فقر ظاهر مبین که حافظ را…
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۶
ناخدا گفت: زندگی همان ز یستن است و ز یستن همان دل ریختن است دل ریختن همان که بهر طلوع سحری خنده ز نی و بهر غر وب تر نم امید دگری فر یاد کنی ز ند گی همان دلباختگی و پاکی و بی تو قع به دامان معشوق آویختن است
گفتم: ناخدا معشوقم پر کشید و رفت
گفت: معشوقت نمی رو د معشوقت همان دلی است که بی دم می ز ند پی در پی
گفتم: حضور فیزیکی اش را گفتم، وگرنه در دل من خواهد بود همیشه
گفت: مرا با تو کاری است رفیق
گفتم: چه کاری ناخدا، ناخدای من؟
گفت: ز رنجیده دل عاشقت بیمناکم
گفتم: رنج؟ عاشق؟ مگر جمع می شود؟؟ مگر آن رفیق شفیقمان نگفت: ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
گفت: نه در دلت، اما در چشمانت رنج هست
گفتم: هنوز فرصت نکردم از آن موقع خودم را در آینه ببینم، شاید اینطور باشه.
گفت: تو در آینه به جای نقش خود، او و تنها او را بینی. صفت عاشق این است که بی آینه خو د را بیند
گفتم: دل سراپرده محبت اوست / دیده آیینه دار طلعت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را / سینه گنچینه محبت اوست
نوشته شده در دسته ي: روزنوشت
یک دیدگاه
1. touraj | بهمن ۲۱م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۱۴ ق.ظ
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا راه به این وادی ویرانه نهادیم
عشق را غم بو د و غمش را گنج دان ای رفیق
دیدگاهی بنویسید
میتوانید این برچسبها را به کار ببرید:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed