عشق است و بس
من هم آنجا بودم. با صد و بیست هزار قلب دیگر یصکدا و هم نفس. من هم آنجا بودم ولی آن مستطیل سبز و آن ۲۲ بازیکنی که رویش می دویدند و آن توپی که می چرخید برایم چیزی بیشتر از آنی بود که ظاهرش نمایش می داد. من در آن زمین عشقم را به مزایده گذاشته بودم. عشقم را گذاشته بودم وسط و فریاد کشیدم که همه دارایی من این است. روی آن می خواهم قمار کنم. حریفم خندید و گفت: همین؟ گفتم آره همین.
با تمسخر من را روی میز نشاند و کارت ها را پخش کرد. من را از پیش باخته می دانست. چشم هایش می خواندم که می گفت: عجب دیوانه ای، دار و ندارش همین قلب مچاله شده است! ولی من مطمئن بودم. می دانستم که قلبم معجزه می کند. به همه عظمت عشقی که به تو دارم قسم می خورم. یک لحظه، حتی به اندازه یک نفس که فرو می رود هم شک نکردم که ممکن است چیزی به جز قهرمان شدن عاشق بی شش امتیاز رخ دهد.
دقیقه نود بود. به آسمان نگاه کردم. به ابرهایی نگاه کردم که احتمالا دقایقی قبل از آنکه به بالای سر من برسند، بر فراز قامت رعنای تو عبور کرده بودند. به نسیمی که می وزید گوش سپردم، از او پرسیدم:«چون است حال بستان / ای باد نوبهاری؟» و آنها به من خبر دادند که تو هم گوش به رادیو داری و منتظر نتیجه قمار عاشقانه من هستی. ایستادم. در ورزشگاه همهمه عجیبی بود. اسمت را بلند فریاد کشیدم. فریادم را تا جایی که نفسم اجازه می داد ادامه دادم بعد از آن نگاهم را منتظر حضور کمک داور کردم که می خواست وقت تلف شده را اعلام کند. ۷ دقیقه. انتظار داشتم که پنج دقیقه باشد. پنج، همان عدد مقدسی که گواهی از عشق ما می دهد! اما داور گفت هفت دقیقه. توی ذوقم خورد. ولی گفتم عیب ندارد. دلم را به این خوش کردم که دو دقیقه بیشتر وقت برای حمله است. همه عشقم را متمرکز کردم و سعی کردم تمام زمین فوتبال را در نگاهم جای بدهم. سرم را برگرداندم و ساعت را دیدم: ۹۰+۵ ! وقتش بود. اگر معجزه ای قرار بود رخ بدهد هیچ زمانی زیبا تر از این نبود که نود و پنج دقیقه از بازی گذشته باشد و وارد دقیقه نود و ششم بشویم. ثانیه ها را می شمردم. نباید ساعت نود و شش دقیقه را تمام می کرد. زمان گل باید کسری از ۹۰+۵ می بود. نیمکت نشینان تیم رقیب داشتند مهیایی دور قهرمانی و جشن و شادی می شدند که ناگهان ساعت روی ۹۰+۵ ایستاد. همه چیز کند می رفت و هیچ صدایی را نمی شنیدم. یک توپ به ناخدای ما کریم باقری رسید، او هم فرستاد برای سپهر حیدری که من فراموش کرده بودم هیچ کس شایسته تر از او برای تکمیل معجزه نیست و ناگهان: معجزه
ناگهان سرعت بازی به روند عادی خود برگشت. سکوتی که من تجربه اش کردم تمام شد و فریاد صد و بیست هزار نفری ما آغاز شد. اشک ریختم. اشک ریختم و اشک ریختم. عشق تو معجزه کرد. عشق تو عاشق بی شش امتیاز را قهرمان کرد. عشق تو کاری کرد که صد و بیست هزار نفر یکصدا فریاد بکشند: شش امتیاز کم بشه، باز هم قهرمان میشه
یک دقیقه بعد، قاضی میدان سوت پایان مسابقه را زد. کاش خودت انجا بودی و معجزه عشقت را می دیدی. شاید اگر بودی بیشتر به خودت می بالیدی که قادر هستی چنین شور و عشقی را ایجاد کنی. امروز بیشتر از سی میلیون پرسپولیسی مدیون تو هستند و شاید هیچ کدامشان هم خبر از این دین نداشته باشند.
زیبای من؛ از امروز زندگی من روند هیجان انگیز تری پیدا کرده است. معجزه عشقت را از نزدیک دیدم و بیشتر دیوانه ات شده ام. قمار زندگی ام را با برگ آسی که تو در دستم گذاشتی برده ام و پیروزی ام را با سی میلیون نفر دیگر تقسیم کرده ام.
با چشمان خودم، یک عاشق چون خودم را دیدم و از او چیز های بسیاری آموختم. از پرسپولیس آموختم که مهم نیست شش امتیاز کم بشود، اگر عاشق باشی می توانی قهرمان بشوی. از پرسپولیس یاد گرفتم، مهم نیست که دقیقه نود و پنج باشد. اگر عاشق باشی می توانی گل بزنی. از پرسپولیس یاد گرفتم که مهم نیست تو را با همان چوبی برانند که بقیه را، اگر عاشق باشی دوام می آوری. از پرسپولیس یاد گرفتم که مهم نیست اگر اشتباهات دیگران شش امتیازی را که با زحمت بدست آورده ای از تو بگیرد و معشوقت را از تو دور کند، اگر عاشق باشی فراقش را به راحتی تحمل می کنی و در سی و چهارمین و آخرین بازی، و در آخرین دقیقه از بازی ناگهان لب هایت را قفل شده بر روی لب های معشوق و جام قهرمانی می بینی. آری نازگل زیبا و مهربان من، معجزه حقیقت دارد. من امروز و با چشم های خودم آن را به نظاره نشستم. تو هم حرف عاشقت را، که تمام دارایی اش یک قلب پر از عشق است بپذیر و ایمان بیاور که معجزه ها واقعی هستند. خودت را دست کم نگیر، سعی نکن چیزی نشان بدهی که نیستی…
گفتنی ها در باره این بازی بسیار است و همه اش را خواهم نوشت. اما فعلا می خواهم از تو اجازه بگیرم و برای اولین بار در تمام طول مدتی که عاشق تو بوده ام روی سخنم را از تو برگردانم و درود های بی پایانم را نثار دوستان در ظاهر غریبه و در باطن آشنایی بکنم که با نوشته های اخیر من عشق هایشان را به من گره زدند و یکصدا برای پیروزی قلب عاشقم در این قمار هیجان انگیز دعا کردند. کامنت هایتان در پای مطالب وبلاگ خودم و همینطور کامنت های وبلاگ پدر مهربانم، تورج عاطف، برای من یک دنیا امید و انگیزه و ایمان بود. مرسی که کنارم بودید و عشقتان را نصیبم کردید. همه تان را دوست دارم.
پی نوشت: در همین زمینه وبلاگ تورج عاطف را بخوانید
پست شده توسط اردشیر طیبی |







عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
و ر نه گوی عشق نتو ان ز د به چو گان هوس
ار دشیر عزیزم
پسر عاشق من
تو پ عشق بو د که تو ر در و از ه را در دقیقه ۹۵.۵۵ بو سه ز د
یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ | #
man azat mamnoonam ke be stadium rafty va jaye mano khaali kardi…mamnoon
یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ | #
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
عشق کار پهلوان است، ای پسر
اردشير:
مرسي رويا جان. فوق العاده زيبا بود. نمي توانم حس خوشايندم را توصيف كنم
دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ | #