Wordpress Themes

شب نشینی با یک «احساس لطیف»

 
پرسیدم از چه بنویسم و گفتی از عشق
اما مگر می شود جز ان هم نوشت
مدتیست که حس می کنم دنیا را زیبا تر می بینم. یادم هست که خواهرم بعد از اینکه مجبور شد از عینک استفاده کند
به من می گفت که تا کنون فکر می کردم همه مردم دنیا را همینگونه می بینند
خواهرم نمی دانست که دنیا از انچه که تا کنون فکر می کند زیبا تر است
و وقتی عینک را روی چشمش گذاشت انگار که زندگی رنگ دیگری گرفته باشد
همه تاریکی ها برایش کنار رفت
و دیگر می توانست تا افق های دور، حتی تابلوی راهنمایی که خیلی دور بود را هم بخواند
من هم حالا درست همان احساس را دارم
دو هفته پیش اگر از من می پرسیدی که آیا دنیا از این قشنگ تر هم می شود؟
می  گفتم هرگز
چون درست مثل خواهرم از بیماری ام خبر نداشتم
و درست وقتی که عینک عشق روی چشمم قرار گرفت
تازه فهمیدم عجب جایی بوده این دنیا و ما خبر نداشتیم
خوب یادم می آید همان روز های اولی که این عینک عجیب روی چشم دلم قرار گرفته بود
حافظ را باز کردم
همیشه شوکه ام کرده
ان بار هم چنین شوکه ام کرد:
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
حافظ هم هیجان زده شده بود انگار
هیجانش را حس می کردم
صدایش را می شنیدم، حتی قوی تر از آن زمانی که در کنار آرامگاهش گوشم را به سنگ قبر چسباندم
اما کانون اصلی شور و هیجان جای دیگری بود
درست نمی توان مکانش را نشان بدهم
ولی تقریبا وسط سینه ام است
گفتم گذراست و چیزی بیش از یک شور جوانی نیست
اما زمان گذشت و آن نگذشت
الان مشغول تجربه ناب ترین لحظات زندگی ام با این عینک جدیدم هستم
خواهرم دیگر نمی تواند بدون عینکش دنیا را تحمل کند
من هم همینطور
 
اردشیر
بامداد پنجشنبه ۲۵ بهمن