عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
بهمن ۲۲م, ۱۳۸۶
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود می آید
که بر او وصله به صد شعبده آراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده ام آنچه از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در برکشد ان دلبر نوخاسته ام
پی نوشت: گفتم فالی بگیرم و متنی بنویسم و بگذارم اینجا، برای ثبت در همیشه. اما مگر حافظ اجازه می دهد؟ همه گفتنی ها رو گفت و تمام!
نوشته شده در دسته ي: روزنوشت
۲ دیدگاه
1. saeid | بهمن ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۲:۰۹ ق.ظ
عاشقی هم بد دردی است حافظا:wink:
2. تورج | بهمن ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۸ ق.ظ
اردشیر عزیزم
یکی گفت عاشقی هم بد در دی است خو اجه گفت
در د م ز عشق و در مان نیز هم
دگر ی گفت که باز هم عاشقی؟ خو اجه گفت
یک قصه بیش نیست غم عشق
وین عجب که از هر ز بان که می شنوی نا مکرر است
دگری آمذ که نصحیت گو ید سعدیم گفت
بر و ای خو اجه که عاشق نبو د پند پذیر
دیدگاهی بنویسید
میتوانید این برچسبها را به کار ببرید:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed