رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

…اما آن کار را نخواهم کرد

سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷
 
"I'd Do Anything for Love (But I Won't Do That)" نام آهنگ زیبایی است که جین اشتاینمن سروده و میت لوف آن را در سال ۱۹۹۳ خوانده است و همان سال هم جایزه گرمی را نیز بدست آورده است.
البته این اهنگ دو صدایی است و بعضی قسمت هایش که بیشتر به دیالوگ شبیه است خانم لورین کراسبی خوانده است.
حوصله اش را ندارم بیشتر این قطعه زیبا را معرفی کنم، فقط همین را بگویم که داستان های جالبی پشت آن است. علاوه بر شعر فوق العاده اش موزیک بی نظیری هم دارد و همیشه من را با خودش می برد به آسمان و حس پرواز می دهد. صدای گرم میت لوف هم بی تاثیر در این حس بی نظیر نیست و خلاصه اینکه خیلی آهنگ جذابی است. متاسفانه قزوین هستم و به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارم وگرنه برای دانلود آماده اش می کردم.
نکته جالب این است که در شعرش ابهام زیبایی وجود دارد و هر بیتش تقریبا از دو قسمت تشکیل شده، یکی که می گوید حاضر است هر کاری برای عشق انجام بدهد و دیگری کاری که حاضر نیست انجام بدهد. البته تا پایان آهنگ هم این ابهام باقی می ماند و مشخص نمی شود که دقیقا "اما آن کار را نخواهم کرد" به چه چیزی بر می گردد و این ابهام زیبا ترش کرده است.  جین اشتاین، شاعر این قطعه، نیز می گوید آن کاری که برای عشق نخواهم کرد در همین آهنگ مستتر است و البته در طول آن اشاره های مختصری هم می شود اما در نهایت اینکه "دقیقا" چه کاری را انجام نخواهد داد پنهان باقی می ماند. میت لوف، خواننده آهنگ، نیز در مصاحبه ای گفته است که سوال "آن چه کاری است؟" بیشترین سوالی است که از او پرسیده شده.
ولی به نظر من این سوال می تواند جواب های بی شماری داشته باشد و به شخصیت هر کسی بستگی دارد. هر کسی باید از خودش بپرسد برای داشتن یک رابطه تا کجا باید پیش برود؟ از چه چیز هایی باید بگذرد و در مقابل آن چه چیز هایی بدست می آورد؟ با داشتن آن رابطه چه شخصیتی را کسب می کند و به خود می گیرد؟ آیا چیزی از شخصیتش کم خواهد شد؟ آیا توهین را هم حاضر است تحمل کند؟ آیا اسباب بازی هم حاضر است بشود؟ آیا تو سری خور هم خواهد بود؟ شاعر می تواند منظور دیگری داشته باشد، اما برای من "آن کار را انجام نخواهم داد" به این معنی است که "خودم را کوچک نخواهم کرد" چرا که عشق اگر عشق باشد به بزرگ شدن شخصیت انسان ها منجر می شود نه به خار و حقیر شدنشان…
خیلی می توان راجع به این شعر حرف زد و از زوایای زیادی می توان نگاهش کرد، اما فعلا متن شعر را که خودم ترجمه ای آزاد کرده ام بخوانید. سر فرصت در مورد ان بیشتر خواهم نوشت، قسمت هایی که پر رنگ کرده ام بهش هایی است که خواننده زن این اهنگ می خواند و سایر بخش ها صدای میت لوف است.
 
…و هر کاری برای عشق خواهم کرد
به درون جهنم خواهم رفت و از آن بیرون خواهم آمد
هر کاری برای عشق خواهم کرد،
این حقیقت است و می دانی که هرگز به تو دروغ نمی گویم
اما هرگز حسی که الان داری را فراموش نخواهم کرد
و هر کاری برای عشق حاضرم بکنم، ولی آن کار را نخواهم کرد
هر کاری، هرکاری برای عشق می کنم ولی آن کار را نخواهم کرد
 
بعضی روز ها آسان نیست و بعضی روز ها هم سخت نیست
بعضی روز ها هرگز نمی آیند و اینها همان روزهاییست که پایانی ندارد
بعضی شب ها نفس هایت آتشین است و بعضی شب ها مثل یخ
بعضی شب ها جوری هستی که هیچ وقت ندیده ام و گمان می کنم که بعدا هم نخواهم دید
شاید بگی دیوانه شدم، آره این دیوانه وار است و واقعی
می دانم که می توانی نجاتم دهی، هیچ کس به جز تو نمی تواند نجاتم بدهد
 
تا زمانی که سیارات می چرخند، تا زمانی که ستاره ها می درخشند
تا زمانی که رویا هایت به حقیقت می پیوندند، بهتره که باور داشته باشی
که من حاضرم هرکاری برای عشق انجام دهم و تا پرده آخر این نمایش آنجا خواهم بود
 هرکاری برای عشق می کنم و با تو عهد و قراری می گذارم
اما هرگز خودم را فراموش نخواهم کرد
ولی هر کاری برای عشق انجام خواهم داد، اما آن کار را نمی کنم، نه هرگز نمی کنم
 
من هر کاری برای عشق خواهم کرد
هرکاری که تصورش را بکنی
اما فقط همین یک کار را نمی کنم
 
بعضی روز ها برای سکوت دعا می کنم، بعضی روز ها برای روح
بعضی روز ها هم فقط برای خدای سکس و درامز و راک ان رول دعا می کنم
بعضی شب ها احساسم را از دست می دهم و بعضی شب ها کنترلم را
بعضی شب ها هم خودم رو می بازم وقتی رقص صاعقه وارت را تماشا می کنم
شاید تنها هستم و این چیزی است که لیاقتش را دارم
اما به یک و تنها یک قولم وفادار می مانم
 
تا زمانی که سیاره ها می چرخند، تا زمانی که ستاره ها می درخشند
تا زمانی که دعا هایت مستجاب می شوند، بهتره که باور کنی
که من هر کاری برای عشق خواهم کرد، خودت هم خوب می دانی
من هر کاری برای عشق خواهم کرد و هیچ راه برگشتی هم نخواهد بود
اما تا مدت ها بهتر از کاری که با تو کردم را با کس دیگری نمی توانم بکنم
و هر کاری برای عشق انجام خواهم داد، هر کاری
اما آن کار را نخواهم کرد، نه آن کار را نخواهم کرد
هرکاری که تصورش را هم نمی توانی بکنی برای عشق انجام خواهم داد
اما آن یک کار را انجام نمی دهم
 
نمی توانم شب ها به تو فکر نکنم
هرکاری برای عشق انجام خواهم داد
اما آن کار را نخواهم کرد
نه، نخواهم کرد
 
[صدای دختر]
من را بیدار می کنی؟ کمکم می کنی که بالا بروم؟
من رو به اون شهر رویایی می بری؟
می تونی کاری بکنی که این هوا قدری کمتر سرد باشه؟
 
آره می توانم
آره می توانم
 
کاری می کنی که خاص باشم؟ محکم در آغوشم می گیری؟
زندگی ام را رنگی می کنی؟ از سیاه و سفید ها خسته شده ام
می توانی دنیا را برایم کمی جوان تر و سرزنده تر بکنی؟
 
آره می توانم، اوه همین حالا می توانم انجامش بدهم
 
برایم با دست هایت شعبده بازی می کنی؟
با این شن و ماسه ها می توانی برایم یک شهر زیبا بسازی؟
چیزی به من می دهی که به خانه ببرم؟
 
آره می توانم، همین حالا می توانم انجامش بدهم
 
همه خیالاتم را می توانی برایم به واقعیت تبدیل کنی؟
اگر خیلی گرمم بشود با من آب بازی می کنی؟
من رو به جا هایی می بری که تا به حال نرفته باشم؟
 
آره می تونم، اوه همین حالا می تونم انجامش بدم
 
اما می ترسم بعد از مدتی تو هم همه چیز را فراموش بکنی
مثل عشق سابقم که ناگهان پرده از رویش افتاد
و کاری کرد که در چله تابسنان یخ بکنم
تو هم مرا فراموش خواهی کرد
و به مرور زمان رنگ عوض خواهی کرد
 
این کار را نخواهم کرد، این کار را نخواهم کرد
 
من این سرزمین را می شناسم، قبلا با دوست پسر سابقم همین دور و بر ها بوده ام
ناگهان گرد و خاک به پا خواهد شد و هر دویمان را ناپدید می کند
نکنه تو هم من رو بپیچونی؟
 
نه اینکار رو نمی کنم، این کار رو نمی کنم
من هر کاری برای عشق حاضرم بکنم
اما این کار رو نمی کنم
نه این کار رو نمی کنم  

«اکنون» در شعر خیام

یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

خیام خصلتی دارد که او را از تمام حکمای قبل و بعد خود جدا می کند و آن سادگی و شیوایی زبانش است. او در تمام آثارش از رباعیات تا ریاضیات، بزرگ ترین و محکم ترین استدلال های ممکن را در ساده ترین زبان بیان می کند و خصلت آثارش این است که انسان را به فکر کردن وادار می کند.

مثال های زیادی وجود دارد که این سادگی و شیوایی را تصدیق می کند. مثلا خیام در مورد خوشبختی، که بشر همواره از تعریف آن عاجز بوده، به راحتی در چهار مصرع می گوید:

خوشبخت هر آنکه نیم نانی دارد / یا در خور خویش آشنایی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد 

به همین دلیل است که او را "حکیم" خطاب می کنند و "متفکر" می خوانندش. چون خوانندگان آثارش را مجبور به تفکر و اندیشیدن می کند و با ذهن درگیر می شود

اما چیزی که در لایه لایه های شعر خیام همیشه وجود دارد و انگار که بخشی جدا نشدنی از تفکر اوست، ستایش "اکنون" و نکوهش گذشته و آینده است. من فکر می کنم دلیل همه موفقیت ها و جاودانگی عمر خیام تنها به این باز می گردد که تا زمان او هیچ انسان دیگری تا این حد به "اکنون" توجهی نداشته و البته بعد از او هم قرن ها طول کشید تا در کشور های صنعتی به اهمیت اکنون پی بردند و به قول عطار "فرزند زمان خویشتن" شدند و هر پیشرفتی که بعد از قرن نوزدهم بوجود آمده زاییده توجه انسان ها به مهمترین زمان زندگیشان یعنی "اکنون" بوده است و عمر خیام این زمان مهم را در هشتصد سال پیش متوجه شده بود و زندگی و اشعار و آثارش را بر پایه همین "اکنون" به پیش می برد و مانند یک حکیم سوسیالیست و مصلح اجتماعی سعی داشت تا همگان را متوجه این زمان مهم بکند و با استفاده از زبان شیوا و بیان ساده اش بسیار هم موفق بوده است. مثلا در جایی از رباعیاتش می گوید

چون عهده نمی شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بنور ماه ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را 

یا در جایی دیگر بیان می کند که کل مقصود و هدف زندگی این است که انسان از حیاتش لذت ببرد و خوش باشد و لازمه آن فراموش کردن اتفاقات گذشته و دلبستن به "اکنون" است

با باده نشین که ملک محمود این است / وز چنگ شنو که لحن داوود این است

از آمده و رفته دگر یاد مکن / حالی خوش باش زانکه مقصود این است 

گاهی اوقات هم بر عقاید پوسیده ما تازیانه می زند و سختی کشیدن در "اکنون" به امید لذت بردن در فردا را به سخره می گیرد

گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است 

خیام به روشنی بیان می کند که زندگانی در ذات خود آنقدر زیبایی ها و لذت ها دارد که حیف است آن را به انتظار کشیدن و غصه خوردن حرام کنیم. حتی در قسمتی از اشعارش به پوچی دنیا اشاره می کند و می گوید که باید زندگی را رها کرد و از آن لذت برد

بر لوح نشان بودنی ها بوده است / پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است

در روز ازل هرآنچه باید دادست / غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است 

و البته این "اکنون" آنقدر لذت بخش و با ارزش است که باید قدر آن را دانست. مانند بهار است که باید در وقتش درکش کرد و چون از آن بگذرد خوشی آن هم می رود

  بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

خیام فقط گذشته را نکوهش نمی کند بلکه به آینده هم می تازد و فریاد می زند که دم را غنیمت بشماریم و آنان که "اکنون" را از فدای فردا می کنند را بی خرد می داند:

امروز تو را دسترس فردا نیست / و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست / کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست

و می گوید حال که عمر ما با سرعت به جلو می رود بهتر است از لحظه لحظه اش لذت ببریم و خودمان را گرفتار چیز های بی ارزش نکنیم تا پشیمان نشویم:

این قافله عمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب می گذرد

باز هم در نکوهش فردا می گوید:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر کهن در گذریم / با هفت هزار سالگان سر به سریم

و بی وفایی روزگار را بزرگترین دلیل برای ارزشمند بودن "اکون" می داند:

بر خیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران

و آنانی را که نشسته اند و در "اکنون" برای فردایشان نقشه می کشند را مسخره می کند و می گوید:

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

شاید بتوان همه این ابیاتی که خیام در ستایش "اکنون" سروده را در این رباعی خلاصه کرد:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن / فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

پسرك و اسباب بازي اش

شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷
 
…ناگهان چهره پسرك دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازي اش افتاد و آن را تكه تكه كرد و به كناري انداخت. روز بعد وقتي در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و ياد عروسك تكه تكه شده اش افتاد و شروع كرد به گريه كردن و صدا كردن مادرش…
 
پسرك گريه مي كرد. پاهايش را به زمين مي كوبيد و گاهي هم موهاي خودش را مي كشيد. پسرك گريه مي كرد و مادرش را كلافه كرده بود. او سرگرمي اش را از دست داده بود صداي گريه اش لحظه به لحظه مادرش را كلافه تر مي كرد.
 
مادر براي اينكه صداي گريه بچه اش را سريع تر خفه كند، تلفن را برداشت و با اسباب بازي فروشي تماس گرفت. از ناله هاي پسرش گفت. از اينكه او بدون اسباب بازي اش غير قابل تحمل تر از قبل شده است. از طرف پسرك براي بار هزارم قول داد تا اين عروسك وصله پينه شده را ديگر پاره نمي كند.
 
گريه پسرك ديگر تمام شده بود و لبخند جاي آن را گرفته بود. مادر برايش عروسك گرفته بود و او خوشحال و خندان بالا و پايين مي پريد.
 
چند روز بعد ناگهان چهره پسرك دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازي اش افتاد و آن را تكه تكه كرد و به كناري انداخت. روز بعد وقتي در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و ياد عروسك تكه تكه شده اش افتاد و شروع كرد به گريه كردن و صدا كردن مادرش… 

قهرمان باشيم و قهرمان بمانيم

پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۷
 
مصطفي دنيزلي يكي از بهترين انسان هايي بوده كه تا الان شناخته ام. با او يكبار بيشتر برخورد نداشتم، براي قرار ملاقاتي به هتل المپيك رفته بودم و در لابي هتل منتظر نشسته بودم كه ديدم دارد از پله ها پايين مي آيد. ناخودآگاه با ديدنش لبخند زدم و او هم با لبخند جوابم را داد. نزديك تر كه شد، به احترامش از جا بلند شدم و او هم وقتي بلند شدن من را ديد به طرفم آمد و دستش را بلند كرد و با هم دست داديم. گفتم:«سلام آقا مصطفي» با لهجه تركي و به زبان فارسي سلامم را جواب داد و رفت. همين. فقط چند ثانيه او را ديده ام اما براي شناختن و دوست داشتن يك نفر لازم نيست كه او را سالها ببيني و مدت ها با او صحبت بكني. فقط كافي است او و شخصيتش را درك كني. 
 
 مدتي بعد از اين ملاقات كوتاه اتفاقي افتاد كه باعث شد من بزرگترين درس زندگي ام را از مصطفي دنيزلي بگيرم. هفته هاي پاياني ليگ برتر فوتبال ايران بود و قرار بود پاس تهران، كه مصطفي دنيزلي سرمربي اش بود، در شهر اصفهان به مصاف تيم ذوب آهن اصفهان برود. مديرعامل باشگاه پاس حقوق محمد نصرتي را كامل پرداخت نكرده بود و همين باعث بحث و جدلي بين نصرتي و باشگاه پاس شده بود و ظاهرا در اين بحث ها توهيني هم به محمد نصرتي شده بود كه به گوش مصطفي دنيزلي رسيده بود. در حالي كه پاس اگر ذوب آهن را مي برد قهرمان فوتبال ايران مي شد، مصطفي دنيزلي در يك حركت غير منتظره اعلام كرد در دفاع از شخصيت خودش و بازيكن تيمش با تيم پاس به اصفهان نمي رود. نرفتن دنيزلي به اصفهان منجر به باخت سه بر صفر تيمش در مقابل ذوب آهن و از دست رفتن قهرماني شد و از آن طرف استقلال تهران توانست از اين موقعيت استفاده كند و قهرماني را از چنگ پاس در بياورد و به سكوي اول ليگ ايران تكيه كند.
 
بعد از پايان ليگ مصطفي دنيزلي در مصاحبه با يكي از روزنامه ها با اين پرسش مواجه شد:«پشيمان نيستيد كه با پاس به اصفهان نرفتيد و قهرماني را از دست داديد؟» پاسخ دنيزلي ۵۸ ساله به اين سوال تاثير گذارترين درسي است كه در زندگي ام گرفته ام. او جواب داد:«به هيچ وجه پشيمان نيستم، بدست آوردن قهرماني هرچند بسيار لذت بخش است اما هرگز اينقدر ارزش ندارد كه به خاطرش از شخصيتمان بگذريم و اجازه بدهيم كه به ما توهين كنند. مي توانيم باز هم تلاش كنيم تا قهرماني را در فرصت هاي آينده بدست آوريم ولي هرگز نمي توان شخصيت خورد شده را بازسازي كرد. رفتن من به اصفهان مترادف بود با خورد شدن شخصيت خودم و بازيكن تيمم»
 
دنيزلي فصل بعد از آن را در تيم پرسپوليس تهران گذراند و مافياي پشت پرده فوتبال ما او را از دو قهرماني در جام حذفي دور كرد و در ليگ هم نتوانست قهرمان شود و بعد از آن به كشور خودش، تركيه، بازگشت. اما او هرچند كه هيچ مدال طلايي به گردنش آويزان نشد و با هيچ جامي در استاديوم آزادي دور افتخار نزد، اما قهرمان شد. او نشان داد كه چه شخصيت بزرگي دارد. او به همه ما ياد داد كه قهرماني به آن جامي كه بالاي سر مي رود نيست، بلكه قهرماني به داشتن شخصيت بزرگ است. قهرماني به اين است كه نگذاريم هر تازه به دوران رسيده اي به ما توهين كند و از ما سو استفاده كند. قهرماني به اين است كه عاشق باشيم و معشوق، قهرماني به اين است كه بزرگ باشيم و با شخصيت و نگذاريم با ما مثل يك عروسك رفتار كنند كه گريه هاي يك بچه لوس را پايان مي بخشد. دنيزلي به ما ياد داد كه اسباب بازي نباشيم، انسان باشيم و تا ابد قهرمان بمانيم.   

سیزده نکته مهم زندگی و عشق از زبان گابریل گارسیا مارکز

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۷
 
یک: دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
دو: هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشک های تو نمی شود.
سه: اگر کسی را آنگونه که تو را دوست دارد دوست نداری، به این معنا نیست که او را با تمام وجودت دوست نداری.
چهار: دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
پنج: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
شش: هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هرکسی ممکن است عاشق لبخند تو بشود.
هفت: تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هشت: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران!
نه: شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.
ده: به چیزی که گذشته غم مخور، به چیزی که پس از آن آمده لبخند بزن.
یازده: همیشه افرادی هستند که تو را می آزاراند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن. فقط مواظب باش به کسی که تو را دو بار آزرده اعتماد نکنی.
دوازده: خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
سیزده: زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیز ها وقتی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش را نداری. 
صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

خرداد ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« اردیبهشت   تیر »
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale