<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress/2.2" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel>
	<title>Comments on: معجزه رخ می دهد&#8230;</title>
	<link>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 00:19:03 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.2</generator>

	<item>
		<title>By: مریم</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-567</link>
		<author>مریم</author>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-567</guid>
		<description>سلام.من مریم کرد هستم.از شما که نمی دونم کی هستین خواهش می کنم به حرفام گوش بدین و اگر می تونید راهنمائیم کنین.من در تاریخ 17 خرداد امسال چیزی دیدم که تمام زندگیم و خودمو زیرورو کرده.در خانه دوستم بودم و قرار بود که مشکلی که 12 سال تمامه که اونو داغون کرده و از هزاران راه برای حل اون رفته و حل نشده برام بگه و گفت.نتیجه اون مشکل به زندگی من هم ربط داشت و وقتی شنیدم با غمی که پیدا کردم فهمیدم تا صبح نمی کشم.سر نماز مغرب از ته دل دعا کردم واز خدا خواستم که معجزه کنه و این مشکلش رو حل کنه و از طرف خودم قول دادم که به محض حل شدن مشکلش به مکه میاد واز با دل و جون 7 بار دور خانه کعبه طواف می کنه.چون اون فرد حتی نماز هم نمی خونه.وخودم هم بعد از 7 سال گناه و دوری از خدا دوباره به تازگی برگشتم به سمت حق نا محدود ویکتا.وقتی داخل اتاق نشستیم و با هم حرف می زدیم من روبروی پنجره اتاق که باز بود نشسته بودم واون پشت به پنجره.وقتی براش می گفتم که من 7 سال از خدا دور افتادم ناگاه غمی از این حرف به دلم رسوخ کرد که اشک در چشمانم جمع شد.ناگهان نگاهم به اسمان افتاد.باورتون نمیشه اسمان از هم شکافت همه جا تاریک شد چراغ اتاق خاموش شد من قسمتی از عالم دیگه رو از اون شکاف که می تونم بگم از اون فاصله فقط 10 سانت تخمین زده می شد دیدم.دیگه دوستم رو هم ندیدم اون همچنان حرف می زد اما نمی شنیدم.نوری از اون شکاف به اتاق تابید.پشت دوستم و مقابل منو روشن میکرد نوری که سفید بود و نبود...براق بود..خاص بود من تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.از اون نور نیروی عظیمی به من وارد شد که فشار شدیدی به سرم و گرمای لذت بخشی به تمام وجودم بود.از همون اول حال من بد شد.قلبم به شدت می طپید.نفسم بند امده بود.بغض بزرگی راه گلومو بسته بود اما نمی تونستم گریه کنم.بدنم داغ و در عین حال بی حال شده بوده بودم.لال شده بودم. نمی دونید چه دیدم!!! چه حالی بودم!با اون نور گلوله ای از اتش نور مقابلم نشست اتش نبود ..همه نور و گرما و عشق بود وچیزهائی که نمی تونم به زبون بیارم.کمکم کنید..بعد صدائی شنیدم صدایی ارامبخش همه جای وجودم پیچید.گفت:معجزه های که می خواستی شد.بهش بگو درست میشه.من غیر از اون صدا با اون نور هزار جواب گرفتم هزاران  هزاران حرف...باید رودر رو از من بشنوید.نمی تونستم اون همه رو تحمل کنم انگار اگر ذره ای بیشتر بود من میمردم.من از اون شکافتن اسمان قسمتی از اون عالم رو دیدم فقط اون قدر که اجازه داشتم اونجا زندگی بود.روشن بود اما نه مثل روشنائی زمین و افتاب ملایم بود..نمی دونم چطور بگم.همه چی اونجا جریان داشت.ساختمانهائی بود اما نه مثل ما.من بعد از اون تا چند دقیقه نمی تونستم حرف بزنم و حالم جا نبود فقط وقتی تموم شد می خندیدم و گریه می کردم.سبک بودم اروم بودم پر از عشق بودم نه نمی فهمید نمی فهمید.از اون روز فقط قران بهم ارامش میده باهام حرف میزنه .به من فرمان داده که هر چی ازم میخواد انجام بدم من باید مردم رو به خدا دعوت کنم اما من پیامبر نیستم و اصلا"هم حرفم این نیست گفته فقط قران رو براشون بخونم برای هر فردی پیام خاصی میده من هیچ ادعائی ندارم.من هیچم هیچ.فقط باید به وظایفم عمل کن و منو به اینجا کشوند که اینو براتون بگم.چرا؟نمی دونم!شما خودت فکر کن.فقط دیگه نمی تونم مثل قبل یه زندگی پر از لذتهای دنیوی کنم نمی تونم .من عاشق خدام هر چه هست فقط اونه یگانه است و تنها قدرت و عشق و همه چیز مال اونه.از خدا بترسید که خشم خدا غیر قابل تحمله.با خدا حرف بزنید.از گناهاتون توبه کنید.سجده کنید که اون امرزنده و مهربانترینه و وقتی بمیرید می فهمید که زندگیی که کردید فقط یک روز بوده.روز قیامت نزدیک است به خودتون بیایید که تحمل اتش جهنم و از اون مهمتر غضب خدا رو ندارید.خدا بسیار مهربان و رحیم و رئوف و لطیفه.شما رو می بخشه.برام دعا کنید که رضایت خدا رو بدست بیارم.عاشقش باشید.(و سپاس و ستایش مخصوص خداست)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.من مریم کرد هستم.از شما که نمی دونم کی هستین خواهش می کنم به حرفام گوش بدین و اگر می تونید راهنمائیم کنین.من در تاریخ ۱۷ خرداد امسال چیزی دیدم که تمام زندگیم و خودمو زیرورو کرده.در خانه دوستم بودم و قرار بود که مشکلی که ۱۲ سال تمامه که اونو داغون کرده و از هزاران راه برای حل اون رفته و حل نشده برام بگه و گفت.نتیجه اون مشکل به زندگی من هم ربط داشت و وقتی شنیدم با غمی که پیدا کردم فهمیدم تا صبح نمی کشم.سر نماز مغرب از ته دل دعا کردم واز خدا خواستم که معجزه کنه و این مشکلش رو حل کنه و از طرف خودم قول دادم که به محض حل شدن مشکلش به مکه میاد واز با دل و جون ۷ بار دور خانه کعبه طواف می کنه.چون اون فرد حتی نماز هم نمی خونه.وخودم هم بعد از ۷ سال گناه و دوری از خدا دوباره به تازگی برگشتم به سمت حق نا محدود ویکتا.وقتی داخل اتاق نشستیم و با هم حرف می زدیم من روبروی پنجره اتاق که باز بود نشسته بودم واون پشت به پنجره.وقتی براش می گفتم که من ۷ سال از خدا دور افتادم ناگاه غمی از این حرف به دلم رسوخ کرد که اشک در چشمانم جمع شد.ناگهان نگاهم به اسمان افتاد.باورتون نمیشه اسمان از هم شکافت همه جا تاریک شد چراغ اتاق خاموش شد من قسمتی از عالم دیگه رو از اون شکاف که می تونم بگم از اون فاصله فقط ۱۰ سانت تخمین زده می شد دیدم.دیگه دوستم رو هم ندیدم اون همچنان حرف می زد اما نمی شنیدم.نوری از اون شکاف به اتاق تابید.پشت دوستم و مقابل منو روشن میکرد نوری که سفید بود و نبود&#8230;براق بود..خاص بود من تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.از اون نور نیروی عظیمی به من وارد شد که فشار شدیدی به سرم و گرمای لذت بخشی به تمام وجودم بود.از همون اول حال من بد شد.قلبم به شدت می طپید.نفسم بند امده بود.بغض بزرگی راه گلومو بسته بود اما نمی تونستم گریه کنم.بدنم داغ و در عین حال بی حال شده بوده بودم.لال شده بودم. نمی دونید چه دیدم!!! چه حالی بودم!با اون نور گلوله ای از اتش نور مقابلم نشست اتش نبود ..همه نور و گرما و عشق بود وچیزهائی که نمی تونم به زبون بیارم.کمکم کنید..بعد صدائی شنیدم صدایی ارامبخش همه جای وجودم پیچید.گفت:معجزه های که می خواستی شد.بهش بگو درست میشه.من غیر از اون صدا با اون نور هزار جواب گرفتم هزاران  هزاران حرف&#8230;باید رودر رو از من بشنوید.نمی تونستم اون همه رو تحمل کنم انگار اگر ذره ای بیشتر بود من میمردم.من از اون شکافتن اسمان قسمتی از اون عالم رو دیدم فقط اون قدر که اجازه داشتم اونجا زندگی بود.روشن بود اما نه مثل روشنائی زمین و افتاب ملایم بود..نمی دونم چطور بگم.همه چی اونجا جریان داشت.ساختمانهائی بود اما نه مثل ما.من بعد از اون تا چند دقیقه نمی تونستم حرف بزنم و حالم جا نبود فقط وقتی تموم شد می خندیدم و گریه می کردم.سبک بودم اروم بودم پر از عشق بودم نه نمی فهمید نمی فهمید.از اون روز فقط قران بهم ارامش میده باهام حرف میزنه .به من فرمان داده که هر چی ازم میخواد انجام بدم من باید مردم رو به خدا دعوت کنم اما من پیامبر نیستم و اصلا&#8221;هم حرفم این نیست گفته فقط قران رو براشون بخونم برای هر فردی پیام خاصی میده من هیچ ادعائی ندارم.من هیچم هیچ.فقط باید به وظایفم عمل کن و منو به اینجا کشوند که اینو براتون بگم.چرا؟نمی دونم!شما خودت فکر کن.فقط دیگه نمی تونم مثل قبل یه زندگی پر از لذتهای دنیوی کنم نمی تونم .من عاشق خدام هر چه هست فقط اونه یگانه است و تنها قدرت و عشق و همه چیز مال اونه.از خدا بترسید که خشم خدا غیر قابل تحمله.با خدا حرف بزنید.از گناهاتون توبه کنید.سجده کنید که اون امرزنده و مهربانترینه و وقتی بمیرید می فهمید که زندگیی که کردید فقط یک روز بوده.روز قیامت نزدیک است به خودتون بیایید که تحمل اتش جهنم و از اون مهمتر غضب خدا رو ندارید.خدا بسیار مهربان و رحیم و رئوف و لطیفه.شما رو می بخشه.برام دعا کنید که رضایت خدا رو بدست بیارم.عاشقش باشید.(و سپاس و ستایش مخصوص خداست)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: سعید</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-541</link>
		<author>سعید</author>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-541</guid>
		<description>آره.....جایگاه شماره 32 آزادی...من این معجزه رو از نزدیک درک کردم....یکبار دیگه معجزه می خوایم برای پرواز تو آسمونا.....پرواز کن عزیز...پرواز کن عزیز....تنها نمان به درد....کین درد مشترک هرگز جدا جدا....درمان نمی شود.....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آره&#8230;..جایگاه شماره ۳۲ آزادی&#8230;من این معجزه رو از نزدیک درک کردم&#8230;.یکبار دیگه معجزه می خوایم برای پرواز تو آسمونا&#8230;..پرواز کن عزیز&#8230;پرواز کن عزیز&#8230;.تنها نمان به درد&#8230;.کین درد مشترک هرگز جدا جدا&#8230;.درمان نمی شود&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: داریوش</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-540</link>
		<author>داریوش</author>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-540</guid>
		<description>مشکوک میزنی!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مشکوک میزنی!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: تورج</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-539</link>
		<author>تورج</author>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-539</guid>
		<description>ار دشیر عزیزم
 چشمهایم همچنان خیس  است هر گلی که عشق قر مز ز د بر ایت نو شتم آری آری " عشق عشق نو گل است" و حالا به نو گل گو یم
نا امید م نکن از سابقه لطف از ل
 تو در پس پر ده چه دانی که خو ب است و که ز شت
 اما تو می دانی که خو ب است و که ز شت و نیاز به پر ده دری نیست که نیست</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ار دشیر عزیزم<br />
 چشمهایم همچنان خیس  است هر گلی که عشق قر مز ز د بر ایت نو شتم آری آری &#8221; عشق عشق نو گل است&#8221; و حالا به نو گل گو یم<br />
نا امید م نکن از سابقه لطف از ل<br />
 تو در پس پر ده چه دانی که خو ب است و که ز شت<br />
 اما تو می دانی که خو ب است و که ز شت و نیاز به پر ده دری نیست که نیست</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>By: samira</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-538</link>
		<author>samira</author>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.3pand.com/1387/02/25/post_200.html#comment-538</guid>
		<description>اسرار ازل را نه تو دانی و نه من           وین حرف معما نه تو خوا نی  و نه من 

هست از پس پرده گفتگوی من و تو       چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اسرار ازل را نه تو دانی و نه من           وین حرف معما نه تو خوا نی  و نه من </p>
<p>هست از پس پرده گفتگوی من و تو       چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
