رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

از «شب بخیر کوچولو» تا اولین تجربه رادیویی

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶

از بچگی نسبت به رادیو احساس خوبی داشتم. اگر بخواهم دقیق تر بگویم این علاقه از زمانی در من اوج گرفت که شب ها ساعت ۹ شب و در حالی که اصلا خوابم نمی آمد به رختخوابم می رفتم تا "شب بخیر کوچولو" را گوش کنم. خاطرم هست که رادیو را بالای  سرم می گذاشتم و دستم را زیر چانه ام می زدم و در تمام مدتی که "َشب بخیر کوچولو" پخش می شد رادیو را نگاه می کردم! با چشمان کاملا باز در ذهن خودم قصه ها را تصویر می کردم و در پایان با تصور "گنجشک خوابید لا لا لا لا لا" به خواب می رفتم.

هنوز هم وقتی رادیو گوش می کنم به رادیو زل می زنم. هنوز هم جملاتی را که از زبان گوینده می شنوم را در ذهنم به تصویر می کشم. هنوز هم شنیدن یک گزارش رادیویی را به هر تفریح دیگری در این دنیا ترجیح می دهم. شاید دلیلش این باشد که می توانم اخبار و گزارشات رادیویی را همانطور که دلم می خواهد در ذهنم تصویر کنم، نه آنطور که واقعا رخ داده! درست مثل شخصیت ادوارد بلوم در فیلم Big Fish ساخته تیم برتون!

اما امشب قضیه کمی فرق کرد، برای اولین بار صدایی را از رادیو می شنیدم که صدای خودم بود! اگر دقیقا احساسم را در آن لحظه می خواهید بدانید باید بگویم که کمی استرس داشتم و البته موج آدرنالین را هم در خونم احساس می کردم، تنها چیزی هم که عوض نشده بود این بود که من همچنان به رادیو زل زده بودم، دست هایم هم زیر چانه ام بود؛ درست مثل آن روزها که "شب بخیر کوچولو" گوش می کردم.

اولین تجربه جدی رادیویی من را می توانید در لینک زیر بشنوید:

خانه دانشجویی پسر ها 

 پی نوشت: این "پخش کننده گوگل" را از هودر یاد گرفته ام. خودم هر کاری که کردم نتوانستم از این طریق به فایل صوتی گوش بدهم، نمی دانم اشکال کار از کجاست.  گفتم شاید ایراد از سیستم من باشد. اگر برای شما هم بعد از کلیک کردن روی علامت Play اتفاقی نمی افتد، بگویید تا حذفش کنم. اگر هم می دانید مشکل از کجاست بگویید تا برطرفش کنم.

پی نوشت ۲: روش هودر که جواب نداد، این پلاگین را یکی از دوستان انگلیسی ام به من معرفی کرده، البته با پلاگین podpress ترکیبش کرده ام و این چیزی که در زیر می بینید از آب در آمده.

 

 
icon for podpress  Standard Podcast: Play Now | Play in Popup | Download

خروش گنبد گیتی

چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶
در خبرهااز قول سازمان زمین شناسی ایران خواندم که نشانه هایی مبنی بر امکان فعالیت آتشفشانی کوه دماوند بدست آمده (صفحه خبر در ایسنا)، به یاد شعر زیبای ملک الشعرای بهار افتادم که در آن بهار از کوه دماوند تقاضای جوشش کرده بود تا «داد مردم خردمند» را از «بی خردان سفله» بستاند. سال ها بود که این شعر را نخوانده بودم، خواندن مجددش برای من بسیار لذت بخش بود، گفتم شما را هم در این لذت شریک کنم:
 
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود
ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیند ت  روی
بنهفته به   ابر چهره  دلبند
تا وارهی  از دَم   ستوران
وین مردم  نحس  دیو مانند
با  شیر سپهر  بسته  پیمان
با  اختر سعد  کرده   پیوند
چون گشت زمین زجورگردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت  ز خشم بر فلک  مشت
آن مشت توئی، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرن ها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری، بنواز ضربتی چند
نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نی ام ز گفته خرسند
تو  قلب  فسرده   زمینی
از درد ورم نموده یک چند
تا  درد   و ورم  فرو نشیند
کافور  بر  آن  ضماد  کردند
شو  منفجر  ای  دل  زمانه
و آن آتش خود نهفته مپسند
خاموش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان  مکن  آتش  درون  را
زین سوخته جان شنو یکی پند
گر  آتش  دل  نهفته  داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهان  سخت بندی
بر  بسته  سپهر  نیل پرفند
من  بند دهانت بر گشایم
گر  بگشایند  بندم  از  بند
از  آتش  دل  برون فرستم
برقی  که بسوزد آن دهان بند
من این کنم و بود که آید
نزدیک  تواین عمل خوشایند
آزاد شوی و بر خروشی
ماننده ی دیو جسته از بند
هر رای تو افکند زلازل
از  نیشابور  تا  نهاوند
از  برقه  تنوره ات بتابد
زالبرز  اشعه تا به الوند
ای  مادر سر  سپید بشنو
این  پند سیاه  بخت  فرزند
از  آتش  آه خلق  مظلوم
وز  شعله ی کیفر خداوند
ابری  بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم  و ترفند
بشکن در دوزخ  و  برون ریز
تا دفره  کفر کافری  چند
زان گونه که بر مدینه عاد
بر  سر شرر عدم  پراکند
چونان  که به شارسار پمپی
ولکان  اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل زهم این نژاد و پیوند
بر کن زبن این بنا که باید
از ریشه  بنای ظلم بر کند
زین بی خردان سفله بستان
داد  دل  مردم  خرمند
 

دهمین سالگرد درگذشت محمد علی جمالزاده (۱)

دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۶
 
فارسی شکر است نخستین داستان کوتاه در زبان فارسی که به شیوه امروزی غربی، توسط محمدعلی جمالزاده نگاشته شده است.

این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد می‌‌آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود نوشته بودند، برای هم بخوانند. جمالزاده که جوان‌ترین عضو گروه بود، در شبی که قرار بود تا نوشته‌ای را در حضور جمع بخواند، به جای خطابه‌های مرسوم سیاسی، حکایت کوتاهی را می‌‌خواند که محض "تفریح خاطر" نوشته بوده است. حکایت که "فارسی شکر است" نام داشت، مورد توجه جمع قرار گرفت. به طوری که از سوی محمد قزوینی، عضو زبان آور گروه، به "قند پارسی" تشبیه شد. فارسی شکر است در ژانویه ۱۹۲۱ برابر با دیماه ۱۳۰۰ شمسی در نشریه کاوه منتشر شد.

تقریباً همه صاحب نظران ادبیات فارسی در این عقیده با هم مشترک اند که داستان فارسی شکر است که با فارسی معمولی و متداول و با "بضاعت مزجات" نوشته شده بود، برگشتگاه تاریخِ ادبیات معاصر ایران است. زیرا، در قلمرو ادبیات فارسی پس از هزار سال نثر نویسی "نوع" ادبی جدیدی پدیدار شد که تا پیش از آن سابقه نداشت. صناعت و ساختار داستان نویسی به شیوه مرسوم غربی اولین بار با "فارسی شکر است" به ادبیات ما راه یافت. از این رو عنوان پیشوای داستان نویسی فارسی به جمالزاده تعلق گرفت.

فارسی شکر است و چند ماه پس از آن، انتشار کتاب معروف یکی بود و یکی نبود جمالزاده به مثابه نقطه پایانی است بر یک جریان هزار ساله ادبی؛ ملتقای ادبیات سیاسی و اجتماعیِ مشروطیت است با داستان کوتاه در زبان فارسی.

 
متن داستان "فارسی شکر است" را می توانید از اینجا دانلود کنید
 
پی نوشت: به مناسبت هفدهم آبان دهمین سال درگذشت پدر داستان نویسی فارسی، محمد علی جمالزاده، در نظر دارم که مطالب را در این وبلاگ منتشر کنم. قرار نبود مطلب نخست این باشد و قرار بود زودتر از اینها منتشر شود، ولی به خاطر مشکلات فنی عجیب و غریبی که وبلاگم پیدا کرد (و خود به خود هم بر طرف شد) "فارسی شکر است" نخستین قسمت از این مجموعه شده است.
تمامی سطور بالا بدون هیچ دخل و تصرفی از ویکی پدیا فارسی برداشته شده است. اما متن داستان فارسی شکر است را از کتابخانه الکترونیکم برداشته ام و در اینجا منتشر می کنم.  

پیامک های اشتباهی و چیزای دیگه

شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶
 
از بس که تنبل شدم حالم داره از خودم به هم می خوره. هزار تا کار نکرده دارم و شونصد هزار تا هم طرح و ایده دور سرم داره می چرخه. شدم مثل کسی که با چکش کوبیدن تو مغزش و با اینکه می دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط، ولی کار غلطه رو انجام میدم!
 
از یکشنبه صبح تا غروب چهارشنبه خیر سرم میرم دانشگاه، آخر هفته ها رو هم احمقانه طی می کنم و اصلا ازش لذت نمی برم. حالا بماند که این هفته (اوه اوه الان ساعت ۱ بامداد شنبه است، دیگه باید گفت هفته گذشته) خیلی حال داد. اثراتش رو هنوز توی کله ام حس می کنم و فکر کنم توی چیزی که می نویسم هم معلوم باشه، بعدا باید این چیزایی که می نویسم رو دوباره بخونم و ویرایش کنم، فعلا که هر چی از ذهنم میاد بیرون رو دارم تایپ می کنم، هیچ کنترلی هم روی اعمالم ندارم! همین الان خر شدم به یه دختره اس ام اس دادم، ده بار از من پرسید:" مطمئنی اس ام اس رو اشتباهی برای من نفرستادی؟!" آخر سر هم وقتی دیگه ملتفتش کردم که اشتباه نزدم بهم گفت:" فقط هیز نبودی که اون هم شدی الحمدلله!"
چند دقیقه بعد فهمیدم حق با اون بود، واقعا اس ام اس رو اشتباه براش می فرستادم و می خواستم به یکی دیگه بدم…ولی دیگه کار از کار گذشته بود، نمی شد دیگه حالیش کنم سوء تفاهم بوده. البته قاطی نکرد، کلی هم حال کرد بد بخت! ولی همیشه اینجوری نمیشه، چند روز پیش دیدم یه اس ام اس برام اومد با اسم :"پروانه" هرچی فکر کردم یادم نیومد پروانه دیگه کیه. بعد از ده دقیقه فکر کردم شناختم کیه، بهش جواب دادم:"چطوری جِیــــــــگر!" دیگه بهم جوابی نداد. بعدش فهمیدم اشتباه گرفتم و یادم اومد پروانه کیه…دوست دختر رفیقم بود! حالا خر بیار و باقالی بار کن…
 
  می خواستم یه چیز دیگه بنویسم، نمی دونم چجوری کار به این اعتراف ها کشید. در حال حاضر این چیزایی که نوشتن به نظرم مشکلی نداره ولی الان هم خوابم میاد و هم سرم داغه. نمی دونم فردا وقتی این چیزا رو می خونم چه احساسی نسبت بهش خواهم داشت ولی یک چیزی رو خوب می دونم:
 
می خوردن و به گرد نیکوان گردیدن / به زانکه به زرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود / پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
 

عجله نکنید!

چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۸۶
 

 

در عکس بالا شما شاهد هم آغوشی من با دوست دختر جدیدم هستید! یکشنبه که مطلب قبلی رو نوشتم فرصت نداشتم عکس بگیرم و ترجیح دادم شیطونی بکنم و حس کنجکاوی شما رو تحریک کنم. از پیامک!! های واصله معلوم بود که دوست های فضولی دارم. شنیدم که چند نفری هم بعد از خوندن مطلب قبلی اقدام به خودکشی از نوع ناموفقش کردند! از این بابت متاسفم، انشالله دفعه بعد موفق خواهید شد!
 
پی نوشت: در روز هایی که تهران نبودم و دسترسی به اطلاعات نداشتم، خبر رفتن قیصر و نجات خالد حردانی را از طریق اس ام اس گرفتم. نمی دانم ناراحت از رفتن قیصر باشم یا خوشحال از نجات خالد حردانی از اعدام! روح عاشق ترین شاعر زمانه شاد و زندگی خالد حردانی پاینده. 
 
صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

آبان ۱۳۸۶
ش ی د س چ پ ج
« مهر   آذر »
 ۱۲۳۴
۵۶۷۸۹۱۰۱۱
۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸
۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵
۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale