Touraj Atef Vs. Rmoain Gary

اوایل تابستان از دو دوست بسیار خوبم دو کتاب هدیه گرفتم که باعث بوجود آمدن درگیری جذابی در ذهن من شد. یکی «زندگی در پیش رو» نوشته رومن گاری بود که امید محدث به من داد و دیگری «دختری در قاب پنجره» تازه ترین داستان تورج عاطف بود که از خودش هدیه گرفتم.
ویژگی بارز و وجه تشابه این دو کتاب در این است که شخصیت اول هر کدامشان نوجوانی است که با اطرافیانش فرق دارد و به نوعی در جنگ با زندگی است.
نوجوان کتاب «زندگی در پیش رو» مومو (محمد) نام دارد که یک بچه باهوش و تیز بین است که همه چیز را در اطرافش با دقت می بیند و با همان دقت هم به ذهن می سپارد. مومو به همراه چندین بچه دیگر نزد یک پیرزن به نام مادام رزا زندگی می کند. مادام رزا مسئولیت مراقبت از چندین بچه حرام زاده (یا به قول مومو:«مادر جـ…») را بر عهده دارد. اما هر چند مومو با آن بچه ها زندگی می کند و بازی می کند اما با آنها یکی نمی شود. هم صحبت های او یک پیرمردِ مسلمانِ عاشق قرآن و ویکتور هوگو است و مادام رزای پیر و دردمند.
نوجوان کتاب «دختری در قاب پنجره» الیناز نام دارد. الیناز دختری است عاشق شعر و ادبیات و با یک جنگجویی خاص دختران شرقی. او در خانواده ای با عقاید سنتی زندگی می کند که شعر و شاعری برایشان فرقی با هرزگی ندارد. پدر و مادرش او را از ترس بد نامی مجبور به ازدواج می کنند و…
آغاز همزمان این دو کتاب من را مجبور به انتخاب و مقایسه می کرد. دلیلی نداشت که بخواهم عدالت را برقرار کنم و ترجیح دادم آرام آرام و با کشش داستان و میزان علاقه ام به شخصیت هایش پیش بروم. چند روز اول تقریبا مومو و الیناز شانه به شانه هم حرکت می کردند و به یک میزان دل من را برده بودند ولی بعد از نزدیک به یک هفته جادوی رومن گاری اثر خود را کرد. از اینجا به بعد قهرمانان ذهن من تغییر کردند و دیگر خبری از الیناز و مومو نبود. جای آن دو بچه سرسخت را دو مرد گرفته بودند؛ تورج عاطف و رومن گاری.
کتاب ها را می خواندم و در ذهن خودم تورج عاطف و رومن گاری را در حال مچ انداختن تصور می کردم (چه تصویر بدی برای دو اثر ادبی!) بعد از مدتی این رومن گاری بود که مچ تورج عاطف را به زمین نزدیک کرده بود. «زندگی در پیش رو» از دستم دور نمی شد و چند روزی بود که سراغ الیناز و قاب پنجره اش نرفته بودم. لحظه به لحظه هم به میزان علاقه ام به مومو اضافه می شد و کار به جایی رسید که دقیقا احساس می کردم این پسر بچه حرام زاده را خیلی دوست دارم.مومو به شدت پذیرفتنی بود و در هم و بر هم حرف زدن هایش من را به سر ذوق می آورد.
نتیجه این شد که «دختری در قاب پنجره» را نا تمام رها کردم و ترجیح دادم اول «زندگی در پیش رو» را بخوانم. اما پایان داستان رومن گاری هیچ چیز خاصی برای من نداشت. باید بگویم که شنا کردن در دریای داستان «زندگی در پیش رو» بسیار لذت بخش تر از رسیدن به ساحل آن است. شاید بتوانم احساسم راجع به این کتاب را اینگونه بیان کنم: ای کاش هیچ وقت به پایان نمی رسید.
بعد از بستن کتاب «زندگی در پیش رو» سراغ ادامه داستان الیناز رفتم تا ببینم این نوجوان کله شق و پر شر و شور و عاشق پیشه چگونه از گردابی که در آن گرفتار شده بود نجات پیدا می کند.بعد از خواندن چند صفحه متوجه شدم که رومن گاری و داستانش شانس آورده اند که من ده صفحه زودتر تصمیم به بستن کتاب تورج عاطف گرفته بودم. ناگهان ضرب اهنگ قصه تند شد و هیجانش بالا رفت و ذکاوت تورج عاطف در سطر سطر داستان نمایان می شد و به میزان نیاز یک داستان در این سبک، هیجان تزریق شده بود.
زیرکانه ترین حرکت تورج عاطف هم پنهان کردن نام همسر الیناز در ازداواج دومش بود. هرچند که بعضی وقت ها این پنهان کاری به شدت مصنوعی می شد ولی تا آخرین صفحات کتاب غیر قابل پیش بینی و موثر بود. اینگونه بود که کم کم تورج عاطف توانسته بود در مچ اندازی ذهنی من با رومن گاری از زیر فشار او موفق بیرون بیاید و قبل از اینکه دستش به زمین برسد بازی را به حال تعادل برگرداند. اما هنوز نبرد نهایی مانده بود. رومن گاری در پایان داستان وا داده بود و این بهترین فرصت برای تورج عاطف بود که بتواند با یک پایان خوب مچ نویسنده فرانسوی را به زمین بکوبد.
چند صفحه مانده به پایان داستان، راز کوچک کتاب بر ملا شد و پایان داستان فوق العاده عالی بود. اگر در «زندگی در پیش رو» رومن گاری فقط توانسته بود عرض داستان را بی نظیر بچیند و خواننده را عاشق مومو کند، تورج عاطف در «دختری در قاب پنجره» موفق شد هم عرض داستان و هم طول داستان را خوب پیش ببرد. اگر در مورد این کتاب هم بخواهم احساسم را در یک جمله بیان کنم باید بگویم که شنا کردن در دریایی که تورج عاطف تصویر کرده هیجان انگیز بود ولی اینکه نمی دانستی در ساحل چه چیز انتظار تو را می کشد لذت بخش تر بود.
درگیری ذهنی من هم تمام شده بود. تورج عاطف و رومن گاری همچنان در دو طرف یک میز نشسته بودند. اما از من نپرسید که در این مچ اندازی ادیبانه کدام یک پیروز شدند، بهتر است هر دو کتاب را تهیه کنید و خودتان نتیجه را ببینید!
ویژگی بارز و وجه تشابه این دو کتاب در این است که شخصیت اول هر کدامشان نوجوانی است که با اطرافیانش فرق دارد و به نوعی در جنگ با زندگی است.
نوجوان کتاب «زندگی در پیش رو» مومو (محمد) نام دارد که یک بچه باهوش و تیز بین است که همه چیز را در اطرافش با دقت می بیند و با همان دقت هم به ذهن می سپارد. مومو به همراه چندین بچه دیگر نزد یک پیرزن به نام مادام رزا زندگی می کند. مادام رزا مسئولیت مراقبت از چندین بچه حرام زاده (یا به قول مومو:«مادر جـ…») را بر عهده دارد. اما هر چند مومو با آن بچه ها زندگی می کند و بازی می کند اما با آنها یکی نمی شود. هم صحبت های او یک پیرمردِ مسلمانِ عاشق قرآن و ویکتور هوگو است و مادام رزای پیر و دردمند.
نوجوان کتاب «دختری در قاب پنجره» الیناز نام دارد. الیناز دختری است عاشق شعر و ادبیات و با یک جنگجویی خاص دختران شرقی. او در خانواده ای با عقاید سنتی زندگی می کند که شعر و شاعری برایشان فرقی با هرزگی ندارد. پدر و مادرش او را از ترس بد نامی مجبور به ازدواج می کنند و…
آغاز همزمان این دو کتاب من را مجبور به انتخاب و مقایسه می کرد. دلیلی نداشت که بخواهم عدالت را برقرار کنم و ترجیح دادم آرام آرام و با کشش داستان و میزان علاقه ام به شخصیت هایش پیش بروم. چند روز اول تقریبا مومو و الیناز شانه به شانه هم حرکت می کردند و به یک میزان دل من را برده بودند ولی بعد از نزدیک به یک هفته جادوی رومن گاری اثر خود را کرد. از اینجا به بعد قهرمانان ذهن من تغییر کردند و دیگر خبری از الیناز و مومو نبود. جای آن دو بچه سرسخت را دو مرد گرفته بودند؛ تورج عاطف و رومن گاری.کتاب ها را می خواندم و در ذهن خودم تورج عاطف و رومن گاری را در حال مچ انداختن تصور می کردم (چه تصویر بدی برای دو اثر ادبی!) بعد از مدتی این رومن گاری بود که مچ تورج عاطف را به زمین نزدیک کرده بود. «زندگی در پیش رو» از دستم دور نمی شد و چند روزی بود که سراغ الیناز و قاب پنجره اش نرفته بودم. لحظه به لحظه هم به میزان علاقه ام به مومو اضافه می شد و کار به جایی رسید که دقیقا احساس می کردم این پسر بچه حرام زاده را خیلی دوست دارم.مومو به شدت پذیرفتنی بود و در هم و بر هم حرف زدن هایش من را به سر ذوق می آورد.
نتیجه این شد که «دختری در قاب پنجره» را نا تمام رها کردم و ترجیح دادم اول «زندگی در پیش رو» را بخوانم. اما پایان داستان رومن گاری هیچ چیز خاصی برای من نداشت. باید بگویم که شنا کردن در دریای داستان «زندگی در پیش رو» بسیار لذت بخش تر از رسیدن به ساحل آن است. شاید بتوانم احساسم راجع به این کتاب را اینگونه بیان کنم: ای کاش هیچ وقت به پایان نمی رسید.
بعد از بستن کتاب «زندگی در پیش رو» سراغ ادامه داستان الیناز رفتم تا ببینم این نوجوان کله شق و پر شر و شور و عاشق پیشه چگونه از گردابی که در آن گرفتار شده بود نجات پیدا می کند.بعد از خواندن چند صفحه متوجه شدم که رومن گاری و داستانش شانس آورده اند که من ده صفحه زودتر تصمیم به بستن کتاب تورج عاطف گرفته بودم. ناگهان ضرب اهنگ قصه تند شد و هیجانش بالا رفت و ذکاوت تورج عاطف در سطر سطر داستان نمایان می شد و به میزان نیاز یک داستان در این سبک، هیجان تزریق شده بود.
زیرکانه ترین حرکت تورج عاطف هم پنهان کردن نام همسر الیناز در ازداواج دومش بود. هرچند که بعضی وقت ها این پنهان کاری به شدت مصنوعی می شد ولی تا آخرین صفحات کتاب غیر قابل پیش بینی و موثر بود. اینگونه بود که کم کم تورج عاطف توانسته بود در مچ اندازی ذهنی من با رومن گاری از زیر فشار او موفق بیرون بیاید و قبل از اینکه دستش به زمین برسد بازی را به حال تعادل برگرداند. اما هنوز نبرد نهایی مانده بود. رومن گاری در پایان داستان وا داده بود و این بهترین فرصت برای تورج عاطف بود که بتواند با یک پایان خوب مچ نویسنده فرانسوی را به زمین بکوبد. چند صفحه مانده به پایان داستان، راز کوچک کتاب بر ملا شد و پایان داستان فوق العاده عالی بود. اگر در «زندگی در پیش رو» رومن گاری فقط توانسته بود عرض داستان را بی نظیر بچیند و خواننده را عاشق مومو کند، تورج عاطف در «دختری در قاب پنجره» موفق شد هم عرض داستان و هم طول داستان را خوب پیش ببرد. اگر در مورد این کتاب هم بخواهم احساسم را در یک جمله بیان کنم باید بگویم که شنا کردن در دریایی که تورج عاطف تصویر کرده هیجان انگیز بود ولی اینکه نمی دانستی در ساحل چه چیز انتظار تو را می کشد لذت بخش تر بود.
درگیری ذهنی من هم تمام شده بود. تورج عاطف و رومن گاری همچنان در دو طرف یک میز نشسته بودند. اما از من نپرسید که در این مچ اندازی ادیبانه کدام یک پیروز شدند، بهتر است هر دو کتاب را تهیه کنید و خودتان نتیجه را ببینید!
زندگی در پیش رو
نویسنده:رومن گاری
مترجم:لیلی گلستان
ناشر:بازتاب نگار
تعداد صفحات:۲۱۷
قیمت: ۲۶۰۰ تومان
دختری در قاب پنجره
نویسنده:تورج عاطف
ناشر:سبزان
تعداد صفحات:۲۰۷
قیمت:۲۵۰۰ تومان (خرید اینترنتی این کتاب)
پست شده توسط اردشیر طیبی |
نظر ها (۳)






