گفتم که حتما سعدی وقتی این شعر را سروده در حال و هوایی مشابه آنچه که این روز ها تجربه می کنم قرار داشته. مطلع غزل این بود: نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی / که به دوستان یکدل سر دست برفشانی
 
فقط یک جرقه بود و گذشت. یکی دو هفته بعد دوباره داشتم غزل های سعدی را زیر و رو می کردم و باز سعدی اشک هایم را سرازیر کرد و غزلی زیبا هدیه ام کرد. این بار به خودم گفتم که چه جالب، من با سعدی در دو لحظه وضعیت روحی مشابهی را تجربه کرده ایم. البته عشق و عرفان او به زاده شدن یک غزل بی نظیر منجر شده بود و عشق من به نگاشته شدن چند خطی در وبلاگم. آن غزل هم این بود:
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا کاری هست / یا شب و روز به جز فکر تو ام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس / که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست / در و دیوار گواهی بدهند کاری هست
هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید / تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم / همه دانند که در صحبت گل خاری هست
 نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس / که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد / آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود / جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به در آیم روزی / تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست / که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند / داستانی ست که بر هر سر بازاری هست
 
باز هم فکر کردم اتفاق است و فقط کمی هیجان زده شدم و خوشحال و جدی نگرفتمش. باز هم زمان گذشت و من در غزل های سعدی شنا می کردم و لذت می بردم و گاهی قطره اشکی می ریختم و گاهی از هیجان نمی دانستم چه کار بکنم. تا رسید به امروز.
امروز به این نتیجه رسیدم که یکی از این دو حالت بیشتر وجود ندارد: یا کار و بار همه عاشقان دنیا از سعدی گرفته تا علی به همین صورت بوده و خواهد بود. یا اینکه زندگی عشاق متفاوت است و فقط من و سعدی هستیم که لحظات مشترکی را تجربه کرده ایم. من زندگینامه سعدی را نخوانده ام و اطلاعاتم فقط محدود به این می شود که می دانم از شهر و دیار خود بیرون رفته بود و در مدرسه نظامیه بغداد درس خواند و بعد هم به جهانگردی روی آورد و به بیشتر از ده کشور دنیا سفر کرده است. فقط در همین حد می دانم و چیزی راجع به زندگی شخصی و معشوق و عشقش نه خوانده ام و نه می دانم. اما به قدری نزدیک حسش می کنم که گاهی اوقات صدایش را هم می شنوم (شیزوفرنی؟ نه) برای همین دقیقا بعضی لحظات از شوکی که اشعارش به من وارد می کند نفسم بند می آید و البته نمی دانم باید خوشحال باشم که یک نفر دیگر هم پیش از من این روزها را تجربه کرده و من تنها نیستم، و یا باید ناراحت باشم از اینکه سعدی هم گاهی اوقات قلبش زخم خورده و ضرب المثل «گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری» برایش صادق بوده.
به هر حال چه از این اتفاق خوشحال باشم و چه ناراحت، این وجه مشترک را از امروز بیشتر جدی می گیرم و غزلیاتش را یکبار دیگر می خواهم زیر و رو کنم تا ببینم استاد سخن که مرد فوق العاده ای بود و عاشقی بی مانند، چگونه رفتار می کرد. غزلی هم که این شباهت را برایم بیش از پیش عیان کرد این بود:
 
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد / تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت / به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محببت نخواهم که نظر کنم به رویت / که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن / که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم / با کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی / تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم / که ثنا و حمد گویم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی / که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران / اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد 
 

بدون دیدگاه » خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷

ناخدای عاشق

 
ناخدا از اطاقش بیرون آمد. محکم تر از همیشه روی عرشه قدم بر می داشت. کمی آنطرف تر من زیر آفتاب داغ دراز کشیده بودم و طلوع خورشید را نگاه می کردم. چشمم به ناخدا افتاد. جور دیگری بود. همان ناخدای خودم بود ولی ناخدای دیروز نبود. چشمانش برق می زد و قدم هایش رقص وار بر روی عرشه کشتی برداشته می شد. هنوز متوجه نگاه من نشده بود و من هم قلبم را متمرکز کردم تا صدای قلب ناخدا را بشنوم. انگار که داشت به خودش می گفت: "آه تا دیروز گمان می کردم که چقدر این دریا زیباست، چقدر این موج هیجان انگیز است. صدای آب چقدر دلنشین است اما تازه امروز فهمیدم که بسیار زیبا تر از آنی هست که گمان می کردم"
 
می شنیدمش، داشت زیبایی دنیا را تحسین می کرد و از افق پیش رو لذت می برد. نگاهش که به من افتاد لبخند گرمی بینمان رد و بدل شد. صدایم کرد و با انرژی وصف ناپذیری گفت:"اردشیر، دوباره عاشق شدم" جیغ کشیدم و به طرفش دویدم و در آغوش گرفتمش و گفتم:"از همان اول که دیدمتان فهمیدم! رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون"
دیوان حافظ دستش بود، چشمانش را بست و کتاب را باز کرد:"ترسم که اشک در غم ما پرده در شود…" گفت یک تفال هم تو برایم بزن. کتاب را بوسیدم و باز کردم:"سالها دل طلب جام جم از ما می کرد / وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد" 
 
چشم هر دویمان پر از اشک بود و در قلبمان غوغا، بوی عشق مشاممان را نوازش می کرد و دست هایمان در دست هم بود. ناگهان ناخدا دوید، دوید و دوید. به بالاترین نقطه کشتی که رسید بلند فریاد زد:"بادبان ها را بکشید، به ساحل می رویم…"  آرام به من اشاره کرد که همسفری تازه قرار است به جمع ما اضافه شود. کشتی مان محکم و استوار به سمت ساحل می رود تا همسفر تازه مان را که منتظر بر ساحل نشسته، از انتظار درآورد.
 
با هیجان به جای خودم بازگشتم، روی صندلی نشستم و پاهایم را روی لبه کشته دراز کردم. ناخدا هنوز نگاهم می کرد. چشمانش را می خواندم که با من سخن می گفت. برایش دست تکان دادم و بلند گفتم:" حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد / شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی" 

۲ دیدگاه » خرداد ۹م, ۱۳۸۷

غصه نخور آنتونیو…

 

 

دیروز خوان لاپورتا، مدیر باشگاه بارسلونا، در جمع خبرنگاران نامه ای از جیبش در آورد و آن را برای همه خواند. نامه ای از یک نوجوان شانزده ساله به نام آنتونیو بورخانو که بسیار برای من جالب بود. آنتونیو در این نامه نوشته است:
هر روز از پدرم یک یورو برای رفتن به مدرسه می گرفتم ولی آن را خرج نمی کردم و نگه می داشتم تا با ان بتوانم بلیط بازی بارسلونا را بخرم تا بتوانم رونالدینیو را تماشا کنم. اما پدر مادرم نگذاشتند که به استادیوم بروم.
به جای آن تصمیم گرفتم پول هایم را صرف خریدن پیراهن رونالدینیو بکنم تا از این طریق به باشگاه هم کمک مالی کرده باشم؛ اما وقتی چند بازی آخر او را از تلویزیون دیدم به شدت پشیمان شدم. او در زمین قدم می زد و درست همان رفتاری را داشت که در جام جهانی آلمان در تیم برزیل پیش گرفته بود. باشگاه من جای این رفتار ها نیست. امیدوارم این بار پول هایم را برای خرید پیراهن بازیکنی جمع بکنم که ارزشش را داشته باشد.
 
البته خوان لاپورتا هم گفته است که کد عضویت این هوادار بارسلونا را پیدا کرده و تمام بلیط های فصل بعد به رایگان برای او ارسال خواهد شد. همچنین لاپورتا گفته که رونالدینیو باید هر روز یک یورو به باشگاه بپردازد تا همیشه یادش باشد با این تیم چه کرده است. 
 ****
 
آنتونیو عزیز،
خوب درک می کنم که در هنگام نوشتن آن نامه چه حسی داشتی، می توانم تصور کنم قلمت با چه سنگینی بر روی کاغذ حرکت می کرد و نابودی ستاره ات را بر روی کاغذ روایت می کردی. می دانم که احتمالا به یاد روز هایی افتادی که می توانستی آن یک یورویی ها را برای کارهای دیگر خرج کنی ولی عشقت را انتخاب کردی و پیراهن او را خریدی. ولی من خوشحالم انتونیو؛ خوشحالم که نابودی ستاره ات تو را سرخورده نکرد. خوشحالم که تو همراه با ستاره ات به ته دره نرفتی و عشقت نابود نشد، خوشحالم که همچنان امید داری که فصل بعد پیراهن کسی را بخری که ارزشش را داشته است، خوشحالم که همه را با یک چوب نمی رانی و پیش خودت نمی گویی:"همه شان مثل هم هستند و لیاقت ندارند" خوشحالم که از عشق نا امید نشده ای…
خوشحالم که از امید حرف می زنی و چشم به آینده داری و راه های قلبت را نبستی، خوشحالم که فصل بعد هم برای عشق فریاد می کشی و امیدوارم که پدر و مادرت این بار جلوی تو را نگیرند و بگذارند به استادیوم باشکوه نیوکمپ شهر بارسلونا بروی و برای عشق مشترکمان فریاد بکشی و به هوا بپری. می دانی آنتونیو، من مطمئنم که جواب عشق هایی که به رونالدینیو دادی و او آن را پس زد را بالاخره از معشوقی دیگر خواهی گرفت. کما اینکه هوادارانی که سالها قبل از تو به نیوکمپ می رفتند هر کدام عشق جاویدانشان را پیدا کردند. تو لایق بزرگترین عشق ها هستی و بارسلونا هم به تو و عاشقی مثل تو افتخار می کند. وقتی در فصل جدید پا به ورزشگاه می گذاری، وقتی در فصل جدید پیراهن معشوق جدیدت را می خری، بدان که قلب عاشق من از کیلومتر ها دور تر، با تو و قلب عاشقت همراه است.
 
دوست و برادرت
اردشیر 

۱ دیدگاه » خرداد ۶م, ۱۳۸۷

آنها مبارزند…

 
همیشه مظلوم ها برایم جذاب بوده اند. شاید مظلومان بسیاری در دنیا وجود داشته باشند که من حتی برایشان یک حرکت هم نکرده باشم ولی برای تمامیشان نگران می شوم و اخبارشان را پی گیری می کنم و دلم با دلشان است. اشتباه نکنید، اصلا بحث دلسوزی و لطف و این چیز ها مطرح نیست، راستش اصلا اینکار ها را بلد نیستم. شاید یکجور امیدواری باشد، امیدواری برای پایان گرفتن ظلم و نابودی ظالم.
لزوما هم این مظلوم ها انسان نیستند، گاهی اوقات یک تیم فوتبال است، گاهی اوقات یک کشور است، گاهی هم حیوانی است که جسد بی جانش در میان اتوبان افتاده و همه بی توجه از رویش رد می شوند. البته در کنار همه این ها باید بگویم که هیچ چیز مثل یک انسان عاشق، یک قهرمان واقعی، یک باشگاه فوتبال با بیشتر از یک قرن افتخار و یا یک حیوان پر ابهت برایم جذاب نیست. مثل این آدم های مضحک نیستم که همیشه ادای طرفداری از مظلوم ها را در می آورند و بی خود و بی جهت از طرف ضعیف تر دفاع می کنند. اشتباه انها این است که ضعیف را با مظلوم، و حقیر را با تحقیر شده اشتباه می گیرند. من طرفدار مظلومین با وقار و با ابهت هستم. آنها که عمری با عزت زندگی کرده اند و چندی مورد هجوم یک جنایت کار ظالم قرار گرفته اند.
 
این دست مظلومین، ظلم را بر نمی تابند. هرچند گرفتار آن شده اند اما تسلیم نشده اند. از هر فرصتی برای رهایی از دست ظالم استفاده می کنند و تو سری خور و بی شعور نیستند چون اینگونه بار نیامده اند. به ظالم فرصت خودنمایی نمی دهند و از همه مهمتر اینکه او را تحسین نمی کنند و خودشان را مستحق ظلمی که بهشان وارد می شود نمی دانند و نگاه و قدمشان رو به جلو است و پشت سرشان را کمتر نگاه می کنند و امیدشان را از دست نمی دهند.
 
اجازه بدهید از اینجا به بعد نام آنها را عوض کنم، اینها فقط مظلوم نیستند، بلکه مبارز هستند. مبارزانی که تمرکزشان به زمین زدن جنایتکاران است. مبارزانی که برای رسیدن به عشق و آرامش می جنگند و هیچ چیز جلودارشان نیست. مبارزانی که شجاعند و به هدفشان ایمان دارند و از آتش سوزان نمی ترسند. مثل سیاوش از آتش گذر می کنند چون می دانند که عشق بزرگترین و قوی ترین سپر دنیا در مقابل هر ظلم و جوری است. 
 
این جنگجویان، قهرمان و معشوق من هستند. آنها سربازان لشگر عشق نیستند، عشق لشگر آنان است. آنها هرکدام یک فرمانده اند، یک ناخدا و یک کاپیتان. زیر بار ظلم و توهین نمی روند و قدر عشق را می دانند و آن را به پای خوکان نمی ریزند. در موفقیتشان ذره ای شک ندارم و حاضرم جانم را هم برایشان بدهم.
 
 

۱ دیدگاه » خرداد ۴م, ۱۳۸۷

یار ما غایبست و در نظرست

کلمات ذهنم را پر کرده و می خواهند از سر انگشتانم فواره بزنند و دکمه های کیبورد یکی پس از دیگری صدا می دهند و اینها زاده می شود. آنقدر حرف ناگفته برایت دارم که گاهی اوقات نمی دانم از کجایش شروع کنم، از هر طرف که می گویم می بینم که چیز دیگری را ناگفته گذاشته ام و بر می گردم که آن را بگویم و حرف قبلی ام یادم می رود. هر وقت که صحبتمان تمام می شود به خودم می گویم: آه کاش فلان چیز را هم می گفتم، کاش این را بهتر توضیح می دادم و کاش یکبار بیشتر می گفتم که دوستت دارم.

حقیقت غیر قابل انکار این است که دلم خیلی برایت تنگ شده است، ولی حقیقت دیگر این است که به خاطر رفتار این روزهایت بسیار تحسینت می کنم و هر لحظه بیشتر به تو ایمان می آورم و از اینکه می بینم چقدر با بقیه تفاوت داری و گرفتار مهرطلبی بیمار گونه نیستی، لذت می برم و عشقم برایم هیجان انگیز تر می شود.

تو قهرمان منی، هرجا و هر لحظه که خبر پیروزی ات را بشنوم از خوشحالی به هوا می پرم…قطعا خودت خوب می دانی که اگر در پیروزی ها شریک هم باشیم خوشحالی ام هزاران برابر خواهد بود.

مهر مهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجرست
 
چه توان گفت در لطافت دوست
هرچه گویم از آن لطیف ترست
 
آنکه منظور دل و دیده ماست
نتوان گفت که شمس یا قمرست
 
هرکسی گو به حال خود باشد
ای برادر که حال ما دگرست
 
تو که در خواب بوده ای همه شب
چه نصیبت ز بلبل سحرست
 
آدمی را که جان معنی نیست
در حقیقت درخت بی ثمرست
 
ما پراکندگان مجموعیم
یار ما غایبست و در نظرست
 
برگ تر خشک می شود به زمان
برگ چشمان ما همیشه ترست
 
جان شیرین فدای صحبت یار
شرم دارم که نیک مختصرست
 
این قدر درون قدر اوست ولیک
 حد امکان ما همین قدرست
 
پرده بر خود نمی توان پوشید
ای برادر که عشق پرده درست
 
سعدی از بارگاه قربت دوست
تا خبر یافتست بی خبرست
 
ما سر اینک نهادیم به طوع
تا خداوندگار را چه سرست 

 

۲ دیدگاه » خرداد ۳م, ۱۳۸۷

Newer Posts


بهترین راه برای دنبال کردن مطالب این وبلاگ، استفاده از خوراک آن است.

شبکه‌های اجتماعی

تقویم

خرداد ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« اردیبهشت   تیر »
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱

دسته بندی ها

Spam Blocked

تبلیغات