یک توضیح کوچولو
در پست قبلی قسمت اول داستانی را می بینید که به تازگی شروع به نوشتنش کرده ام. تجربه جالب و عجیبی است و هیجان انگیز اینکه حتی خودم هم نمی دانم این ماجرا به کجا می رود و شخصیت هایش کیستند و فضای داستان چرا اینگونه است و حتی نمی دانم چرا دارم می نویسم. ولی چیزی در وجودم فریاد می کشد که بنویس!
جسارت کردم و در همان لحظات اولی که داستان را شروع کردم آن را روی وبلاگم گذاشتم. بازخورد های جالبی داشت و چند روزی سیل سوالات به سمتم روان بود. ولی حقیقتش این است که من هم چیزی بیشتر از شما راجع به این داستان نمی دانم و برای خودم هم سرشار از سوال است. اما این مساله به من فشار می آورد و ممکن است تمرکزم را برای ادامه دادنش به هم بزند. از این به بعد تا زمانی که ماجرا به قوامی که مطلوبم هست برسد، آن را روی وبلاگم نمی گذارم.
پست شده توسط اردشیر طیبی |







اشتباه نکن!
همین حرکتی که انجام دادی کلی ارزش داره. البته نه از باب جسارت و این مزخرفات.
به خاطر این که خودت و خواننده رو در یک جریان سیال آفرینش سهیم کردی. کل جالبی قضیه به همینه. خرابش نکن!
سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶ | #
ار دشیر عزیزم بنو یش هر گاه به تو گفت بنو یس
بی تصمیم بی قضاو ت و بی ترس
عاشقانه چو ن و جو د پر از عشقت
سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶ | #