در پست قبلی قسمت اول داستانی را می بینید که به تازگی شروع به نوشتنش کرده ام. تجربه جالب و عجیبی است و هیجان انگیز اینکه حتی خودم هم نمی دانم این ماجرا به کجا می رود و شخصیت هایش کیستند و فضای داستان چرا اینگونه است و حتی نمی دانم چرا دارم می نویسم. ولی چیزی در وجودم فریاد می کشد که بنویس!
جسارت کردم و در همان لحظات اولی که داستان را شروع کردم آن را روی وبلاگم گذاشتم. بازخورد های جالبی داشت و چند روزی سیل سوالات به سمتم روان بود. ولی حقیقتش این است که من هم چیزی بیشتر از شما راجع به این داستان نمی دانم و برای خودم هم سرشار از سوال است. اما این مساله به من فشار می آورد و ممکن است تمرکزم را برای ادامه دادنش به هم بزند. از این به بعد تا زمانی که ماجرا به قوامی که مطلوبم هست برسد، آن را روی وبلاگم نمی گذارم.
روز چهاردهم:
امروز دقیقا دو هفته می شود که در این اطاق، که آنها سلول انفرادی خطابش می کنند، تنها هستم. البته این دیواره های شیشه ای اش نمی گذارند دقیقا حس تنهایی را داشته باشم و هر روز عده زیادی از جلوی این اطاقک شیشه ای عبور می کنند. اکثرا بی تفاوت می گذرند ولی هر دو سه ساعت یکی پیدا می شود که نگاهش را به نگاه من قفل کند. البته آنها هم زحمت ایستادن به خودشان نمی دهند و بیشترشان راهشان را ادامه می دهند. من هم ترجیح می دهم که هیچ کس نایستد و من را دید بزند. یادم هست همان روز های اول یک جوانک دیلاقی موقع رد شدن از جلوی من حواسش نبود و شیشه ای را که تمیز بود را ندید و خورد به شیشه و افتاد زمین. صدایش در نیامد ولی دستش به دماغش بود و ناگهان متوجه حضور من شد که روی سه پایه ام نشسته بودم و نگاهش می کردم. خندید، نمی دانم چرا، ولی خندید. دهان باز کرد و چیزی گفت ولی دیوار های شفاف تنها اجازه عبور نور را می دادند و هیچ صدایی از آنها عبور نمی کرد. آن روز خیلی حرص خوردم و سکوتی که تا آن موقع لذت بخش می دانستم برایم عذاب آور شد. پیش خودم می گفتم این جوانک به من می خندد و خیلی دلم می خواست بفهمم چه چیز از زبانش خارج شد ولی فایده نداشت. یادم می آید که حتی سعی کردم با ایما و اشاره با او ارتباط برقرار کنم ولی او دستی بلند کرد و رفت. از آن روز به بعد همیشه دعا می کنم که هیچ کس به من توجه نکند و من را نبیند. می ترسم که بخواهند حرفی بگویند و من را در حسرت شنیدن صدایشان بگذارند.
این روز ها تنها چشم انتظار زندان بان هستم که روزی یکبار، آن هم راس ساعت ده و ده دقیقه شب می آید و جیره کاغذ روزانه ام را به همراه یک پارچ از مایعی ولرم و قهوه ای رنگ که به شدت شیرین است به من می دهد. جوان بدی به نظر نمی آید. حرف زدن با من را برایش قدغن کرده اند، برای همین تا به حال یک کلمه هم ازش نشنیده ام ولی نگاهش مهربان است و همین مهربانی اش مرا بس است. انتظار بیشتر از این از او ندارم چون می ترسم که یک وقت دهانش را باز کند و حرفی به من بزند و آنها او را اخراج کنند و بعد یک نگهبان به جایش بیاید که نه تنها با من حرف نزند بلکه همین نگاه مهربان را هم نداشته باشد.
پریشب به او گفتم که مدادم دارد نفس های آخر را می کشد. لبخندی زد و پلک هایش را سریع باز و بسته کرد. دیشب برایم یک مداد نو آورد. نوک نرم و حساسی دارد روی بدنه اش نوشته شده "کارخانه کامیل و شرکا" قبل از این چنین مارکی را برای یک مداد ندیده بودم. بیشتر مرا یاد فروشگاه های لوازم ساختمانی می اندازد که چندین برادر با هم می چرخانند. ولی خوب حداقل بهانه ای شد که برای نگهبانم یک اسم پیدا کنم. نمی دانم چرا تا دیشب به ذهنم نرسیده بود که برای او در ذهنم اسمی در نظر بگیرم. ولی مهم نیست، از امروز او را کامیل خطاب می کنم. اسم قشنگی هم است. نمی دانم دخترانه است یا پسرانه، ولی حدس می زنم که اسمی فرانسوی باشد. هرچه باشد، مهم این است که به او و نگاه مهربانش می آید.
دیگر نوشتن بس است، هوا هم تاریک شده و کمتر کسی از جلوی اطاقک شیشه ای که در آن زندانی هستم عبور می کند. البته یکی دو نفر تنهایی برای خودشان پرسه می زنند ولی مهم نیست. از جیره کاغذم پنج برگ دیگر باقی مانده و باید منتظر باشم تا کامیل بیاید و برایم کاغذ بیاورد. بهتر است دیگر بخوابم.
مادرم گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
(توضیح درباره عکس: مراسم تشییع پنج شهید گمنام در دانشگاه علم و صنعت)
ارسال شده در تاریخ ۱۰ اسفند ۸۶ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر
از همان اول هم که شنیدم تلویزیون قرار است سریالی درباره زندگی "شهریار" پخش کند با خودم گفتم مگر شاعر قحطی آمده به سراغ شهریار رفته اند؟ البته تعجبی هم نداشت. چون هرچه بود جناب شهریار شاعری هستند که روزی در مدح رضا خان و روزی در مدح خمینی و روز دیگر ریا کارانه به نفع علی شعر گفتند و چنین آدم نان به نرخ روز خوری باید هم بیشتر از ایرج میرزا و یا میرزاده عشقی برای اهریمنان صدا و سیما جذاب تر باشد.
این اواخر هم روزی نبود که از طرف دوستان و آشنایان دعوت به دیدن این سریال نشوم و جسته و گریخته دقایقی از آن را دیدم. مثلا یک قسمتش را دیدم که همه شاعران دور هم نشسته بودند و کارگردان محترم اصرار داشت که ایرج میرزا را یک مزخرف گو که چیزی به جز هزلیات سرودن بلد نیست معرفی کند و با کمال تاسف نشان می داد که جناب شهریار نیم وجبی برای ایرج میرزا ایراد می گیرد و به دروغ سعی داشت نشان بدهد که ملک اشعرای بهار هم جانب شهریار را می گیرد و از ایرج میرزا ایراد می گیرد.
یا یک قسمت دیگرش را یادم هست که شهریار داشت با ملک الشعرا قدم می زد و به بهار درس اخلاق و سیاست ورزی می داد. همین دو دروغ گنده کافی بود که نتوانم بقیه سریال را تحمل کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه اینها ناراحتم کرده و شاید این عصبانیت در نوشته ام نیز مشخص باشد این است که چند روز پیش دوست عزیز تر از جانی برایم از سریال شهریار تعریف می کرد و از عارف قزوینی می گفت که در این سریال مردی نشان داده شده که چشمش دنبال زن مردم است و با اقدمامی جنایت کارانه عشق دیگری را به زور در تملک خود در می اورد و زندگی پسری را تباه و دختری را نابود می کند. حقیقتش از شنیدن چنین چیزی راجع به عارف قزوینی شوکه شدم و از سر نقص اطلاعاتم باورم شد و پیش خودم گفتم عجب آدم کثیفی بوده!
ولی خوشبختانه ماه زیاد پشت ابر نمی ماند و امروز متوجه قضاوت اشتباهم راجع به عارف قزوینی شدم. عارف قزوینی نه تنها عشق کسی را غر نزده بلکه خود معشوقی داشت به نام خانم بالا که از طایفه سید جوادی های قزوین بوده و به خاطر قدرتی که خانواده اش داشته او را به زور از عارف قزوینی جدا کردند و به تهران فرستادند تا عارف دلسوخته ما عمری حسرت تماشای خانم بالا را ، که خود نیز عاشقانه عارف را دوست می داشت، بر دل نگه دارد.
من نمی دانم این اهریمن ها چه خصومتی با عارف قزوینی که سالهاست فوت کرده دارند! سال هشتاد و دو که خانه اش را نابود کردند و امسال هم اسمش را سعی کردند به لجن بکشند. البته کثافت کاری های کمال تبریزی به اینجا ختم نشده و شنیده ام که برای باد کردن بادکنک شهریار، پایشان را روی شانه های صبا و میرزاده عشقی و دیگران نیز گذاشتنه اند. و صد البته که این تلاش ها برای تخریب شخصیت های بزرگ این آب و خاک بیهوده است و تنها "آن خشت بود که پرتوان زد" عارف قزوینی، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، ملک الشعرای بهار، صبا و دیگران یک شبه بزرگ نشده اند که شما بخواهید یک شبه و در یک سریال سراسر دروغ آنها را نابود کنید.
اگر این فکر و خیال امانم بدهد می خواهم در چند نوبت برخی از شاعران مشروطه، به خصوص آنهایی که کمال تبریزی سعی در مفتضح کردنشان داشته، را معرفی کنم. ببینم چه پیش می آید.