یار ما غایبست و در نظرست
کلمات ذهنم را پر کرده و می خواهند از سر انگشتانم فواره بزنند و دکمه های کیبورد یکی پس از دیگری صدا می دهند و اینها زاده می شود. آنقدر حرف ناگفته برایت دارم که گاهی اوقات نمی دانم از کجایش شروع کنم، از هر طرف که می گویم می بینم که چیز دیگری را ناگفته گذاشته ام و بر می گردم که آن را بگویم و حرف قبلی ام یادم می رود. هر وقت که صحبتمان تمام می شود به خودم می گویم: آه کاش فلان چیز را هم می گفتم، کاش این را بهتر توضیح می دادم و کاش یکبار بیشتر می گفتم که دوستت دارم.
حقیقت غیر قابل انکار این است که دلم خیلی برایت تنگ شده است، ولی حقیقت دیگر این است که به خاطر رفتار این روزهایت بسیار تحسینت می کنم و هر لحظه بیشتر به تو ایمان می آورم و از اینکه می بینم چقدر با بقیه تفاوت داری و گرفتار مهرطلبی بیمار گونه نیستی، لذت می برم و عشقم برایم هیجان انگیز تر می شود.
تو قهرمان منی، هرجا و هر لحظه که خبر پیروزی ات را بشنوم از خوشحالی به هوا می پرم…قطعا خودت خوب می دانی که اگر در پیروزی ها شریک هم باشیم خوشحالی ام هزاران برابر خواهد بود.







اردشیر، فکر نمیکنی رمانتیزم عشقولانه ات یه کمی بالا رفته دوزش؟
اردشیر:
فقط یک کمی؟
شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷ | #
ار دشیر عزیزم می دانی قهر مان فو تبال پر سپو لیس نبو د قهر مان آن عاقهائی بو د ند که هیچ کدام از پر سپو لیسیها بر ایشان دست هم نز د ند کاش توی این ز مانه آن که قهر مان تو است می دانست که قهر مانش کیست ؟آن که این همه حس و عشق و انسانیت و صفا و اقعیت در ز ند گی دارد من بر ای مو فقیت آن قهر مان به هو ا خو اهم پر ید
شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷ | #