سعدی خوانی شبانه
دیروز غزلیاتم سعدی ام را به دوستی هدیه دادم. آدمی که به قول خودش با شعر و شاعری ارتباط بر قرار نمی کرد یک بیت از سعدی را خواند و شیفته شد و حس کردم اگر همان موقع سعدی را به او ندهم شاید این فرصت از دست برود و باز هم تبدیل به همان آدم بی ذوق قدیم بشود، پس درنگ نکردم و کتابی که دوستش داشتم را به او دادم.
خلاء غزلیات سعدی برایم غیر قابل تحمل بود و زیاد نتوانستم بدون سعدی دوام بیاورم، رفتم و یک کلیات سعدی به تصحیح محمد علی فروغی خریدم. دوری چند ساعته ام از سعدی انگار اشتیاقم را بیشتر کرده بود و دیوانه وار تشنه غزل هایش بودم، همین شد که دیشب را با سعدی به صبح رساندم و او مسیح وار با انرژی اشعارش بدن بی جانم را نهیب می زد و زنده می کرد.
شب نشینی و هم آغوشی با این شاعر دیوانه و عاشق آنقدر لذت بخش بود که وصف نمی آید. از آن دسته احساسات است که فقط باید تجربه کرد. از بین آن همه غزل زیبا که هرکدام برای خود دنیایی داشتند و سخن های فراوان می گفتند، این غزل من را به اوج رساند، گفتم با شما در آن شریک شوم:
ماه رویا روی خوب از من متاب
بی خطا کشتن چه میبینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم تر
نیمهای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن میگوید و دل میبرد
و او نمک میریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
خوی به دامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامهات بوی گلاب
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب







من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان
__________________
دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند
عاقل مباش که حسرت دیوانگان خوری
یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷ | #
سلام اردشیر درخشش ابدی یک ذهن پاک رویای آریایی، سیزده بدرت به اندازه سیزده تا احمدی نژاد آریایی مبارک.
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۷ | #
با سعدی ارتباط برقرار نمی کنم.
بعد بیا شعرت رو با ما شریک شو! کو لیاقت!!
اردشیر:
اگه فکر کردی بیای و بگی که با سعدی ارتباط برقرار نمی کنی بعدش من بهت یه غزلیات سعدی میدم کور خوندی! :))
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۷ | #
اولتر میخواهم ازاین سایت که واقعا توانسته مانند ترازوی عدالت محاکم عمل کند خیلی ممنونم وازانعده همزبان های ایرانی ام که ازبرادران وخواهران افغان شان به دفاع بر میخزند هم جهانی ممنون وسپاس . ایران کشوریست که دراسیا حیثیت یک پشتیبان مسلمانان دنیا را بخود گرفته وحامی جهان اسلام میباشد وازمردم ایران که چه درتاریخ وچه درحال مهمان دوست ومهمان پزیر یاد میکنند نیز شکی نیست ویک واقعیت عینی است . پیرامون موضوع تجاوز چهار افغانی به یک دختر ایرانی اگر واقعیت باشد من به صفت یک افغان ازین امر متاثر میباشم وبه این چند تا ولگرد فقط از دیار دور نفرین ولعنت میفرستم . اما دردم ازین است که گاهی توسط بعضی ایرانی های که درین سایت چیزهای دور ازواقعیت همراه با توهین های که دروصف بشر نامیمون است میخوانیم فکر میکنم دردنیای که ما زنده گی داریم ایا باید همیشه درد هایمان را بنام ایرانی وافغانی جدا جدا احساس کنیم یا اینکه بنام همزبان همکیش هم مرز هم دیار بهم نزدیک شویم وباهم دردمان را قسمت کنیم . امروز دنیای غرب واحد پولی شانرا یکی ساختند مرزی را بنام فرانسه ویا جرمنی ویا هالند به رسمیت نمی شناسند وبخود نام اروپایی ی نژاد را میدهند اما من وتو هنوز به قصه افغانی وایرانی مانده ایم . فقط ازانعده کسانیکه به ملت افغان توهین میکنند میگم یکبار بخود بیاید تا بدانید که چهارتا نماینده یک ملت نیست واگر شما چند تا افغانی مهاجر که ازمجبوریت بشما پناه اورده اند دردشت وبیابان تان می کشید این رسم وآئین مردانگی نیست چرا همرای اسیر پهلوانی کردن نشانه غیرت نیست واسیر دست وپاه بسته بجز دیدگان بی امید چیزی ندارد و با قهرمانان اذربایجانی تان را بگوید کشتن افغان های مهاجر برایتان افتخار ندارد ورنه دردیار ما اگر چنین قهرمانی های میکردیم امروز درکشور ما ایرانهای هستند که ازادانه رفت وامد دارند اما ما فقط وفقط به دیده مهمان مینگریم واین رسم وآئین افغان ها است که مهمان همزبان شانرا را درخانه خود درخاک خود ودردیار خد بنام قهرمانی نمی کشند
جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ | #