چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟
[…]
بعد بلند شدم که برم بیرون قدم بزنم. همون موقع خواهرم هم رسید خونه. خواست که بیاید، با کمال میل قبول کردم. رفتیم و قدمی زدیم و کمی صحبت کردیم. درست یادم نیست که به خواهرم چی می گفتم ولی انگار داشتم براش نظریه تکامل داروین رو توضیح می دادم. انگار خل شده بودم و دوست داشتم راجع به یک چیز بی ربط حرف بزنم. طفلکی هم هاج و واج مونده بود و من هم بالای منبر داشتم از نقش قورباغه در شکل گیری حیات غاز های وحشی صحبت می کردم. یک خورده که ضر زدم حرفم رو قطع کرد و انگار می خواست دنبال چیزی بگرده که بحث رو عوض کنه، بهم گفت: راستی، نهار چی خوردی ما نبودیم؟
عجب سوالی پرسید! تازه فهمیدم که یادم رفته نهار بخورم (اون موقع ساعت تقریبا شش و نیم بعد از ظهر بود) مکثم طولانی داشت می شد برای همین خواهرم دوباره سوالش رو پرسید: گفتم نهار چی خوردی! کری مگه بچه…
بهش گفتم که یادم رفت نهار بخورم! چشماش چهار تا شده بود، با تعجب پرسید آخه دیوونه مگه میشه کسی یادش بره که گرسنه اشه؟
جواب دادم: خودت داری می گی "دیوونه!" و هر دو خندیدیم. منظورم رو نفهمیده بود، نمی دونم کجای دیوانگی من برایش خنده دار بود.
یه چیزی بیرون خوردیم و برگشتم خونه. زنگ زدم به فرشاد که برای فردا قرار بذارم که با هم بریم دانشگاه. گفت که نمیاد! بعد هم راجع به پرسپولیس یک چیز هایی می گفت که درست نمی فهمیدم. فقط فهمیدم که از برد پرسپولیس خوشحاله، خوش به حالش!
بعدش هم وقتم رو با یه سری کار های روزمره پر کردم. شب که شد با ناخدا حرف زدم. آروم بودم و با شنیدن حرفاش آروم تر هم شدم. برایم از نشانه ها گفت. از اتفاقاتی که دور از چشم ما می افتد ولی تاثیرش در زندگی هویداست. منه خر تا حالا چشمم رو بسته بودم! برایش چند تا نمونه از نشانه هایی که این روز ها تجربه کرده ام را گفتم. معجزه ای که در امضایم نهفته است را هم برایش رو کردم. همه گواه یک نشانه بود. حالا بهتر می توانم بعضی اتفاقات را توجیه کنم، این نشانه ها غوغا کرده اند!
الان ساعت سی دقیقه بامداد است و دقایقی از شروع هفته جدید می گذرد. دوباره تنها شده ام و به سراغ دوستان قدیمی ام خواهند رفت. این دی وی دی ها و آن کتاب ناخوانده و مجله شهروند امروز و البته دیوان حافظ؛ دوستان خوبی برایم هستند و همیشه بی چشمداشت در حقم رفاقت کرده اند، گاهی اوقات خیلی از این دوستان قدیمی ام غاقل می شوم، عجب رفیقی هستم من! الان هوس کرده ام با دی وی دی هام عشق بازی کنم. ولی قبل از آن بگذارید ببینم این حافظ چه می گوید، کشت من رو از سر شب هی داره صدام می کنه و میگه که کارم داره، بگذارید تفالی کنم و اینجا بنویسم.
آها عجب شعری اومد:
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا بکی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از ان شد که نصیحت شنود
مگرش هم سر زلف تو زنجیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه در بازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
پست شده توسط اردشیر طیبی |
نظر ها (۱)






