راه عشق
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۶
یک دفعه ظاهر می شود و همه چیز را زیر و زبر می کند. آن هم درست در لحظاتی که بیشترین نیاز را به او داری…
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفت که دارم می ترکم از دوری تو، صادقانه گفتم که من نیز هم!
گفت ولی احساس خطر می کنم، گفتم:
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
سکوت کرد. داشت به چیزی فکر می کرد، از سر شب که اتفاقی هر دو برای فال یک نیت مشترک کرده بودیم، ذهن هر دویمان رو شده بود. برای همین عجیب نبود که می دانستم دارد به چه فکر می کند. به میان افکارش دویدم و گفتم:
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
دیر وقت شده بود…
نوشته شده در دسته ي: روزنوشت
یک دیدگاه
1. تورج | بهمن ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۱:۲۶ ب.ظ
سعدیا بر لب دریا در دانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی
آره داداش اردشیر بزن به دریا
دیدگاهی بنویسید
میتوانید این برچسبها را به کار ببرید:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed