پسرک و اسباب بازی اش
…ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
پسرک گریه می کرد. پاهایش را به زمین می کوبید و گاهی هم موهای خودش را می کشید. پسرک گریه می کرد و مادرش را کلافه کرده بود. او سرگرمی اش را از دست داده بود صدای گریه اش لحظه به لحظه مادرش را کلافه تر می کرد.
مادر برای اینکه صدای گریه بچه اش را سریع تر خفه کند، تلفن را برداشت و با اسباب بازی فروشی تماس گرفت. از ناله های پسرش گفت. از اینکه او بدون اسباب بازی اش غیر قابل تحمل تر از قبل شده است. از طرف پسرک برای بار هزارم قول داد تا این عروسک وصله پینه شده را دیگر پاره نمی کند.
گریه پسرک دیگر تمام شده بود و لبخند جای آن را گرفته بود. مادر برایش عروسک گرفته بود و او خوشحال و خندان بالا و پایین می پرید.
چند روز بعد ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
۲۵ خرداد ۸۷ @ ۱۱:۱۳ ق.ظ
پسرک های شرور را نمی توان کاری کرد، ولی کاش ما عروسک دست آنها نباشیم…نوشته جالبی بود. مطلبی که راجع به کتاب بیگانه نوشته بودی هم جالب بود از دایره المعارف ویکی پدیا لینک وبلاگت را پیدا کردم. دوست دارم بیشتر راجع به آلبر کامو و آثارش با هم حرف بزنیم. آدرس ایمیلم رو گذاشتم. اگر مایل بودی تماس بگیر
ممنون
اردشیر:
.آره خودم هم تازه فهمیدم که یادداشتم راجع به کتاب بیگانه روی دایره المعارف ویکی پدیا هم لینک شده. به هر حال خوشحالم که برات جالب بوده و خوشحال میشم با هم بیشتر حرف راجع بهش بزنیم. سر فرصت ایمیل می زنم بهتون
۲۵ خرداد ۸۷ @ ۱۱:۴۱ ق.ظ
بچه که بو دیم به ما می گفتند ” پسر مگر گر یه می کند؟” شاید آن مو قعها تعجب می کر دیم مگر پسر چه گناهی کر ده است که نباید گر یه کند ؟ اما بعد ها فهمیدم بحث پسر همان مر د بو د ن بو د و گر یه هم معنای دو ری از مر دانگی که به معنای تکیه گاه و صبر و بر د باری و جو انمر دی و مر و ت نام داشت
ار دشیر عزیزم با حر ف ندا مو افقم باید هیچ کس عر و سک این پسر بچه ها نشو د باید قبو ل کر د به پسر بچه لوس هیچگاه نمی تو ان مر د گفت از او تو قع همیاری و تکیه گاه و عشق داشت
اردشیر:
اشک نعمتی الهی است. انسان را سبک می کند. حال را خوش می کند. ولی مهم است که کجا؟ برای چه کسی؟ و به چه هدفی اشک می ریزیم.
حافظ به زیبایی می گوید:
غبار غم برود حال خوش شود حافظ / تو آب دیده از این رهگذر دربغ مدار
این آب دیده متعلق به عشاق است و از عشق بر می آْید. همان عشقی که با ارزش ترین چیز دنیاست و خیلی ها از آن بی بهره اند.
۲۵ خرداد ۸۷ @ ۱۱:۴۲ ق.ظ
vali nemidonam chera ba in pesar ehsase ham dardi mikonam, ye jorie, adam vaghti mikhone ye hes gharibi behesh dast mide… albate na hese sherarati ke neda jan behesh eshare karde bod…
۲۵ خرداد ۸۷ @ ۲:۰۹ ب.ظ
پسرک ، … یه چیزی توی پسرک اشتباه بوده !
تو داری خیلی بزرگ میشی اردی.. می دونی؟
اردشیر:
آره توی پسرک یه چیزی اشتباه هست و یه روزی از عروسک بازی خسته میشه و اسباب بازیش رو عوض می کنه و میره سراغ یه بازی دیگه. ندا حرف قشنگی زده، مهم نیست که پسرک می خواد عروسک بازی بکنه ولی کاش ما اون عروسکه نباشیم.
در ضمن، بزرگ هم خودتی
۲۵ خرداد ۸۷ @ ۴:۳۹ ب.ظ
هیچ می دونستی که فوق العاده ای؟
نمی دونم هدفت از این نوشته چی بوده ولی هرچی که هست اوج پختگی یک فکر و یک قلم رو نشون میده. می خوام بهت یه لقب بدم:
ArTa Special
از این به بعد تو رو «آقای خاص» صدا می کنم ((: