پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
شب یلدا رو همیشه دوست داشتم چون من رو یاد همه کسانی که دوستشون دارم میندازه. یادمه از بچگی همیشه خونه پدربزرگم می رفتیم و دور هم حسابی کیف می کردیم. ولی امسال برای بار دوم در زندگیم بود که شب یلدا رو جایی به جزدومین بار پیاپی شب یلدا رو در جایی به جز خونه پدربزرگ گذروندیم. چون هنوز بعد از هفت سال تحمل دیدن جای خالی پدربزرگم رو ندارم و دوست ندارم شب به این قشنگی رو با گریه پر کنم.
یک جای خالی در بالاترین جای منزل قدیمی، و یک جای خالی در قلب من، و قبری در کنار امامزاده اینقدر به من فشار میاره که حتی نتونم این مطلب رو به آخر برسونم…
خواستم شعری که در فال امشبم درآمد را اینجا بنویسم، نمی دونم چرا بحث به اینجا کشید. فعلا گریه امانم نمی دهد. این غزل تقدیمتان:
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
یلدایتان نورانی…
پست شده توسط اردشیر طیبی |







از تو خونه نشستن که بهتره
شنبه ۱ دی ۱۳۸۶ | #
ار دشیر عزیز
سخت است ا دو ری دو ست اما به قو ل حافظ
شب تار است و وادی ایمن در پیش
آتش طو ر کجا وعده دیدار کجاست
شنبه ۱ دی ۱۳۸۶ | #
Akhey….
دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶ | #