زنده باد اعلمی، زنده باد عاشقی…
عشقی که عنصر شجاعت در او وجود نداشته باشد یک خلا بسیار چشم گیر و بزرگ را همواره با خود حمل خواهد کرد. من همیشه عاشق آدم های شجاع بوده ام و از تماشایشان لذت برده ام و شنیدن صدایشان برایم همواره دلنشین بوده است.
نمونه بارزش اکبر اعلمی، نماینده مردم تبریز در مجلس، است. همه نمایندگانی که در طی صد سال اخیر به مجلس راه پیدا کرده اند مدعی بوده اند و لاف عاشقی زده اند اما اگر معیار عاشقی را تنها بر اساس شجاعت بگذاریم خواهیم دید که شاید به اندازه یک تیم فوتبال هم نماینده شجاع در مجلس نداشته ایم. اما اکبر اعلمی، با شجاعت و صد البته با صداقت بی نظیرش که از ستار خان و باقر خان به ارث برده است می آید و در این خفقان وحشتناک که عاشقان را می کشند و به بند می کشند و یا به تبعید می فرستندشان، شجاعانه حرف می زند و از عواقبش نمی ترسد. اعلمی می داند که یک عاشق در هر صورت بازی را برده است و چیزی به نام باخت و اندوه برای عاشق وجود ندارد. او شجاعانه به پشت تریبون مجلس می رود و در مقابل چشمان دو صد نماینده و همچنین گوش های شنوندگانی که از رادیو نطق های مجلس را دنبال می کنند فریاد آزادی خواهی سر می دهد و از دست این زمانه فرهاد کش فریاد می کشد.
شجاعت یک پیش نیاز مهم دارد و آن صداقت است. تا صداقت نباشد، شجاعت هم نیست. اعلمی هم می توانست مثل باقی نمایندگان مجلس چهار سال بنشیند و هرچیزی می شنود بپذیرد و هر دروغی را به زبان بیاورد و نطق های پیش از دستورش را به مجیز گویی حاکمان اختصاص دهد. کما اینکه تمام نمایندگانی که اینکار را کرده اند الان تایید صلاحیت شده اند و حقوقشان همچنان پابرجاست و در ظاهر از نعمت های بسیاری لذت می برند. اما اعلمی اینگونه نبود، او وصال به معشوقش را به هرچیز دیگری ترجیح می دهد اما برای او هدف وسیله را توجیه نمی کند و او نمی خواهد با لاف زدن و ادعای عاشقی کردن و دروغ گفتن و ترسو بودن به معشوقش برسد. او شغل و منصب اجتماعی اش را فدای معشوق کرده است، او رنج محاکمه توسط سعید مرتضوی ، دادستان تهران، را به جان خریده است. مطمئنا خود را برای زندان و محرومیت های دیگر هم آماده کرده است، اما اعلمی سربلند است. سربلند در برابر تمام این مدعیان دروغین عاشقی که چیزی به جز انسان هایی ترسو و بی مایه نیستند.
اعلمی هم مثل همه عاشقان واقعی این دنیا، عقلش را به کناری انداخته و از قلبش فرمان می گیرد. او پیروز این بازی است حتی اگر سی سال باشد که دروغ گو هایی که مدعی عاشقی اند در حال تجاوز به معشوقش باشند. او شاید نتواند جلوی جنایت متجاوزان را بگیرد، اما حداقلش این است که خودش را نباخته و همرنگ جماعت نشده است. به زودی کار مجلس هفتم تمام خواهد شد و اعلمی قلب عاشق و پر امیدش را با خود به تبریز، و یا شاید هم گوشه زندان، خواهد برد. اما او هم مثل سایر عشاق دنیا صبر خواهد کرد. چون او بهتر از هر کس دیگری معنی این شعر زیبای حافظ را درک کرده است:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنین نگین عزیزی به دست اهرمنی
زنده باد اکبر اعلمی، زنده باد عاشقی…
لینک های مرتبط:
متن کامل و سانسور نشده آخرین نطق پیش از دستور اکبر اعلمی در وبلاگ خودش
فایل صوتی نطق پیش از دستور اکبر اعلمی در مجلس شورای اسلامی
انتقاد از رهبر از تریبون مجلس – روزآنلاین
حس ششم
![]()
بعد از مدت ها انگار دوباره افتاده ام روی دور فیلم دیدن، از ابتدای سال جدید فقط دو فیلم دیده ام که هر دوی آنها هم در پنج روز اخیر بوده. اولی فیلم The sixth sense بود ساخته ام.نایت شیامالان که ماجرای سرگرم کننده و اسرار آمیزی داشت که بروس ویلیس در آن می درخشید و دومی، که امشب دیدمش، Match Point به کارگردانی وودی آلن بود.
Match Point ماجرای پسری است که بر سر یک دو راهی عاشقانه قرار می گیرد. یک طرف همسرش قرار دارد که پدرش پول و موقعیت اجتماعی را به او هدیه کرده و از طرف دیگر دختری هست که قلبش را تسخیر کرده و او می خواهد از بین این دو یکی را انتخاب کند و او احمقانه ترین راه ممکن را انتخاب می کند!
در وبسایت imdb به فیلم حس ششم نمره هشت دادم و به فیلم Match Point نمره هفت. به نظرم هفت هم زیادش بود، توصیه نمی کنم که حتما ببینید، چون اگر نبینید هم چیز خاصی را از دست نمی دهید.
گنه کرد در بلخ آهنگری…
یک مطلبی در ابتدای مهرماه سال هشتاد و پنج در وبلاگم نوشته ام با عنوان "افغان ها را اخراج نکنید!" و سعی کردم در حد توانم از حق طبیعی هم نوعم برای انتخاب تابعیت دفاع کنم (مطابق ماده پانزده میثاق جهانی حقوق بشر)
دیروز یک نفر در پایین آن مطلب نظر داده و نوشته که:
"حتماٌ شما فیلم تجاوز ۴ افغانی به یک دختر بیچاره ایرانی را ندیده ا ید وگرنه اینقدر سنگ این افغانی های کثیف را به سینه نمی زدید مثل شما هستند که نمی گذارند این افغانی ها که مسبب انواع واقسام جنایت و فساد اند گورشان را ازایران گم کنند من با دیدن این فیلم گریه کردم در اذر بایجان شما نمی توانید یک افغانی پیدا کنید اوایل اینجا هم آمده بودند اما یکی پس از دیگری بدست جوانان غیرت مند اذربایجانی کشته شدند وبقیه وحشت کرده وبرای همیشه از اذربایجان فرار کردند"
راستش این نظر خیلی ناراحتم کرد. افسوس خوردم برای انسانیت از دست رفته مان. بی ارزش ترین قسمت قضیه این است که در همان زمان عین الله تاجیک، فرمانده نیروی انتظامی قرچک، اعلام کرد که خبر تجاوز افغان ها به دختر ایرانی صحت ندارد و متجاوزین ایرانی هستند. (روزنامه ابتکار- شماره ۱۰۴۹) بعد ها هم مسئولین منطقه اعلام کردند که اصلا این اتفاق در ورامین رخ نداده بود و مربوط یه یکی از استان های شرقی ایران بود و عوامل این جنایت همگی دستگیر و مجازات شدند.
اما بر فرض هم که چهار افغانی به دختری تجاوز کردند، آیا چهار نفر افغانی نماینده یک ملت هستند؟ هیچ می دانید بیشترین آمار جرم و جنایت در ژاپن مربوط به ایرانی ها است؟ آیا آنها نماینده ملت ایران هستند؟ آیا این به معنی جنایت کار و مجرم بودن من و شماست؟ به قول شاعر:«گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری»
متاسفم و اندوهگین، اندوهگین به خاطر اینکه افتخار می کنید در شهرتان یک افغانی هم وجود ندارد و کشتن و بیرون کردن آنها را نشانه غیرت آذربایجانی می دانید. تا آنجا که من یادم هست مردمان آذربایجان به دلسوزی و مهمان نوازی مشهور بودند و نماد شجاعتشان ستار خان است که شانه به شانه هوارد باسکرویل آمریکایی برای آزادی ایران از جانش هم گذشت و برای نجات مردم شهری دیگر (تهران) شجاعانه اسبش را می تاخت.
ترساندن و به قتل رساندن آوارگانی که از دست ستمگران متعصب مذهبی به شهر های ما پناه آورده اند و از سر ناچاری به ما روی انداخته اند، هنر و افتخار نیست. افتخار این است که دستشان را فشار بدهیم و بهشان بگوییم که ایران موطن ابدی شماست و اینجا شما صاحب خانه اید و مهمان نیستید. هنر این است که گناه یک عده را به نام یک ملت ننویسیم و همه را با یک چوب نرانیم.
کاش کمی، فقط کمی، بیشتر همدیگر را دوست داشتیم.
در همین زمینه این لینک ها را هم بخوانید:
آیا ما واقعا همان ایرانی مهماندوست هستیم؟ – امیر فرشاد ابراهیمی
تعرض به افغانی های مقیم ایران و هرجای کره خاکی موقوف! – ایران تلگراف
سعدی خوانی شبانه
دیروز غزلیاتم سعدی ام را به دوستی هدیه دادم. آدمی که به قول خودش با شعر و شاعری ارتباط بر قرار نمی کرد یک بیت از سعدی را خواند و شیفته شد و حس کردم اگر همان موقع سعدی را به او ندهم شاید این فرصت از دست برود و باز هم تبدیل به همان آدم بی ذوق قدیم بشود، پس درنگ نکردم و کتابی که دوستش داشتم را به او دادم.
خلاء غزلیات سعدی برایم غیر قابل تحمل بود و زیاد نتوانستم بدون سعدی دوام بیاورم، رفتم و یک کلیات سعدی به تصحیح محمد علی فروغی خریدم. دوری چند ساعته ام از سعدی انگار اشتیاقم را بیشتر کرده بود و دیوانه وار تشنه غزل هایش بودم، همین شد که دیشب را با سعدی به صبح رساندم و او مسیح وار با انرژی اشعارش بدن بی جانم را نهیب می زد و زنده می کرد.
شب نشینی و هم آغوشی با این شاعر دیوانه و عاشق آنقدر لذت بخش بود که وصف نمی آید. از آن دسته احساسات است که فقط باید تجربه کرد. از بین آن همه غزل زیبا که هرکدام برای خود دنیایی داشتند و سخن های فراوان می گفتند، این غزل من را به اوج رساند، گفتم با شما در آن شریک شوم:
ماه رویا روی خوب از من متاب
بی خطا کشتن چه میبینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم تر
نیمهای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن میگوید و دل میبرد
و او نمک میریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
خوی به دامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامهات بوی گلاب
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب