Wordpress Themes

یک بازی دو سر برد

 
راستش هیجان زده می شوم وقتی که می شنوم که می گویی از صحبت کردن با من "نفع" می بری و حقیقتا یخ می کنم وقتی فکر می کنی که این نفع یک طرفه است و گمان می کنی که من ضرر می کنم و آتشم شعله ور تر می شنود وقتی که می بینم از اینکه گمان می کنی من بازنده هستم اندوهگین می شوی؛ اینگونه ناخواسته تفاوت بزرگت را با این جماعت منفعت طلب و فرو مایه برایم عریان می کنی و سرشار از لذت می شوم از داشتن دوستی مثل تو و فخر می فروشم به کسانی که چون تویی را ندارند! 
نه ناز گل من، این بازی که ما می کنیم بازنده ندارد و هر دو طرف چه بخواهند و چه نخواهند، چه بفهمند و چه نفهمند، برده اند. مگر می شود در این دریای خروشان و بی ساحل عشق تو غوطه خورد و باز هم گله کرد و از شکست صحبت کرد؟ مگر می شود در مقابل این همه احساس زیبا که با صدای آهنگینت و گاه با سکوت دلفریبت وجودم را سرشار می کند نشست و به قول تو "نفعی" نبرد؟
 
نه نازنین، قاعده این بازی با سایر بازی های دنیا فرق می کند. کسی در انتهای این راه نمی بازد و هر دو قهرمان آن خواهیم بود…تا ابد. 
 

شاه بیت

 
من ندانم که کی ام
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگی ام
 
حمید مصدق

یک توضیح کوچولو

در پست قبلی قسمت اول داستانی را می بینید که به تازگی شروع به نوشتنش کرده ام. تجربه جالب و عجیبی است و هیجان انگیز اینکه حتی خودم هم نمی دانم این ماجرا به کجا می رود و شخصیت هایش کیستند و فضای داستان چرا اینگونه است و حتی نمی دانم چرا دارم می نویسم. ولی چیزی در وجودم فریاد می کشد که بنویس!
 
جسارت کردم و در همان لحظات اولی که داستان را شروع کردم آن را روی وبلاگم گذاشتم. بازخورد های جالبی داشت و چند روزی سیل سوالات به سمتم روان بود. ولی حقیقتش این است که من هم چیزی بیشتر از شما راجع به این داستان نمی دانم و برای خودم هم سرشار از سوال است. اما این مساله به من فشار می آورد و ممکن است تمرکزم را برای ادامه دادنش به هم بزند. از این به بعد تا زمانی که ماجرا به قوامی که مطلوبم هست برسد، آن را روی وبلاگم نمی گذارم.
 
 

هنوز اسمی ندارد (قسمت اول)

روز چهاردهم:

امروز دقیقا دو هفته می شود که در این اطاق، که آنها سلول انفرادی خطابش می کنند، تنها هستم. البته این دیواره های شیشه ای اش نمی گذارند دقیقا حس تنهایی را داشته باشم و هر روز عده زیادی از جلوی این اطاقک شیشه ای عبور می کنند. اکثرا بی تفاوت می گذرند ولی هر دو سه ساعت یکی پیدا می شود که نگاهش را به نگاه من قفل کند. البته آنها هم زحمت ایستادن به خودشان نمی دهند و بیشترشان راهشان را ادامه می دهند. من هم ترجیح می دهم که هیچ کس نایستد و من را دید بزند. یادم هست همان روز های اول یک جوانک دیلاقی موقع رد شدن از جلوی من حواسش نبود و شیشه ای را که تمیز بود را ندید و خورد به شیشه و افتاد زمین. صدایش در نیامد ولی دستش به دماغش بود و ناگهان متوجه حضور من شد که روی سه پایه ام نشسته بودم و نگاهش می کردم. خندید، نمی دانم چرا، ولی خندید. دهان باز کرد و چیزی گفت ولی دیوار های شفاف تنها اجازه عبور نور را می دادند و هیچ صدایی از آنها عبور نمی کرد. آن روز خیلی حرص خوردم و سکوتی که تا آن موقع لذت بخش می دانستم برایم عذاب آور شد. پیش خودم می گفتم این جوانک به من می خندد و خیلی دلم می خواست بفهمم چه چیز از زبانش خارج شد ولی فایده نداشت. یادم می آید که حتی سعی کردم با ایما و اشاره با او ارتباط برقرار کنم ولی او دستی بلند کرد و رفت. از آن روز به بعد همیشه دعا می کنم که هیچ کس به من توجه نکند و من را نبیند. می ترسم که بخواهند حرفی بگویند و من را در حسرت شنیدن صدایشان بگذارند.

این روز ها تنها چشم انتظار زندان بان هستم که روزی یکبار، آن هم راس ساعت ده و ده دقیقه شب می آید و جیره کاغذ روزانه ام را به همراه یک پارچ از مایعی ولرم و قهوه ای رنگ که به شدت شیرین است به من می دهد. جوان بدی به نظر نمی آید. حرف زدن با من را برایش قدغن کرده اند، برای همین تا به حال یک کلمه هم ازش نشنیده ام ولی نگاهش مهربان است و همین مهربانی اش مرا بس است. انتظار بیشتر از این از او ندارم چون می ترسم که یک وقت دهانش را باز کند و حرفی به من بزند و آنها او را اخراج کنند و بعد یک نگهبان به جایش بیاید که نه تنها با من حرف نزند بلکه همین نگاه مهربان را هم نداشته باشد.

پریشب به او گفتم که مدادم دارد نفس های آخر را می کشد. لبخندی زد و پلک هایش را سریع باز و بسته کرد. دیشب برایم یک مداد نو آورد. نوک نرم و حساسی دارد روی بدنه اش نوشته شده "کارخانه کامیل و شرکا" قبل از این چنین مارکی را برای یک مداد ندیده بودم. بیشتر مرا یاد فروشگاه های لوازم ساختمانی می اندازد که چندین برادر با هم می چرخانند. ولی خوب حداقل بهانه ای شد که برای نگهبانم یک اسم پیدا کنم. نمی دانم چرا تا دیشب به ذهنم نرسیده بود که برای او در ذهنم اسمی در نظر بگیرم. ولی مهم نیست، از امروز او را کامیل خطاب می کنم. اسم قشنگی هم است. نمی دانم دخترانه است یا پسرانه، ولی حدس می زنم که اسمی فرانسوی باشد. هرچه باشد، مهم این است که به او و نگاه مهربانش می آید.

دیگر نوشتن بس است، هوا هم تاریک شده و کمتر کسی از جلوی اطاقک شیشه ای که در آن زندانی هستم عبور می کند. البته یکی دو نفر تنهایی برای خودشان پرسه می زنند ولی مهم نیست. از جیره کاغذم پنج برگ دیگر باقی مانده و باید منتظر باشم تا کامیل بیاید و برایم کاغذ بیاورد. بهتر است دیگر بخوابم.

مادرم گریه مکن…

 

 

   مادرم گریه مکن

اشک تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

بیش از این گریه مکن

که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

(توضیح درباره عکس: مراسم تشییع پنج شهید گمنام در دانشگاه علم و صنعت)