رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

ای آفتاب پاک اندیش…

دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

 راست می گویی، این صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی است که هرچقدر هم دور باشند نزدیک اند. آنقدر نزدیک که انگار درون سینه ام حسش می کنم. آنقدر نزدیک که انگار با هر ضربان قلبم به درون رگ هایم به حرکت در می آید و زندگی دوباره را ناشی می شود و سینه ام را پر نور می کند. آنقدر پر نور که گاهی آفتاب هم در برابرش کم می آورد و شرم می کند از تابیدن خویش و غروب می کند از شرم، ولی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. تو یک صبح پر امید هستی به وسعت همین لحظه ای که در آنیم. لحظه ای که دیروز و فردا ندارد و همه ابدیتش در همین زمان گسترده شده است. تو مثل صبح، سرشار از صداقتی. آه نه… صبح هم بر صداقت تو رشک می برد. تو مثل هیچ کس نیستی و هیچ چیز مثل تو نیست. بی نظیری و بی مانند. عجب تلاش بیهوده ای کردم برای تشبیه کردنت. 

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه ای از عشق باز می دارد؟

کدام فتنه بی رحم، عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم؟

شب آفتاب ندارد

و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی، جاودانه تاریک است

تو در صبوری من

اشتیاق کشتن خویش

و انهدام وجود مرا نمی بینی

منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه ای از عشق باز می دارد؟

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو وگریز از خویش؟

به سوی عشق بیا

وارهان دل از تشویش  

پی نوشت: شاعر این عاشقانه زیبا، حمید مصدق است. 

۱ نظر »

  1. samira گفت

    گریز و درد
    رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
    راهی بجز گریز برایم نمانده بود
    این عشق آتشین پر از درد بی امید
    در وادی گناه و جنونم کشانده بود
    رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
    با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
    رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
    رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
    رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
    بیرون فتاده بود یکباره راز ما
    رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی
    رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
    فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
    من از دو چشم روشن و گریان گریختم
    از خنده های وحشی طوفان گریختم
    از بستر وصال به آغوش سر هجر
    آزرده از ملامت وجدان گریختم
    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
    دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
    می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
    مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
    روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
    در دامن سکوت بتلخی گریستم
    نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
    دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

    سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ | #

نظر دهید

:mrgreen: :neutral: :twisted: :shock: :smile: :???: :cool: :evil: :grin: :oops: :razz: :roll: :wink: :cry: :eek: :lol: :mad: :sad:

RSS برای این نظر ها. | لینک دنبالک

تبلیغات

تقویم

اردیبهشت ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« فروردین   خرداد »
 ۱۲۳۴۵۶
۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳
۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰
۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷
۲۸۲۹۳۰۳۱  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale